چند گانه دانشگاه (دو)

هنوز دانشگاه با انصراف من موافقت نکرده ولی هر کی منو میبینه بهم میگه احمق تو تقریبا تموم بودی چرا این کارو کردی ؟ لیسانس نمی خوای؟ زن نمیخوای؟ کار نمی خوای؟ کل شهر بد نگام میکنن.

از مدتی که تو کار خونه بودم و پزشک بودن خواهرم و روابطش، سه تا مهندس از کارخونه فولاد زنگ زدن و گفتن تو به محض اینکه تموم شدی سر کاری ! باورتون میشه بالاخره برای منم پارتی جور شده !؟من چی گفتم؟ گفتم : "همه عمرم از قواعد اخلاقی دم زدم و به سیستم فاسد معترض بودم ! حالا پا بزنم به همه چی؟ اون میز خوشگل لعنتی حق اون شریف خونده ای هست که به این کار علاقه داره نه من!" هی پول لعنتی! ازت متنفرم و همیشه هم دنبالتم...

 نه معلومه که من انقدرا هم ادم درستی نیستم !بدون شک بهونه بود و دروغ ... و حالم از خودم و این بهونه دروغین و این خود شریف سازی بهم میخوره!حتی همین الان به خودم میگم نکنه حماقته و بعدا پشیمون بشم؟ ذات انسان همینقدر کثیف همینقدر تباه ... با کی بجنگم با خودم یا اونا؟نمیدونم...


خیال

دو کار مهم تو زندگیم باید انجام بدم.یکیش به شدت سخت و زمان بر و هزینه بره.یکیش هم احتمال از دست دادن جونم یا به نحوی نابود شدنم توش زیاده. اما وقتی این دوتا کارو کردم ، طبق محاسباتم میشم یه ادم چهل پنجاه ساله! و این خیال اصلی من است ... یک خیال دو بخشی !



یک مزرعه داشته باشم که از صفر تا صدش طبق مهندسی ذهن خودم باشه.یه ساختمون داشته باشه که  یه انبار هیزم و یه انبار زیر زمینی و یه اتاق زمستونه و یک اتاق تابستونه داشته باشه.با یه پشت بوم دنج!چه مزرعه ای حالا؟یک مزرعه انگور قرمز رو میگم! از بهترین نوعش ! که یه درخت گیلاس داشته باشه و چهارتا درخت زرد آلو و باقیش فقط تاکستانی یک دست. تابستون ها که انگور ها میرسن، صبح زود بلند شم و انگور های قرمز برداشت کنم و طبق سلیقه خودم اونارو بریزم تو بشکه های چوبی و بذارم تو انبار.میخوام یه روزی بهترین شراب ایرانی هم اگر نشد یه شراب مخصوص ایرانی خودمو داشته باشم.صبح تا عصر زمستون و تابستونم رو میخوام در حال کشاورزی و باغبونی و شراب ریختن بگذرونم ...

بخش دومش مربوط میشه از عصر تا شب! باید یه خیابون با صفا پیدا کنم و توش یه کافه فیلم بزنم .تو اون کافه یه نمایشگر بزرگ برای پخش فیلم بذارم. رو همه میزای قلم و برگه باید باشه.همچنین چند صفحه خوندنی از هر چیزی! رو چنتا میز ها هم صفحه شطرنج بذارم. با یه قفسه کتاب بزرگ که یه سمت کافه رو به کل بپوشونه . کافه باید مثل کافه های غربی یه در پشتی هم داشته باشه.یه میز گرد مخصوصم تو قسمت پشت برای محافل کاملا دوستانه! در ورودی هم باید مثل هتل کافه های وسترنی باشه ! در نزدکی های کافه یه خانوم قناد خوش پختم هم باید باشه که کیک های خوش مزه و متنوع درست کنه و من هر روز ازش برای کافه خرید کنم .دوست دارم تو اون خیابون هر کی رد میشه شاد باشه ...و اواخر شب باز برگردم به میکده ام و تا فقط من باشم و باده ناب و دوستان یک دلم ...

