به استان هشت

خیلی بده .هیچی شوفر ماشین سنگین و وانت باری و قاچاقچی امروز پیدا نکردم تا باهاش برم کرمان .این یعنی از هیجان سفر و درد ودل و گفت گو با شوفرا و ادمای جالب خبری نیست.این یعنی سی تومن باید  بدی بلیط اتوبوس تازه اگه کف نشینی. ولی اتوبوسش باحاله فیلمای ایرج قادری میذاره. هر یه ساعتم یبار میزنه کنار برای دود گیری مسافرین.کلا تیپ مسافرا منو یاد سینمای قبل انقلاب میندازه و بسیار هم دوست داشتنیه برام.لعنت به دانشگاه.بدرود


کمی هم به کودکی




اگر آن زمان ها اهل فانتزی خوندن و دیدن بودین و هنوز اندکی از قوه خیال و غوغای کودکی در وجودتان مانده است،
کدام سرزمین خیالی رو به چه دلایلی انتخاب میکردی؟


بدون شک انتخاب من بر میگردد به دوره زمانی سوم از مجموعه رمان های تالکین.شایر در سرزمینه میانه. همان دنیای ارباب حلقه های معروف را می گویم. شایر سرزمین مردمان آزاد و بی غم. میتوانم خود در حال سرخ کردن سوسیس( همون سوسیس خوبه خارجی ها که ادم هوسش میشه ) روی اتش تصور کنم و به مرثیه خوانی الف های در حال عبور از جنگل  گوش دهم.میتوانم با گاندولف ها و سم وایز گمجی های خودم، پیپ دود کنم و شراب هایی به اندازه سن خودمان بنوشم.از "شایر" خود را به روستای بیری برسانم و در پهنه سرزمین میانه ،از "اریادور" به "آرنور" بروم و پس از گذر از پادشاهی "انگمار" قدم به "میرک وود" بگذارم.یا شاید هم مسیر "میستی مونتنز" را انتخاب کردم."اره بور" را ببینم و "کوه یگانه" و "معادن موریا" و " گاندور" و "سرزمین اربابان اسب ها" و "هلمز دیپ" و ریوندل" و ... تمام شدنی نیست.و سر اخر باز به شایر برگردم.

اما بیشتر از این ها  شایر را برای آزاد بودنش دوست دارم. از رنج ، درد، قضاوت، بد دلی و بد خواهی و از تموم تاریکی ها.جایی که مردمان کوچک هنوز شجاعت رو از یاد نبرده اند.جایی که ادم های کوچک هم کارهای بزرگ میکنن.جایی که "امید احمقانه" نجات بخش میشود.جایی که جنگ بی معنی میشود.جایی که شیرین ترین نغمه های نیک سرشتی طنین انداز می شود...

پ.ن:وی سرزمین "دریای زمین" را هم دوست می دارد (:  




هفت جادویی


این برد "دو بر یک" مقابل یوونتوس خیلی بهم چسبید.بهترین خاطرات تماشای فوتبالم با حضورش تو منچستر یونایتد بود.کریس رونالدو رو میگم. اما با خوشحالی بعد از گلش تو تورین یوونتوس، یادم به اشک های دیوید بکام بعد از بازگشت به الترافورد و تعصب اریک کانتونا افتاد.تو هیچ وقت به شماره هفت جادویی منچسترم هم نزدیک نشدی.امیدوارم در " تورین " هم "هو" بشی.  


سروش یک

+ این که چرا و چی شد که وسط خیابون بهم دست بند زدن مهم نیست.دست بند رو نامرد زد به موتورم. میخواست همه ببینن منو.زمستون بود. یه شال باریک سیاهی داشتم.پیچیدم دور دست بند و تکیه دادم به موتورم.خیلی زورش گرفت.بیسیم رو برداشت و گفت : سروش یک سروش یک : یک مورد اوباش با دو عدد نارنجک نیم کیلویی دستگیر شده و ...در اومدم گفتم : قربانت برم چرا عصبانی میشی ، سروش 1 رو به زحمت ننداز خودمون حلش میکنیم...خیلی بد نگام کرد.

یه نیم ساعت شد اومدن. یه چنتا از این ماشین های ناجا اومدن.قرار بود سروش 1 بیاد ولی دو و سه چهارم اومدن.قشنگ شلوار اماده خیس شدن بود (: انگار قاتل گرفته بودن. انداختنم تو سروش چندم و یه دو سه ساعتی بازیم دادند.اخرشم بردنم یه جایی که به کلانتری مملکت اسلامی نمیخورد.گفت اونایی که مشارکت دارن و فرار کردن رو لو بده. خواستم بگم : تا وکیلم نیاد صحبت نمیکنم. گفتم این احمقا شاید زیاد اهل فیلم نباشن و بکشنم (: خلاصه سینه رو دادم جلو با ابهت گفتم : ببین ، اگه فکر کردی یه اسمم بهت میدم خیال کردی .

