کلوخ چشم دار

 

 

سلام. یه مدت خیلی کمتر فعالم. هیچ دلیل خاصی هم نداره جز عدم دسترسی مناسب به نت و وبلاگ.با زیاد نوشتن مخالف بودم ولی چون یکم نیستم این پسته زیاد طولانی شد.سعی کردم تلخی پست های قبل رو هم شیرین کنم.

 

پشت سر :

خب، این تابستون هم تموم شد. درسته تابستون دوست نیستم و بیزارم از گرما،اما با تموم زیبایی هاش تموم شد.از لحاظ کاری خوب بود.نیمی کارخونه و نیمی هم بنایی بودم.کشاورزی های پاره وقتم خوب چسبید بهم. با اینکه شرمنده تک تک درختا هستم بابت کم کاری تو هرس کردن و  زدن هرز علف های اطرافشون .باید ببخشن که با کرمای لعنتی تنهاشون میذارم و موقع آبیاری اونقدر غرق فکر میشدم که گاهی آب رو از دست میدادم.زمستون که اومدم جبران میکنم حتما.

 

لعنت که یه چندتایی فیلم بیشتر ندیدم.چندتاش وسترن بود."یه زندگی من" از جان لوک گدار که دوسش داشتم ولی نفهمیدمش.دوتا از آنتونیونی  که یکیش رو دوست داشتم. و دوتا فیلم عالی ایرانی یکی از شهید ثالث و یکی از داریوش مهرجویی. کتابم که هیچی نتونستم بخونم .

 

از کارهایی که کردم و کمک های پدر گرام ، یه تومن و خورده ای ته تابستون موند برام.خورده اش که رفت پای بدهی ها و مصارف روزانه.400 تومن دادم کتاب جهت توشه زمستونی. 500 هم دادم هزینه خوابگاه مثلا دولتی.که لعنت به کل دولت و نظام و سیستم اموزشی. مخصوصا اداره امور دانشجویی که واریز وام رو میذاره برا پس مرگ من .غذا هم که شده دستی 1500

 

به خانواده که خیلی بهتر از قبل رسیدگی کردم.با مادرم رفتم این ور اون ور و زیاد باهاش حرف زدم.با تموم تنبلیه تن ،پدرم رو نذاشتم تنها عرق بریزه. آبجی کوچولو رو زیاد خندوندم.ابجی بزرگه هم گرچه جوابم "نه" بود،ولی هنوز به اندازه قبل که دوستش دارم! براش 5 تا کتاب مورد علاقشو خریدم. وقتای تلخ و شیرینی رو با دوستام گذروندم.در بیان هم دوستان تازه و خوب پیدا کردم.

 

 

پیش رو :

 

شبی که قراره فردا سوار اتوبوس لعنتی بشی انگار ... بله حسی عجیبی  از شادی و غم هست که نمیتونم فعلا کلمه ای براش پیدا کنم. ولی وقتی بعد از اتوبوس عوض کردن ها و کل کل با راننده های تاکسی و کشیدن این چرخ دارای لعنتی تو خیابون ها با اون صدای شومش، توی شهر غریب خودتو میبینی این کلمات در خوره حس ادمیست: یک فلک زده بی جا و مکانه گیجه دور افتاده (: که میرسی به خوابگاه ...

 

 باز اغاز فصل سرد و تجدید دیدار با دوستانی یک دل از نقاط مختلف این مرز و بوم.چایی تو کتری .نسبت لیوان به نفرات دور کتری،  یک به سه.کاغذ به جای دست گیره.چنگال های آماده بالای سر ماکارونی.ابتکار با تخمرغ.قرض روغن. سرقت از سلف.پخش سیگار وگشنگی ها گشنگی ها گشنگی ها.پخش همزمان شش نوع سبک موسیقی با صدای بالا در اتاق.از ورق به پی اس و از پی اس به شطرنج .کشتی و زور آزمایی های ناعادلانه. غم کافور.با بسیجی کل انداختن.کینه ورزی به دفتر نهاد.سیگار های یواشکی و  چشم به چشم شدن با بی مهرترین دختر دانشگاه. خواب رفتن سر کلاس اندیشه دقیقا موقع حضور غیاب.مثله بز استاد دینامیک ماشین رو نگاه کردن. مثله "کلوخ چشم دار" سر کلاسا، به نوشته های عجیب روی تابلو خیره ماندن.سیاه کردن تشک تخت خواب از افقی بودن زیاد.با تخت پایینی از سینما گفتن.با تخت اونوری از کتاب ها حرف زدن.اونور تر با خوش سلیقه ای مدام ویگن و حسن گل نراقی گوش دادن.اون وسط اتاق با دوست عزیز کف خوابی، از فقر و بدبختی های مشترک سخن گفتن . با اون یکی از تسلا و فارادی گفتن.دیگری رو به پشت خوابگاه بردن (: و در شب های تاریک به تماشای ستارگان نشستن.کرم ریزی و قانون شکنی ها.بحث و جدال های عقیدتی سیاسی همراه با خشونت گاها .با شوخی و شبانه دزدی  و دیگرآزاری ها ،هیجان ها کردن .در یه کلام رفتن به سوی دوستان و هم بالشت هایی یک دل ...