پ.ن : پست خیال به احترام یکی از دوستان عزیز.اهل دعوت به چالش نبودم و نیستم ولی اگه کسی خواست بنویسه ، بنویسه ! فکر کنم جالبه  الان بنویسیم و چند دهه دیگه ببینیم چی شدیم !جدا از اون همه خیالای زیبای خودشونو دارن... خلاصه بله! تو اون خیابونه همیشه مردم شاد، هنوز مغازه خالی زیاده (:


پیچش در پتو

 
دریافت
 
 از سرما تو پتو پیچیدن.هیزم کردن تو بخاری و گوش دادن به صدای تق و جز سوختن چوب های خشک.دم کردن چایی نعناع اونم رو آتیش تو اون کتر دود زده چند ساله.یا تو خونه چسبیدن به بخاری و ورق زدن کتاب...
من نمیتونم درک کنم چرا باید کسایی باشن که خونه نداشتن باشن. تو چادر یا جوب یا قبرای خالی بخوابن.نمی تونم تو ذهنم فرو کنم گاز یه خونه ای رو به خاطر بدهی قطع میکنند.نمی تونم ببینم کسایی هستن که لباسای گرمشون به اندازه گرم نیستن! نمی تونم ولی به وفور میبینم ! کاش یه روزو با هم بسازیم که همه بتونن از زمستون لذت ببرند.یه جای گرم و خوراک داغ ، ببین فقط همین ، تبدیل به آرزو یا دغدغه کسی نشه! نمیدونم کی میخوایم علیه این برده داری نوین بایستیم!
 
حالا بگین ببینم کجا برف اومده که سرماشو ما باید بکشیم ؟ (: حتی طبیعتم چیزی به نام عدالت سرش نمیشه ! جالبه...
 
 
 

O come, o come Emmanuel
To free your captive Israel
That mourns in lonely exile here
Until the Son of God appear

Rejoice, rejoice o Israel

To you shall come Emmanuel

 

Veni, veni, Emmanuel
Captivum solve Israel
Qui gemit in exilio
Privatus Dei Filio

Gaude, gaude,…

 

 


سوز سیاه

تقریبا از ظهر گذشته است و هوا آفتابی و  سرد دل پذیر است. ارّه و قیچی باغبانی ام  را کناری میگذارم و از چایی دارچین و زنجفیل پدر یک استکان برای خود میریزم تا کمی خستگی ام را بگیرم.خیره به درختان غرق در معنای زمستانگی و طبیعت سبز خفته می شوم. ناگهان سوزی سرد و سیاه کننده شروع به شلاق زدن میکند. دیری نمی پاید آب های راکد یخ میزنند.دستان من سیاه میشود و صورتم سرخ. میدانی چندین سال هست که سرزمین من رنگ برف را ندیده است.این زمستان که بوی باران را هم به ذره ذره خاک خویش نکشیده است.دلم میسوزد.باز صدای شلاق در صحرا میپیچد.من که بزرگ شده سرمای سیاه کویری ام اما این دیگر چه سوزی ست؟ آری ! میدانم که به مانند همیشه جایی برفی باریده است و بسیاری به هر نوعی به لذت بردن از بارش برف و سرمای مطبوعش زمان میگذرانند ولی تنها باد هست که مرا یاد میکند و برایم سوز سیاه بی امان را از سرزمین های یک دست سفید، به ارمغان می آورد...شاید این باد تلخ و گزنده با خود خبری شیرین آورده.کشاورزی در جایی به گمانم خوشحال هست.کودکانی شال و کلاه سر کرده صورت خود را به شیشه ها چسبانده اند و در رویای ادم برفی شان سر میکنند.نمی دانم شاید بی پناهی و یا کودک کاری هم دلیلی برای شادی اش بیابد.میخواهم خود را بیشتر به اغوش گرم خیال برف نمناک ببرم که باد با تازیانه اش مرا به واقعیت میکشاند تا باز خیره بر درختان لخت شوم.چشمان نمناکم را پاک میکنم و دست به پاکت بهمنم میبرم با این که میدانم این سوز تنها پیش قراول بهمن ماه است و به یاد سخن پدر بزرگم می افتم که میگفت : هر چه نکرد اذر و دی ، من میکنم که بهمنم !