خلاصه نفهمیدم چیشد ،صدای چک و فریاد و تهدید و کتک کاری تو ذهنم مونده فقط. روز بعدش یه سی چهل تایی رو لو داده بودم (: از جمله بابام.بهم گفت : پدرسگ من که اصلا شهر نبودم این چند وقت... ولی خب این زیاد لو دادن ها و متهم های زیاد اعتراف رو بی معنا کرد و کسی گرفتار نشد (:


+پدر بابام یه هشتاد سالی بیشتر داره.با کلی خاطره و تلخ شیرین.جدا از اون، خنده بی نهایت جالبش روده ادم رو میکنه میبره اون ورتر (:تعریف می کرد امروز ، میگفت ، قدیما ، به رسم احترام پسر ها سیگار رو برای پدر اتیش میزدند.ب سیگارو که میذاشتن رو لب تا روشن شه ، تو این حین یکی دوتا کامم از سیگار میگرفتن.سیگارم اون روزا قرب داشت اخه. ولی از بین بچه ها ،پدرت یکاره بلند میشد سیگارو میذاشت لای لبم ،کبریت می زد زیر سیگارم تا یه وقت پکی نزنه... یادم افتاد به چند روز پیش که بابام خیلی تو فکر بود.انقدری که صداشم میکردی نمی گرفت. خواستم برم بش بگم سیگار میخوای بابا؟

خوب شد نرفتم و گرنه کتک مفصلی در انتظارم بود (:



نبودن

 


با نگاه اول فهمیدم حالش بدتر شده.شب اولی که بعد از چهل روز دیدمش ، سرش رو گذاشت رو شونه هام گریه کرد.در این بیست سال گریه اش رو ندیده بودم تا بحال. با اون روحیه شوخ و لب خندون همیشگی،چجوری اشک میریخت.مرد خوشتیپ و خوش هیکل از غم خشک شده بود.موهاش به کل ریخته بود.انگار منتظر بود من بیایم و اشک هاش رو نشونم بده.ولی این دفعه نتونستم یه کلمه به زبون بیارم. من چم شده بود؟ منی که همیشه بودم. منی که چه ادم هایی باهام چه درد ودلایی میکردند. آدمایی ده  سال حتی بزرگ تر از خودم.ادمایی که مردونگی شون زبون زد بود.زن و مردایی که فقط سرشون رو میذاشتن رو شونه های نحیفم و اشک می ریختن.صورتم خیس میشد و حالم از همه چی بهم میخورد.حتی خودم. ولی باز ارومش میکردم. حالش رو خوب میکردم.حرف هایی رو میدادم تحویلشون که نه میدونستم از دلم میاد یا از عقلم.اصلا انگار مال خودم نبودن.

ولی دیگه نمیتونم. دیگه  نمی کشم انگار. کل کاری که اون شب تونستم بکنم این بود که سیگار روشن نصفه ام رو گذاشتم رو لباش خودمم کز کردم اون ور تر.انگار منم ادمم و کم میارم.خودم که هیشکی رو نداشتم. با کسی هم از این همه راز و غم دیگران که رو دوشم بود حرف نزدم .تا سنگینی نکنه.اما حالمم از خودم بهم میخوره وقتی نمیتونم دیگه تکیه گاه باشم.دیگه نمیتونم مرهم باشم.از نبودنم متنفرم.

 

 

آ تنها دل من

آ خدا دل من

دلم تنگو دلم تنگ دلم با لاله همرنگ

بنالم تا بسوزه مگر بحال من دل سنگ

بنالم تا بسوزه مگر بحال من دل سنگ

زتنهایی مثال بیا بون دل من

سرا سر پرگل ماتمه یه زندونه دل من

چنان گیسوی سر در گم پریشونه دل من

دله من - منوچهر سخایی

 


جایی برای یک انزوای زیبا


 


 بالاخره داره تموم میشه. نیمه ای از طبقه بعدی.چند ماه دیگر که اثاث کشی کنم به این اتاق، میتونم توش روز ها و ساعت ها دراز بکشم پیش خودم بگم: طرحشو خودم ریختم.پنجره هاش.جای تخت. جای کمد. جای کتاب خونه .تو اون گرمای تابستون خودم ماسه و سیمان رو ملات کردم .اجر هاش رو خودم بردم بالا و گذاشتم تو دست بنا. سقفش رو با کمک به "پدرم و حبیب" زدم.گچ و گلش رو خودم درست کردم .میتونم هی به پینه های دستمو هی به در و دیواراش نگاه کنم.یادم بیفته به حمالی هام .تشنگی هام و عرق ریختن هام. 