 

امیدوارم در فصل سرد ،دلتون گرم باشه (:

 

 

 

 

 

 

 

 

 


در نهایت

 

 

نمیدونم چرا این عصر و شب عاشورای هر سال انقدر بی رحمه.برای من فلسفه این عصر و غروب ،جدای باقی روزهاست.جوری دلم میگیره که انگار دنیا به سر اومده...منه بی اعتقاده نماز نخونه مشروب خور چرا همیشه این موقع باید حالم اینجوری بد بشه. بیخودی اشک دویده تو چشام .همین دیشب بود که صدای دسته تو کوچه های تنگ و باریک میپیچید که :

 

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است                                  مکن ای صبح طلوع ، مکن ای صبح طلوع

 

عزاداری و زنجیر زنی شهر ما به شدت معروفه.هر سال مثل مور و ملخ میریزن اینجا.این دو روز مهمون داشتیم.مثل سالای گذشته که داشتیم.وایمیستن و نگاه میکنند.کیف میکنند.امروز مهمونه گفت خیلی باحال بود...کلی تعریف و تمجید.با اینکه در ابتدا و ظاهر منم کیف میکنم و افتخار میکنم به شهرمون،اما میخواستم شروع کنم به سر و صدا که: لعنتی ما خودمون نمیدونم تکلیف چیه و داریم چیکار میکنم تو هیات ها...تو دسته های بی دانشی و بی معرفتی  و سردرگمی ،سرما و گرما به خودمون سختی میدیم تا امثال تو بیاین و کیف کنید؟بی خیال شدم و رفتم سراغ سیگارم. بله که ترک نکردم.چرا گول بزنم اندک خواننده های اینجارو.

 

 ازخواهرم گاها دلخور میشم و در حقش کم بدی هم نکردم. با اینکه پزشک بودنش تو خونه و بیرون ،همیشه انتظارات رو از من بالا برد و سرافکندم کرد ولی هیچ وقت نذاشتم حداقل این علت مزخرف مردم ساخته رو رابطه مون تاثیری بذاره.امروز ده دقیقه فقط بغلم کرد.نمیدونم چش بود. از پزشک بودنشم حرف میزد.تا جایی که گفت شاد نیست. سر اخر بهم گفت هنوزم بهترین دوست هم هستیم ؟ گفتم نه.و الان این " نه " داره  خوردم میکنه...

 

 

 


این ایام

"و روزی میرسد که انسان از بند شک و گمان رهایی یابد و در بی کرانه زندگی از ظلمات سردرگمی ، طلوع حقیقت را با چشمان خود مشاهده کند؟"


آدمی وقتی با تضاد یا تناقصی بین رفتار هاش یا بین عقاید و اعمالش مواجه میشه ، یا باید خودشو گول بزنه یا اینکه اون تضاد رو از بین ببره.این روزا که همیشه برای من عزیز و محترم بوده به سرعت  باز فرا رسید.انگار همین دیروز بود که طفلی هفت هشت ساله با دلی پاک در انتهای صفی ، زنجیر زنی میکرد.هنوز سرمای سیاه آن محرم ها  رو به یاد دارم. گرم کردن خود میان جمعیت دسته  در کوچه های تنگ و باریک.ریختن چایی و شیر داغه سوزان رو دستان بی حس سرخ شده از سرما.


نمیدونم این حس عجیبی که به حادثه عاشورا و حسین دارم از همین کودکی نشات میگیره یا به جو فوق العاده عزاداری این شهر برمیگرده.ولی هرچه فکر میکنم میبینم از دوران قدیم با بسیاری از مسائل ارتباط ویژه داشتم که الان از هیچ یک ردی باقی نمانده.خب اگر اشتباه نکنم، اون دل پاک هنوزم در میان هست اما ذهن آشفته گاهی اجازه نمیدهد. اینکه در حین عزاداری ها مدام تمام باید های نکرده و نباید های کرده دینی و  شک و گمانها و حرف ها به ذهنم خطور میکند به مرور در چاه تضاد بیشتر سردرگمم میکند.و این سردرگمی اجازه لذت ناب سابق را در این ایام نمی دهد.