 سیگار و چایی ام تمام میشود ولی کار و سرما که تمامی ندارد ؟ پس تن و جان به چه باید گرم کرد جز به سخن مولانا ...


دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن       گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من

سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش       هیزم دریغت آید هیزم به است یا تن

نقش فناست هیزم عشق خداست آتش          درسوز نقش‌ها را ای جان پاکدامن

تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد             مانند بت پرستان دور از بهار و مؤمن



آندومیل

 

O môr henion i dhu

Ely siriar, el síla

Ai! Aníron Undómiel

Tiro! El eria e mor

I 'lir en el luitha 'uren

Ai Aniron

 

 

از تاریکی است که معنی شب را درک میکنم

رویاها جریان مییابند

یک ستاره میدرخشد

آه...!

دلم آندومیل را آرزو میکند

نگاه کن...!

یک ستاره از دل تاریکی طلوع میکند

آواز ستاره قلبم را دربر میگیرد

آه...!

دلم آرزو میکند....

 

 

 


وقتی چاپلین ناجی میشود

خونه ما هم مثله هم خونه ها توش بحث و اختلاف بیداد میکنه.امشب بالاخره یکی دورهمی کامل از همه اعضا تو خونه رخ داد.قرار شد همه با هم فیلم ببینیم و من پیش خودم گفتم خدا رحم کنه !شاید شروع دعوا امشب سر من بود.وقتی دامادمون 11 تا فیلم پخش کرد و من گفتم هیچ کدومو حاضر نیستم ببینم.بعد انگار جرقه آزادی بیان زده شد.مادر گفت اره منم این فیلمای عجق وجق بی ایمونی را نمی بینم.ابجی بزرگه گفت اره حتما باید غفوریان یا قریشی تو فیلمات باشن؟ از اونور دامادمون پرید و در جوابش گفت : نه یک ساعت نیم شهاب حسینی و لیلا حاتمیه تکراری تو یه اتاق خوبن حتما؟ پدر هیچی نگفت ولی معلوم بود دلش گنج قارون یا کوه دالاهو میخواد... همینجوری گذشت و من نگاهشون میکردم اومدم حرفی بزنم همه با انگشت اشاره و تهدید گفتن هیس !! از سیاه و سفیدای تو هم خبری نیست (: طبق معمول بلند شدم از خونه برم بیرون که یادم افتاد به چیزی...همینجور که بحث جریان داشت، فلشمو به تلویزیون زدم. فیلم عصر مدرن چارلی چاپلین پخش شد... همه تا آخر دیدن و خندیدن و غرق معنا شدن! حتی ابجی کوچولو هم از خواب بیدار شده بود و نگاه میکرد...





فیلم عصر مدرن (modern times) محصول 1936 به کارگردانی و نویسندگی و آهنگسازی چارلی چاپلین می باشد.عصر جدید وداع چاپلین با سینمای صامت است.فیلم میخنداند و میخنداند و طعنه میزند و می ترساند و یاد میدهد و با یک لبخند تمام میشود.چاپلین هفت تیر خود را به انسان ماشینی ،سرمایه داری، ،جبر حاکم بر فقیر ،زندگی ماشینی، ساده لوحی انسان انقلابی، فقدان معنویت در زندگی و عادت گرایی نشانه میگیرد و بی شک پیشانی هر هفت هدف را سوراخ میکند. سراسر فضای فیلم آکنده از هشدار است.هشدار به افول بشریت و بی رنگ شدن معنای آزادی!