چند ماه صدای شوخی ها و خنده هام با استا ها و کارگرها، با جسم و جونه آجرهای دیوار آمیخته شده. حرف ها و دردهای قشر کارگری و رعیتی ،بغض ها و ناله ها،  در و دیوار اتاق رو آب بندی کرده.تا "یادم نره"،که بودم و که هستم.پدرانم که بودند .دوستانم و رفیقانم.تا هیچوقت وارد دنیای " آن ها " نشوم.میتوانم همه چهره هایم را در تمام سفیدکاری و نقش و نگارهایش ببینم.

 بالکن دلبازش، مشرف به زیباترین قسمت های شهر هست.به کوچه های خاطراتم. یک پشت بوم کوچک را کنار بالکن در نظر گرفتم تا خشت و گلی اش کنم.اجاقی گلی برایش بسازم برای شبانه های زمستان. تا پیچش بوی خاک و نم و عطر آتش مستم کند.با داشتن سرویس و خواب و پذیرایی و آشپز خونه میتونم از این به بعد بسیار راحت تر مهمون بگیرم.

شاید این همان چند دیواری بود که میخواستم. یک جایی خیلی نزدیک و خیلی دور به خانواده.خلوت کده ای با دوستانم. میکده ای با هم پیاله هایم و سر آخر جایی برای یک انزوای زیبا.


تصور کن

 تصنیف "تصور کن" از جان لنون عزیزم.هیچ چیزی در وصفش ندارم.ببین ،فقط تصور کن...

 

 

 

تصور کن هیچ بهشتی وجود نداشت
آسان است اگر بخواهی
زیر پایمان هیچ جهنمی نبود
و بالای سرمان فقط آسمان بود
تصور کن تمام مردمان دنیا
فقط برای امروز زندگی می کردند
تصور کن هیچ کشوری وجود نداشت
تصورش سخت نیست
چیزی برای کشتن و کشته شدن وجود نداشت
و هیچ دینی هم نبود
تصور کن تمام مردمان دنیا
در صلح زندگی می کردند
شاید مرا خیال پرداز بخوانی
ولی من به تنهایی اینطور فکر نمی کنم
در آرزوی روزی هستم که تو نیز به ما بپیوندی
و دنیای همه ما یکی شود
تصور کن هیچ مالکیتی وجود نداشت
بعید می دانم بتوانی
حرص و طمع وجود نداشت و البته هیچ گرسنه ای
و انسان ها برادرگونه می زیستند
تصور کن تمام مردمان دنیا
تمام دنیا را با هم قسمت می کردند
شاید مرا رویاپرداز بخوانی
ولی من به تنهایی اینطور فکر نمی کنم
در آرزوی روزی هستم که تو نیز به ما بپیوندی
و دنیای همه ما یکی شود

 

 

 

 


جز و فس



برنامه این بود که به باغ یکی از دوستانم بروم.پیش خود گفتم موش و ادم های بک را ببرم  .اخر چند روز بود که هیچ نخوانده بودم.گذشته من و اموزش های پدرم و تجربه های یک دوست که 10 سال از خودم بزرگتر بود، من را تبدیل به "آتش کن" خوبی کرده بودند.میتوانستم در غیر ممکن ترین جاها و در نهایت کمبود آتش درست کنم.می دانم تداوم اتش کدام چوب بیشتر است و خاکستر کدام داغ تر.خب اینم تبدیل شد به علاقه و استعداد من...که برای این جور جاها فوری صدایم میکنند : "ممد، اتیش رو راه بنداز" البته از این که به انبار چوب هایشان رحم نمی کنم کمی حساس اند. اما همیشه بهشان گفته ام :" هیچ وقت آتشت را به خاموشی نسپار"

اتش مرا جادو میکند.میتوانم ساعت ها به رقص شعله ها نگاه کنم .می توانم نواها و ناله هایش رو به گوش جان بسپارم.می توانم بوی خاکستر داغ را از چندصدمتری استشمام کنم.آه که صدای "فس و هیس" سوختن رطوبت چوب های تر ، "جز و تز" چوب های خشک و "هو هو" حرارت شعله ها چه نغمه های با معنایی را برایم میسازند.

حتی اگر من در زمان یونانیان باستان بودم ، از مخالفین سرسخت عقیده "اب، هوا ،خاک و اتش " میشدم.گرچه به ابن سینا که  آتش و هوا را عنوان عنصر سازنده روح معرفی کرد احترام میگذارم.سخن را کوتاه کنم. آن همه وقت را انقدر با آتش و هیزم های نیم سوز و خیره گی هایم گذراندم که فقط توانستم از عهده پیش گفتار بر بیایم.اما از پیش گفتارش معلوم بود اثر نابی است.یک اثر ناب کارگری


پاپیون


 

به درک که نخواست.حالم از روابط خونی بهم میخورد. مطلقا قصه است و بس.خاطرات بچگی که دنباله نداشته باشد همه اش دروغ است.شاید بگویید همین پست معرفی فیلم بود.اما نه ،این ها فقط نوشتک های من است.

