پیر احمد آباد


انگلیس، روحانیت ، پهلوی و مردم او را تنها گذاشتند و مایه ننگ است که مصدق هنوز تنهاست.

۲۹ اردی بهشت.


+ اگر تاریخ را نخواندید و برایتان روزی سوال پیش آمد که خیانت کارترین ها به این خاک چه کسانی بودند پاسخ تاریخ این است : ملی مذهبی ها.



چشم های پینه بسته


من با زیاد کتاب خوندن مخالف نیستم .اما حس میکنم هر قدر زیاد تر بخونی ؛ کمتر زندگی میکنی.انگار با این زیاده خوانیِ زندگی دیگران ، از زندگی منحصر بفرد خودت جا میمونی.پس ملالِ خودساخته ؛ توهم هست و رنج عین واقعیت.بعضی چیزا رو‌فقط کوره راه های زندگی خودت ، بهت تزریق میکنه.اما صرفا خوندن ؛ توهم رو .توهم رنج ، زندگی و دانایی. چشماشون میگن.آخه چشم ها نوار فیلم آدماست.مال اینا شلوغِ اما دست نخورده س.اینارو‌میگم ! چقدر زیادن. اَه.تهش یه تیکه گوشتن که‌یه جا افتاده ان .با ناز و‌ادا اطوارای منحصر بفرد ! با افتخارم میگن منزوی ام و بیزار  از آدما و‌زندگی ! اما دهن خودشونم با خوندن زندگی آدمای دیگه سرویس کردن.کاش از کافه ها یا کتاب فروشی ها و‌آپارتمان های خوش رنگ و‌لعابشون در نمی اومدند.


+ من آدمم ! حق دارم حالم از یه عده بهم بخوره (:


دونا دونا


یکی از مفاهیمی که اگزیستانسیالیسم ارائه میدهد ؛  آزادی است.آزادی یعنی آنکه انسان پس از شناختِ تمایلات خویش، در رفتار و تفکر به اسارت هیچ قید و بندی در نمی آید.هیچ چارچوبی او را محدود نمی کند.زیر انسان در همان چارچوب هم آزاد است که انتخاب کند.وقتی این شناخت و درنتیجه انتخاب از مرحله ذهن بگذرد ؛ انسان میجنگد تا آزاد باشد.با قوانین و محدودیت ها میجنگد .حتی اگر این جنگیدن درون اتاقی بسته باشد ؛با دستانی بسته با دهن کجی و تقلا و جنبیدن ، چارچوب را باطل می کند.پس نهایتِ آزادی ؛ رهاییِ در ذهن است.در نتیجه انسان میتواند قوانین را بشکند ، مقاوت کند ، مبارزه کند ؛ حتی اگر این موارد آخرین گزینه های رفتاری او در مقابل قفس باشد. آن رهاییِ ذهن و انتخاب جنگیدن ، عین آزادی ست.
آلبرکامو یک جمله دارد که میگوید : بزرگ ترین داشته انسان ، آزادی اوست.




بسته و بیچاره در ارابه ای 
گوساله ای محکوم به مرگ افتاده هست
پرستویی بر فراز سرش می پرد
در اوج شادمانه پرواز
باد در مزرعه ، شاد و خنده زنان میگذرد
میخندند و میخندد تا مادامی که روز جریان دارد
و حتی تا پاسی از شب گذشته 
دونا دونا دونا دونا
دونا دونا دونا دون
اینک اما گوساله به نرمی میگوید 
به من بگو ای باد چرا تو میخندی ؟
چرا من نمی توانم همانند آن پرستو پرواز کنم ؟
باد در مزرعه ذرت شاد و خنده زنان میگذرد :
گوساله ها گوساله به دنیا می آیند و به زودی سلاخی میشوند
بدون امید به نجات
تنها آنانی که بالهایی همانند پرستو دارند
هیچ گاه به بردگی گرفته نمی شوند.


گرفتارم !

کلی ذوق کردیم پست موقتِ قبل جواب داد و دو‌نفر قطع دنبال کردند ؛ حالا نیم ساعت گذشته "جوانِ خا منه ای " دنبالم کرده(: من اینجا آخر سکته رو‌میزنم ! ولی یه روزی غارتون رو پیدا می کنم و من میمونم و یه قوطی سم علف کُش و خنده های شیطانیم ! (:


سوال ۱

جواب بدید ! اگه ندید بی احترامی تلقی می شه (:

 چند نفر زندانی سیاسی ( مرده یا در بند ) صرفا در دهه اخیر را می  شناسید ؟ نام ببرید. 

اگه جواب هیچ می باشد ؛ حتما ذکر شود.