به هر حال اعتراف به تضاد و از این جمله مشکلات شخصیتی خود کار بی ارزشی نیست. امسال هم باز سنت گذشته را پیش میگیرم. عرض تسلیت و التماس دعا از کسانی که به هر نحوی به شخصیت و منش حسینی احترام میگذارند...


دستای تو

 

 

 

 

 

 

 

ای که بی تو خودمو تک و تنها می‌بینم

هر جا که پا میذارم تو رو اونجا می‌بینم

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود

قصه‌ی غربت تو قد صد تا قصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

گونه‌های خیسمو دستای تو پاک می‌کرد

حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب

چرا بیصدا شده لب قصه‌های خوب

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یاد تو هرجا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش میزنه

 

داریوش _ دستای تو

عکس آلون دلون


رویا صغیری




رویا صغیری به دست بند و 23 ماه زندان لبخند میزند

و من ساعت ها هم اگر به این لبخند زل بزنم چیزی جز انسانیت و شهامت نمی بینم

 

شعری از شیرکو بیکس که رویا صغیری پیش از رفتن به زندان منتشر کرد

مگر من از وطنم چه می‌خواستم

به غیر از تکه‌ای نان

گوشه‌ای امن

جیبی با حرمت

بارانی از عشق

پنجره‌ای باز

...که آزادی و عشق به من دهد

من چه می‌خواستم

در این حد، که به من نداد؟!



ستاره سرما


دیشب رفتم باغ یکی دوستان که الحق خشت و گلی بودنش و پشت بومش جای دنجیه برای شبانه های تابستون.ساعتای یک بود که یه نسیم خنکی زد .نگاه به بالا کردم و ستاره سرما رو دیدم.زمستون همین حوالیست...

 مشابه های این عکس رو زیاد تجربه کردم ولی این فضا حس خودشو داره و باید بهش برسم






عطر آویشن

اگر حوصله خواندن این شعر  را داری با صدای خود حسین پناهی با ان همراه شو



حرمت نگه دار دلم

گلم

که این اشک ، خون بهای عمر رفته من است

میراث من!

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

کتیبه خوان قبایل دور

این,این سرگذشت کودکی است

که به سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است

هرشب گرسنه می خوابید

چند و چرا نمیشناخت دلش

گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

و آوار میخواند ریاضیات را

در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

دودوتا چارتا چارچارتا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت

با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

آری دلم

گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

دلم گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

میراث من

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است

تا بدانم و بدانم و بدانم

به وار

وانهادم مهر مادریم را

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم

و می رفتم و می رفتم و میرفتم

تا بدانم و بدانم و بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط

مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یک جا

همه را به حرمت چشمان تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

بر این مقصود بی مقصد

از کلامی به کلامی

و یکی یکی مردم

بر این مقصود بی مقصد

کفایت میکرد مرا حرمت آویشن

مرا مهتاب

مرا لبخند

و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟

پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای

که آویشن را میسرود

مسیح به جُلجُتا بر صلیب نمی شد!

و تیر باران نمی شد لورکا

در گرانادا

در شب های سبز کاجها و مهتاب

آری یکی یکی مُردم به بیداری

از صفحه ای به صفحه ای

تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ

به ته رودخانه <اوُوز> همراه با ویرجینیا وُولف

تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد

حرمت نگه دار دلم گلم

دلم

اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین

نه , نه

به کفر من نترس

نترس کافر نمی شوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

انسان و بی تضاد؟!

خمره های منقوش در حجره های میراث

عرفان لایت با طعم نعنا

شک دارم به ترانه ای که

زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!

پس ادامه میدهم

سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود

با این همه

تو گوئی اگر نمی بود

جهان قادر به حفظ تعادل نبود

چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..

نگاهش کن

چون آن کلاغ

چون آن خانه

چون آن سایه

ما گلچین تقدیر و تصادفیم

استوای بود و نبود

به روزگار طوفان موج و نور و رنگ

در اشکال گرفتار آمدم

مستطیل های جادو

مربع های جادو

من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام

دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام

عرفات در استادیوم فوتبال

در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم

در همین پنجره گله به چرا بردم

پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن

سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر

زلف به چپ و راست خواباندم

تا دل ببرم از دختر عمویم

از دیوار راست بالا رفتم

به معجزه کودکی

با قورباغه ای در جیبم

 

حراج کردم همه رازهایم را یک جا

دلقک شدم با دماغ پینوکیو

و بوتهّ گونی به جای موهایم

آری گلم

دلم

حرمت نگه دار

که این اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گریه می کرد

بی مجال اندیشه به بغض های خود

تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!