اما در تمامی این سیاهی های ماشینی و چرخ دنده ها و انسان های ربات وار لبخند سفید چارلی محو نمیشود تا فیلم ما سیاه خالی نباشد.فیلم پایان بندی زیبایی دارد و آن خنده ای دو نفره هست که تقدیم زندگی میشود.


زن : مزیت تلاش کردن چیه ؟

کارگر کارخانه : شجاع شدن ، تسلیم نشدن ، ما از پسش بر می آییم...

 




چند گانه دانشگاه ( یک)

اینکه چیشد یا چرا دارم از دانشگاه انصراف میدم ( شایدم دارن بیرونم می کنند ) اونم بعد از چهار سال که به هر روشی بود از سخت ترین واحد هاش هم گذر کردم ، نمیتونم توچند جمله حتی توضیح بدم.این پست چند گانه دانشگاه به آنچه گذشت من در رشته مهندسی مکانیک و دوران دانشجویی من می پردازد.اول از شکست ها یا پروژه های ناموفق شروع کنم.

یادمه یک ترم وقت گذاشتم تا کانون کتاب و کتاب خوانی رو تاسیس کنم که نذاشتن موفق بشم.

در طول هفت ترم یک بار به مقام مربی گری و دوبار به کاپیتانی تیم فوتبال "بی نوایان" در اومدم که در کل یک برد هم نصیب تیم نشد.

از اون  جایی که مسئول خانه شطرنج دانشگاه بودم ( اوایل به علت کمبود علاقه مندان به این رشته و سطح پایین مسابقات ) تصمیم گرفتم هرطور شده سالن شطرنج ، تمرین ها و مسابقات بانوان و اقایان رو یکی کنم اما به خاطر انجمن های اسلامی و باقی انجمن های شبه اسلامی و مافیای دانشگاه و قوانین موفق نشدم و از خانه شظرنج بیرون آمدم.( جدا از نظر تخصصی فقهات ، به نظرم امکان انجام  کار های خلاف عرف و دین ، مخصوصا بین فیل بازیکن مرد و اسب بازیکن زن روی صفحه شطرنج ، علت مخالفت بود)

سعی کردم در تمام فضای آزاد مناسب( منظور مناسب جایی که افراد غیر سیگاری از دود سیگار اذیت نشوند) دانشگاه دخانیات استعمال کنم تا حق فراموش شده دانشجوی سیگاری رو باز پس بگیرم.که به علت عدم حمایت انجمن علمی توتون و تنباکو موفق نشدم  و تنها انقلاب خودم رو به پایان رسوندم.

دلم میخواست سمبل افول و پستی گرایی یعنی کانون هنر و اعضای توش که توهین به هنر بودند رو هم آتیش بزنم .

متاسفانه خیلی دلم میخواست شیشه بخش مکانیک یا سلف پایین بیارم اما جرات نکردم.

از اونجایی که نگهبان خوابگاه به خود دانشجو و حقوق دانشجو تجاوز میکرد سعی کردم یه گروه 40 نفری جهت گوشمالی شبانه وی تدارک ببینم که متاسفانه چند نفر بیشتر نتونستم اجیر کنم...

اگر  مورد اخر رو ناگفته باقی بذارم  فقط می مونه نزدیک به چهار سال عقب افتادن.عقب افتادن از چه ؟ نمیدانم .فقط عقب افتادن...


تنها با گل ها



نمیتونم درک کنم انسان دردمندی رو که پلی لیست روزانه داره اما هایده گوش نمیده.من اگه زمانو بالاخره بر می گردوندند عقب ، هیچ کار شاقی و خاصی نداشتم. فقط یک بوسه بر پیشانی بانو می زدم.خیلی دوستش دارم و گاهی فکر میکنم اندازه لیاقتش نه درک شد و نه مورد احترام قرار گرفت .راستی نرگس ها هرچند دیر ، اما گل کردند...