کلبه عامو تم

یعنی بهار اینجا کلا دو‌هفته طول می کشه.اصلا بهار فصل نیست که.همون تابستون که عمل زیبایی انجام داده.یعنی نقطه ای از ایرانم که تو تابستون از آفتاب سیاه می شم و تو زمستون از سرما و سوز.باید کم کم اسم اینجا رو بذارم کلبه عمو تم ! چی ؟! بوی نژاد پرستی میاد ؟! حقیقتا این بهار و‌تابستون فقط یکم میوه دارن که اونم گرون هستند.حالا این هو هو‌ کولر به کنار.روشن میکنی سرد می   شه.خاموشم کنی خیسِ عرقی. بیشتر از زمستون سرما میخوری ولی پرتغالم نیست لامصب.سیگارم بکشی این کولرا بو رو‌میکشن تو خونه مردم ! دلم زمستون میخواد و نبود پشه ها رو .باید بیرون بخوابم!




جِلسومینا

خب خیلی ها اومدن اینجا و بعد از مدتی رفتند.خیلی هام اصلا نیومده رفتند.برخی هم که میدونم به زور اینجارو دنبال کردند.یه عده زیادی هم که اینجا کامنت خون اند تا پست خون.اما خواستم بگم ؛ من یه جایی تو‌ جریان زندگی فهمیدم ؛ اگه ذهن مشغول دسته های بالا  تو زندگی تا حتی همین جمع وبلاگی باشه ، آدم اونایی که بودن رو یا فراموش میکنه یا به قدر کافی حالا به هر درجه ای ، قدر حضورشون رو نمیدونه.از اون موقع سعی کردم آدمایی که زخم میزنند، میرنجونند ، بی دلیل رها میکنند یا برام حضور ندارن رو از سرم بیرون کنم.تا جا باز بمونه برای دوستی و یادبود نیکی ها که ارزش قائل باشم و از یاد نبرم.

این منش منحصر به جریان زندگی بیرون من نیست. پس من در مقابل شما خوانندگان آرنور هم همین حس رو دارم و باید بگم مچکرم.از هرکسی که به هر حدی و‌درجه ای با آرنور یا مارچلو به صمیمیت و ارتباط رسیده.از اونایی که میدونم میخونن و لذت میبرن اما ساکتن تا دوستایی که با کامنت هاشون اینجارو‌‌ گرم نگه میدارن.حتی از اون دوستان کپی پیستر که بهم نشون دادن پستای سینما و ... هم مخاطب داره مچکرم.زیباست نه ؟ خب ، بالاخره دوست داشتم یک بار یه قدرانی کوچیک بکنم.شاید تحمل آرنور یکم سخت باشه.


ب.ا : دیشب یکم ناراحت بودم یه پست غمناکی گذاشتم که پاکش کردم.اگه کسی خونده نوش جونش (:


ب.ا : لطفا الان کسی شیوه بلاگریش و‌ وب خونیش رو‌توجیه نکنه.قابل احترام و‌خیلی هم موضوع ساده ای هست.  نحوه ارتباط یه چیز شخصی و‌ منحصر بفردِ . پس هدف فقط قدردانی بود.




بلاچاو


ترانه بلاچاو اصالتا ایتالیایی هست‌.در جنگ جهانی دوم توسط آنارشیست ها و سوسیالیست ها برای اولین بار برای مبارزه با فاشیسم ساخته شد.البته زنان دهقان که در مزراع ایتالیا کار میکردند به هنگام خوشه چینی این ترانه را با مضمون سختی کار در مزرعه و‌جوانی زودگذر به صورت آواز میخوانند اما ریشه این ترانه فولکلوریک به کولی ها بر میگردد.




ترجمه نسخه پارتیزانی :
یک روز از خوب برخاستم 

آه ای زیبا خدانگه دار

آه ای زیبا خدانگه دار

آه ای زیبا خدا نگه دار

ای مبارز مرا با خود ببر

و اگر در مبارزه کشته  شدم 

مرا در کوهستان به خاک بسپار

زیر سایه گلی زیبا

که آنان که خواهند آمد میگویند

این گلی است که از مبارزی روییده

که برای آزادی جان باخته هست

( نسخه زنان مزرعه : یک روزمیرسه که  همه در آزادی کار میکنیم )


البته من نسخه ایتالیایی(دریافت) که میلوا اجرا کرده بیشتر دوست دارم.فایل تصویریِ اجرا فوق العاده هست ( لینک یوتیوب )



گِردالی



داشتم تو‌خلیج فارس شنا میکردم که خستم شد و‌ اومدم لب دریا و خودمو لم دادم به تکه سنگی بزرگی که بود.