انگار تیرگی روابط باطنی ما تمامی ندارد.هرچه میخواهم تجلی بهترین خاطرات کودکی ام را در لحظه های الانم با او ببینم نمیشود.خواهر بزرگم را میگویم.من هیچ وقت زیاد فیلم به کسی معرفی نمی کنم. یا هر فیلمی رو به هرکسی حداقل. شاید به علاقه عجیبم به فیلم هایم و بی عاطفگی طرف های مقابلم بر میگردد. خودش اومد پیشم. گفت میخوای به یاد قدیما فیلم ببینیم. درونم غوغا شد.گفتم باشه .قرار بیرونم رو کنسل کردم. گفت فیلمی بذار که تا بحال ندیده ای. گفتم پاپیون رو ببینیم با بازی استیو مک کویین و داستین هافمن.فیلم خوش ساختیه ساخت 1973. رنگیه. میدونستم با فیلم های سیاه سفید حوصله برم حال نمی کنه.بارها پاپیون رو دیده بودم.ولی نم پس ندادم.انگار باز بار اولم بود.

فیلم رو گذاشتم.شاید از 231 دیالوگ فقط 42 تا رو متوجه شد.اخر سرش تو گوشی بود.تو اون عفریته.تو اون عفونت روح.تحمل کردم.عرق سرد بر تموم بدنم نشست. تا اخر فیلم تاب اوردم.گفتم شاید سکانس اخر و موسیقی اش (که برایتان گذاشتم) نظرش را جلب کند.اما نکرد. میخواستم بهش بگویم این همان موسیقی است که وقتی بچه تر بودیم در کلکسیون اثار بی کلام بارها گوش میدادیم و لذت می بردیم.میخواستم از فیلم برایش بگویم.از سکانس اخر.از ارزش والایی که در سکانس پایانی فیلم نهفته بود.از ازادی. از انسان ازاد. از جنگ برای برای رسیدن تا اخرین نفس.از بالا و پایین شدن نت های موسیقی پاپیون. از جنگ برای خوب کردن رابطه برادر خواهری.اما نخواست...

 

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 


فندکم کو

زمستان و پاییز زمان مناسبی برای ترک سیگار نیست.جدا از اینکه ذات سیگار در فصل سرد بیشتر میچسبد، تمام آن چیز ها و اعمالی که سیگار پس و پیش آن ها کشیدنی است، در این فصل ها بیشتر سیگار میطلبد.از لذت ها یا هرچه که اسمش هست بگذرم، سیگار دردها را تسکین میدهد.هجوم افکار را آرام میکند و پس از هر پک ، اندیشه ای شاید نو را در ذهن پر و بال میدهد.حال "این مسکنه عمر کوتاه کن" در هوای سرد به اعماق وجودت سفر میکند ، رنج و غم و افکار اشفته ات را در بوی توتون خود میپیچد و در نوار هایی باریک به سردی زمین باز پس میدهد.هرچه سردتر ، نوار هایی نمودارتر.از این ها هم که بگذرم ، میتوانی سیگار را در جیب داخل کت یا کاپشنت بگذاری و از ازدیاد جیب ها ، حیران و لرزان ،جیب به جیب با ذکر زمزمه گونه "فندکم کو فندکم کو "به دنبال فندک باشی و اخر سر هم در اخرین جیب  محتمل پیدایش کنی.این هم جنبه جالب قضیه میتواند باشد.

حتی این سوز وحشی ، سیگار به دستان متفکر و خودنما که سیگار را جز اجزا زینتی و افتخارآمیز خود میدانند، به سوراخ های گرم و نرمشان میکشاند.چه خوب که نیست می شوند و ادمی را از سیگاری بودن شرمنده خود نمی کنند.نه که سیگار خوب است و شخصیت دارد نه، اما بی حرمت هم نیست.تحمل این ها از ملامت گران خیرخواه دانای کل که با رمز "سیگار نکش " از جبهه های خود بر ادم هجوم می آورند  بسیار سخت تر است ،اما دسته کمی  از آن هایی که لفظ "سیگاری " را نژادپرستانه طور به کار میبرند هم ندارند. این دو دسته هم از سرما و سرما زده بیزارند و با نبودشان کام تلخ سیگار را تلخ تر نمی کنند.

راستی حرف از سیگار شد، فندکم کو ؟

۱ ۲ ۳ . . . ۹ ۱۰ ۱۱

وقتی ما آمدیم
اتّفاق اتفاق افتاده بود!
حال هرکس به سلیقه خود چیزی می‌گوید
و در تاریکی گم می‌شود
موضوعات آرنور
Powered by Bayan