تنها با گل ها 
گویم غم ها را
چه کسی داند
ز غم هستی
چه به دل دارم
تو ندانی تنها
همه شب با گل ها
سخن دل را 
می گویم من
چون نسیمی آرام
که وزد بر بستان
غم گل ها را
می بویم من



ثدا و صیما

1- از ثدا و صیمای جمهوری اسلامی ایران ممنونم.از شدت ذوق ، همه جام داره با همه جام پنالتی میزنه! من چهار سااال بود منتظر بازی مهیج  ازبکستان و ترکمنستان بودم ((: ساعت هشت ، منچستر با تاتنهام بازی داره ، چی نشون میدن احمقا!


2 - دیدی یه کیسه تخمه برا فوتبال یا فیلم میگیری در مسیر اتاق یا لوکیشن مورد نظر ، مشت به مشت دوستان ازت تخمه میخوان ؟ اینجا من دو ترفند یاده شما میدم تا با کیسه خالی به مقصد نرسی.تخمه گرفته بودم یهو ظاهر شد.گفت محمد یکم تخمه نمیدی ؟ گفتم چرا .دست کردم چهارتا دونه بهش دادم.خندید و گفت بعع ممد ،ما این همه رفیقیم .اشاره کردم به چهارتا تخمه و گفتم ما همین قدر رفیقیم ((: نفر بعدی اومد گفت یکم تخمه بده بشکنیم ! من دست کردم یه دونه دادمش و گفتم : بیا همین یه دونه رو بشکن بقیشم همین مزه رو میده ((:


3 - اقا من برا بار پنجم سر یه جلسه امتحان که توی سالن چند صد نفری بود وارد شدم و همه زدند زیر خنده ...هیچی بار ششمی شدم (:


4 - تو اتوبوس یه پیرزن تر و تمیز و شیک کنارم نشست و کلی تعریف کردیم و چیز خوردیم و خنده... اخراش دیگه میزد رو شونه مو و پامو اینا ...خلاصه جامو عوض کردم  (((: رفتم پشت یه دختر و پسر! این زوج یکم زیادی رمانتیک و هنجار شکن بودن ،حقیقتا سخت بود اونجا نشستن نتونستم تحمل کنم بلند شدم رفتم پیش راننده و گفتم : ببین من مشکلی ندارم ولی شاید این مجردای معذب دلشون بخواد خب...گفت بیخیال بابا یه نخ سیگار بده بکشیم. یکم گذشت و   دیدیم این الان تموم سیگارامونو میکشه بلند شدم رفتم پیش همون پیرزنه نشستم ((:


5- اما دیدی میپرسه رمز کارت میگی 6381 بعد بد میفهمه و میگه چند؟ رو این حساب من رفتم رمزو گذاشتم چلسی تا راحت بشم.یعنی هر جا میرم الان باید دو ساعت توضیح بدم من منچستریم. اره نمیشه منچسترو بذاری رمز کارت.با یه لیورپولی که دعوام شد اصلا ((:


6- تو خیابون داشتم با مادرم قدم میزدم یهو یکی گفت ، هوووی ممد انسولینی ! میدونم دلش تنگ شده بود ولی این القاب دوران مدرسه انگار نمیخواد ملغا بشه ((: 


7- به بابام گفتم بابا میخوام انصراف بدم از دانشگاه ، گفت فکر میکنی چون برا ادیسون و بیل گیتس و نیوتن و انیشتین و ون گوگ  جواب داده تو هم چیزی میشی بدبخت ؟ ((: فقط ون گوگش نمیدونم از کجا پیداش کرده ((:




همه به یه "سم" نیاز دارند



شک نکن که منم میدونم.از نرسیدن ها.از زمین خوردن های متوالی.از قصه های درهم عشق.از این گیر کردن بین مرگ و زندگی! از گاهی یکهو مثل فارست گامپ ایستادنو از خود پرسیدن : چرا من دارم میدوم؟ از تمام نتوانستن  ها و ندانستن ها...