موج ها آروم‌ میومدن و‌میرفتن و‌ قطراتِ خورشید و‌خاک هی عقب و‌جلو می شدن جلوی پام.درسته جز خزر دریای دیگه ای ندیده ام ؛ اما  بی کرانگی این خلیج ؛ هیاهوی منو‌ در عمقِ سکوتش خاموش میکنه.پر هیاهویی که چفت بر دهان آدم میذاره و فقط چشم ها رو به دوردست هایی که فوج فوج مرغان دریاییِ ناپیدا که به موج سواری و‌ نوعی رقص بال بال زنان سپری میکنند ؛ خیره نگه می داره.هر بار موجی میفرستد و دعوتم میکند .می گوید : « بیا » دستم رو  می برم تا بگیرمش اما پسم میزند‌.می پرسم تکلیفم چیست ؟ ساکت و خیره می شود.

سرم را پایین انداخته ام.زمان میگذرد.باز موجی می آید.چیزی در آب میدرخشد.دست میکنم در گل و بالا می آورمش و در امتداد نور روبروی چشمانم میگیرم.گرد هست و آبی رنگ.صدای خنده ای از دوردست های دریا می آید.میلرزم.مروارید است ؟! به گمانم تیله هست.نمیدانم چیست.بعد از چند سال هنوز نمیدانم.چرا تیله ؟ میتوانستی لنگ کفشی پاره یا یک ساندیس پلاستیکی لجن زده یا یک دانه ماهی مرده برایم بفرستی.من از رموز و اسرار خسته ام.بگو این چیست ؟ باز سکوت میکند.شب شده بود.آتش نفس های آخرش را میکشد.با هر وزشی از دریا هی سرخ و تیره می شود.انگار قلبش میتپد برای دریا.برای هم آغوشی تا خاموشی.پس چرا دریا میدمد تا زنده نگاه دارد ؟! گِردالی را در دست چپم فشار میدهم.چندین سال هست .تیله روزی باید برگردد.بی قرارِ آن خنده هست.



شاخه سبز خیالش




میدونی ؛ امیدم وجودی نداره.راستش هیچ وقت امیدی نبوده.فقط یه امید احمقانه کوچیک.آخه رویا ها به حقیقت نمیرسن.ساخته نمیشن.این رویا ها هستن که آدم هارو میسازند.کی میدونه ؟ کی خبر داره وقتی انسان هم ساخته بشه چی میشه ؟ این امید احمقانه ، این آخرین نورِ قرمز کوچیک توی ته سیگاری تو اون اتاق تاریک هم زیباست.اون گرگ و میش هولناک ، جایی که تو سکوت ، صدای مردن ستاره ها و بانگ سگ با هم عجین میشن رو هم باید گشت. دنبال کرد و رفت.تو اون کویرِ باور روی اون شاخه سبز خیال ، سر آخر یه کبوتر چاهی میشینه.زمین با خون آبیاری میشه و درخت خشک خیال ، لطیف و سایه انداز میشه.یک سایه کشدار تا روزی که خورشید بدمد...




تعیین یا کسب هویت؟!

یک ایرانی یک ایرانی است.ما نه تنها دوبال نداریم بلکه یک بال هم نداریم.یک فرد وقتی در خاک سرزمین ایران به دنیا می آید ؛ قبل از هرچیزی انسان هست و انسان هویتش را خود کسب میکند ؛ تفکری حق تعیین هویت در ابتدا ندارد.

حال فرض بر آن که هویت تعیین شدنی است.این هویت  بر چه اساسی مشخص می شود ؟

۱) تاریخ

۲) عصر حضور

اگر به تاریخ و مبدا ِ فرهنگ باشد ؛ ما ایرانی هستیم.اسلام در ایران ۱۴۰۰ سال عمر دارد.

اگر به عصر حاضر باشد ؛ نه اسلامِ حقیقی و‌ نه ایرانِ حقیقی در این مملکت جاری است.پس ما جز زائده ای باطل چیزی نیستیم.یک بی هویت به تمام معنا.

نتیجه : اشرف مخلوقات به عنوان انسان به این خاک می آید و اگر بحث هویتی باشد اول از همه ایرانی میباشد.دین و شریعت هویت زایمانی نیست.چه بسا که اگر اکتسابی بود ؛ مسلمان حقیقی نرخ بیشتری داشت.


مثال ساده: هر ایرانی به هرکشور در سراسر جهان سفر کند ؛ ابتدا از او پرسیده می شود (where are you from) . شریعت ، دوم یا چندم پرسیده می شود .البته اگر پرسیده شود.در جواب هم کسی نمی گوید : از ایرانِ اسلامی ! میگوید «ایران» 


پ.ن : «گزینه تماس با تو »

با عشق  (:




۲۴۰


همچون صنوبری تک افتاده ، بگونه ای خود خواه جدا از دیگران سر به بالا کشیده و بی سایه ایستاده ام و تنها کبوتر چاهی در شاخه هایم آشیانه میگیرد.


کی یر کگور

 

۱ ۲ ۳ . . . ۱۸ ۱۹ ۲۰
Taxi driver 1976

اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !!!


موضوعات آرنور
Powered by Bayan