و به کدام مرام بمیرد

آری گلم

دلم

ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند

با سلام

و عطر آویشن..



مسافرای عزیزم

اینکه وقت و بی وقت برم بیرون و تو شهر چرخ بزنم تا چیزا و ادما رو ببینم بسته به چیزی که میبینم حالمو خوب یا بد میکنه .هرزگاهی به مسافرا زیاد دقت میکنم.ببینم کی سردرگمه کی ناراحته و ... این عادت هم به اخلاقی که از بابام به ارث بردم و تا حدی هم زیادی رشدش دادم بر میگرده.البته رفتار یه شخصی که تو عسلویه بهش برخوردم  هم نوعی جرقه بوده برام شاید.

 

شهر کوچیک ما چون رابط استان یزد و فارسه به خاطر مسافرت های بعضی قسمتای  نیمه جنوبی کشور  و دور بری های استان فارس  که میرن مشهد ، این موقع ها شلوغ میشه. منم  هرزگاهی میرم میگردم ببینم مشکلی برا مسافری پیش اومده یا نه. چمیدونم از خرابی ماشین ، دنبال جا و مکان تا باقی چیزا...

 

 از قضا چند روز پیش دیدم یه خونواده که لاستیکش پکیده ،هی داره چرخ میزنه تو شهر. از بد شانسیش سر ظهر داغ اونم روز عیدکه همه مغازه ها هم بستن و صاحباشونم رفتن این ور اون ور این بلا سرش اومده بود.رفتم پیشش با  لباس پاره و خاکی (سر کار بودم ) و سیبیل کلفت یارو یکم ترسید.گفتم دنبالم بیا کارتو راه بندازم. حالا بالاخره راضی شد چون چاره ای نداشت.راه افتادم یهو دیدم پشتم نیست و قالم گذاشته .برگشتم تا پیداش کردم دیدم یه جا وایساده تو شک بود انگار هنوز.باز باهاش حرف زدم و تا راضی شد. که رسیدیم به خیابون تعمیرکارا .به این و اون زنگ زدم تا یه نفر حاضر شد بیاد در مغازه رو باز کنه و کارشو راه بندازه.کارش راه افتاد رفت به سمت مقصدش.


خلاصه من دوست ندارم کسی بهم شک کنه.کارشو راه انداختم ولی جزای شکش به من این بود که باید از قسمت ترسناک و خلوت و بافت قدیمش شهر می بردمش و خوب می چرخوندمش تا حسابی بترسه و به غلط کردن بیفته  معمولا خیلی بهم میچسبه این تیکش و همیشه منتظر این قسمت از مسیرم هستم (:



چندم

از  مدت کوتاهی که تو کارخونه بودم ، یه مهندس که هم محله ای هم از آب در اومدیم منو عروسیش دعوت کرد.حرف یه ماه پیشه.منم کلا با  اعداد و شماره روزا مشکل دارم. چیزی که یادمه گفت تالار ارمیا و روزشم  چنده  برج شیش.این چنده داره اذیتم میکنه. در کمال تعجبتون هم عارضم هیجوری هم امکان تماس و یافتن تاریخ صحیح رو ندارم. بله شبا ساعت نه که میشه میرم حموم، لباسامو می پوشم و میرم  تالار .خوب که میشینم داماد میاد. میبینم باز اشتباه اومدم .سرخ میکنم میزنم بیرون از تالار .روز اول که یکی داشت هولم میداد وسط مجلس (: ولی من چیزی که یادمه همین روزا باید باشه. دو روز دیگه هم بیشتر تلاش نمیکنم.میترسم جریان بشه کتکم بخوریم 



از مصائب ترک

امروز روز پنجم ترک کردن دو عادت بده. اولیش مزخرف بود و حماقت محض ولی دومیش فقط بد بود همین. پنج روز پاکی از قمار و شرطبندی و مورد دوم هم سیگاره که دیگه نمی کشم.این اولین باره که تصمیم به ترک میگیرم.تا ببینم تا کجا می تونم.که چون و چراش و  کل قصه اش باشه برای بعد.


امروز با یه استا بنایی بودم پشت هم هی یه سایه پیدا میکرد و سیگار آتیش می زد...تو اون گرما و آفتاب  بیل رو میزدم تو سر این ملات و به خودم لعنت میدادم چرا این تصمیم رو گرفتم (:  این بوی توتون لعنتی میزد زیر دماغمو من فقط چایی داغ باید میخوردم.خیلی سخت گذشت، خدا رحم کنه .


۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹


وقتی ما آمدیم
اتّفاق اتفاق افتاده بود!
حال هرکس به سلیقه خود چیزی می‌گوید
و در تاریکی گم می‌شود


موضوعات آرنور
Powered by Bayan