اما در این بیست اندی سال زندگی ( واقعا زندگی ! ) یک چیز برایم ثابت شد.دوستی و رفاقت .وقتی میبینم این حجم گله و ناله از عالم رفاقـت،نداشتن دوست به معنای حقیقی ، افتخار به تنهایی ، طعنه ها و کنایه ها به فلسفه دوستی وجود داره، ناامید میشم.نگو دوست پیدا نمی شه.نگو رفاقت بی معناست! مطمن باش ، در این روزگار بی وفا و رو به زوال، حتی در این جامعه گرگ صفت ، میتونی رفیق لمس کردنی خودت را داشته باشی.اگر نداری مقصر تویی ! که کوچه و خیابان و بازار را به دنبالش نگشته ای!ادم های غریبه کنار دستت،در مترو، اتوبوس،دانشگاه،پیاده رو و ... بی تفاوت گذشته ای!معنای دوستی در واقعیت و جریان زندگی پیدا میشه!همه تنها پشت لنز ها و مانیتور ها نشسته ایم و می نالیم از تنهایی...حتی یه بار از شدت توهم و ترسم سعی نکردی یه دوست بلاگیت رو ببینی !

شاید چند تجربه من جالب باشه. من یکی از بهترین دوستانم را وقتی پیدا کردم که غریبه ای بود در حال تمیز کردن دست شویی!دیگری ، غریبه ای بود احمقانه منو زد و من با او رفیق شدم  الان چندین ساله بهترین دوست همیم !یکی دیگر معتادی بود دست فروش که کلاه سرم گذاشت! الان پاکه و منو تنها رفیقش صدا میکنه.بچه تر که بودم غریبه ای بود که  قصد تجاوز بمن رو داشت. الان سالم ترین رفیق چند ساله من است! و قصه های زیاد دیگر و به شدت باور نکردنیه کلید اسرار گونه طور (:

در گوشه ای از این جهان ، سم وایز گمجی ات تنها نشسته! شایدم داره سیگار میکشه .پیداش کن لعنتی !

پ.ن:حالا اگه قصه اون تجاوز براتون جالبه ، باید بگم بعداز  نیم ساعت گلاویز شدن و زد و خورد های بسیار ، موفق نشد !یادمه عینکم شکست و کاپشنمم پاره شد ولی می ارزید (: خیالت تخت ((:


بلند شو مترسک


چی ؟ سیگار میخواهی ؟مگر نمیدانی ادم سیگاری باید پاکتش همراهش باشد؟ آه ببخشید. راست میگویی حق با توست ، تو در دنیای ادم ها نیستی ... بیا بگیر .ولی میدانی ،مترسک انگار تو هم خسته ای ! یادم می آید که آن روز ها پدرم کاپشن چرم دوران دبیرستان مرا برداشت برای تو ! برای کمرت، بهترین چوب را انتخاب کردیم تا لحظه ای در مقابل کلاغ ها خم نشوی . چوبی بلند که بالاتر از هر درختی باشی ! حال نگاه خودت را چگونه بر خاک نشسته ای ! میدانم تو هم خسته ای ! انگار نشسته ای تا سیگارت را دود کنی ، نظاره گر به دوره افول ، خشکیده شدن ... بیخیال تو دیگر غصه ادم ها را نخور !بیا درخت ها را در یابیم! راستی هیچ وقت فکر نمی کردم کسی را سیگاری کنم. فقط کاری به آن سیگار های کمل خشک شده جیب داخل کاپشنم نداشته باش ،بگذار یادگاری بمانند.فقط مراقب باش کسی متوجه حلقه های دودت نشود، نمی خواهم تو هم مثله من پدر را نا امید کنی... سیگارت که تمام شد بلند شو، که تو کلی کلاغ و پرنده نما داری و من  لشکری کرم و آفت برای جنگیدن ... کاری به باقی پرندگان نداشته باش لطفا ، بگذار صحرا را طنین انداز کنند




مردم همیشه چوپان دوست


دریافت


وقتی مصاحبه میکنی و مردم ایران را مورد خطاب قرار میدهی ،من نیز به عنوان یک ایرانی حق خود میدانم چند کلمه ای سخنت گویم.

جناب رضا پهلوی فرزند محمد رضا پهلوی، مردم ما دیکتاتور نمی خواهند. دیکتاتور نمی خواهند چه شاه باشد ، چه امپراطور و چه رهبر چه ملکه ! نمی فهمید ؟ مردم ایران از گله بودن خسته شده و دیگر هیچ چوپانی نمیخواهند.فرق ندارد چوپان چه لباسی پوشیده باشد و سگش چه رنگی باشد و چوبش چه جنسی. بدانید بنده با شما به صف نانوایی هم نمی آیم چه برسد به حمایت از جنبش های خیابانی شما! شما فرزند همان شاه چمدانی خائن هستید که مملکت را دو دوستی تقدیم امریکا و آخوند کرد، شاهی که سر آخر انقدر ذلیل شد که حتی برای مردنش هم جا نداشت ! البته ما شما را از روی پدر قضاوت نمیکنیم بلکه از چوپان داشتن بیزار شده ایم و البته انسان ناسپاسی هم نیستیم و همیشه قدردان خدمات دوره سلطنت پهلوی که عمدتا به رضا خان باز میگردد (حال این خدمات از چه قصد و از چه نیتی بوده ) هستیم. بدانید که مردم به معنای کامل کلمه زجر دیده ، خواهان یک حکومت کاملا سکولار و دموکرات می باشند. حکومتی که برای اولین بار قانون مند باشد و تنها با قانون حرف بزند تا بالاخره در سایه این دموکراسی به آزادی برسیم.


تمام تلاش آن هایی که سعی داشتند جنبش دی ماه 96 را بی رهبر تلقی کنند در این دی ماه به ثمره نشست. دسته اول کسانی بودند که سعی داشتند پس از بی نتیجه نشان دادن تمام تظاهرات چهره رضا پهلوی را به عنوان تنها راه نجات و رهبر معرفی کنند.دسته دوم عوامل جیره خور و حکومتی بودند که سعی داشتن جرقه های انقلاب را خاموش کنند.دسته سوم مردم معترض اما کم شهامت و کم سوادی( سیاسی ) بودند که بدون هیچ جهت گیری ،پیروزی انقلاب را ملزم به داشتن رهبر میدانستند.

"""نتیجه همکاری ناخواسته این سه دسته که در این دی ماه اشکار شد : جنبش های بی هدف ، اختلافات شدید در توییتر( به ویژه بین مشروطه خواهان و دموکرات ها ) ، تظاهرات پراکنده  و بی ثمر خیابانی ، از بین رفتن مفهوم ارزشمند و بنیادی " برانداز " ، باز شدن فضای بیشتر برای امثال مسیح علینژاد ، ایجاد موج ناامیدی  و از دست رفتن فرصت و به خاموشی گراییدن جرقه های براندازی"""


رمز پیروزی اتحاد است و اولین قدم اصلاح براندازی .تمام احزاب و افکار ، اپوزیسیون های تک نفره یا چند نقره در ابتدا باید برانداز باشند.هدف از نوشتن پاراگراف اول تزریق یا تفرقه اندازی نبود.این انواع شعار های " پهلوی خواهی " تماما تاثیر منفی در جهت سرنگونی  رژیم دارد.مسلما چهره جنبش در حال تخریب است و نیاز به روشن گری داریم. دی ماه سال گذشته ، همه، به جای به جان هم افتادن در توییتر یا تلگرام ناشی از اختلافات بیهوده ، شانه به شانه هم در خیابان ها بودیم و تیری به جان دشمنان ایران.به امید دموکراسی به امید ازادی و به امید قانون اساسی که بگوید " ملت " نه " امت 
 

پ.ن : من بد ولی هیس ((:

۱ ۲ ۳ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !!!


موضوعات آرنور
Powered by Bayan