نبودن

 


با نگاه اول فهمیدم حالش بدتر شده.شب اولی که بعد از چهل روز دیدمش ، سرش رو گذاشت رو شونه هام گریه کرد.در این بیست سال گریه اش رو ندیده بودم تا بحال. با اون روحیه شوخ و لب خندون همیشگی،چجوری اشک میریخت.مرد خوشتیپ و خوش هیکل از غم خشک شده بود.موهاش به کل ریخته بود.انگار منتظر بود من بیایم و اشک هاش رو نشونم بده.ولی این دفعه نتونستم یه کلمه به زبون بیارم. من چم شده بود؟ منی که همیشه بودم. منی که چه ادم هایی باهام چه درد ودلایی میکردند. آدمایی ده  سال حتی بزرگ تر از خودم.ادمایی که مردونگی شون زبون زد بود.زن و مردایی که فقط سرشون رو میذاشتن رو شونه های نحیفم و اشک می ریختن.صورتم خیس میشد و حالم از همه چی بهم میخورد.حتی خودم. ولی باز ارومش میکردم. حالش رو خوب میکردم.حرف هایی رو میدادم تحویلشون که نه میدونستم از دلم میاد یا از عقلم.اصلا انگار مال خودم نبودن.

ولی دیگه نمیتونم. دیگه  نمی کشم انگار. کل کاری که اون شب تونستم بکنم این بود که سیگار روشن نصفه ام رو گذاشتم رو لباش خودمم کز کردم اون ور تر.انگار منم ادمم و کم میارم.خودم که هیشکی رو نداشتم. با کسی هم از این همه راز و غم دیگران که رو دوشم بود حرف نزدم .تا سنگینی نکنه.اما حالمم از خودم بهم میخوره وقتی نمیتونم دیگه تکیه گاه باشم.دیگه نمیتونم مرهم باشم.از نبودنم متنفرم.

 

 

آ تنها دل من

آ خدا دل من

دلم تنگو دلم تنگ دلم با لاله همرنگ

بنالم تا بسوزه مگر بحال من دل سنگ

بنالم تا بسوزه مگر بحال من دل سنگ

زتنهایی مثال بیا بون دل من

سرا سر پرگل ماتمه یه زندونه دل من

چنان گیسوی سر در گم پریشونه دل من

دله من - منوچهر سخایی

 


جایی برای یک انزوای زیبا


 


 بالاخره داره تموم میشه. نیمه ای از طبقه بعدی.چند ماه دیگر که اثاث کشی کنم به این اتاق، میتونم توش روز ها و ساعت ها دراز بکشم پیش خودم بگم: طرحشو خودم ریختم.پنجره هاش.جای تخت. جای کمد. جای کتاب خونه .تو اون گرمای تابستون خودم ماسه و سیمان رو ملات کردم .اجر هاش رو خودم بردم بالا و گذاشتم تو دست بنا. سقفش رو با کمک به "پدرم و حبیب" زدم.گچ و گلش رو خودم درست کردم .میتونم هی به پینه های دستمو هی به در و دیواراش نگاه کنم.یادم بیفته به حمالی هام .تشنگی هام و عرق ریختن هام. 

چند ماه صدای شوخی ها و خنده هام با استا ها و کارگرها، با جسم و جونه آجرهای دیوار آمیخته شده. حرف ها و دردهای قشر کارگری و رعیتی ،بغض ها و ناله ها،  در و دیوار اتاق رو آب بندی کرده.تا "یادم نره"،که بودم و که هستم.پدرانم که بودند .دوستانم و رفیقانم.تا هیچوقت وارد دنیای " آن ها " نشوم.میتوانم همه چهره هایم را در تمام سفیدکاری و نقش و نگارهایش ببینم.

 بالکن دلبازش، مشرف به زیباترین قسمت های شهر هست.به کوچه های خاطراتم. یک پشت بوم کوچک را کنار بالکن در نظر گرفتم تا خشت و گلی اش کنم.اجاقی گلی برایش بسازم برای شبانه های زمستان. تا پیچش بوی خاک و نم و عطر آتش مستم کند.با داشتن سرویس و خواب و پذیرایی و آشپز خونه میتونم از این به بعد بسیار راحت تر مهمون بگیرم.

شاید این همان چند دیواری بود که میخواستم. یک جایی خیلی نزدیک و خیلی دور به خانواده.خلوت کده ای با دوستانم. میکده ای با هم پیاله هایم و سر آخر جایی برای یک انزوای زیبا.


جز و فس



برنامه این بود که به باغ یکی از دوستانم بروم.پیش خود گفتم موش و ادم های بک را ببرم  .اخر چند روز بود که هیچ نخوانده بودم.گذشته من و اموزش های پدرم و تجربه های یک دوست که 10 سال از خودم بزرگتر بود، من را تبدیل به "آتش کن" خوبی کرده بودند.میتوانستم در غیر ممکن ترین جاها و در نهایت کمبود آتش درست کنم.می دانم تداوم اتش کدام چوب بیشتر است و خاکستر کدام داغ تر.خب اینم تبدیل شد به علاقه و استعداد من...که برای این جور جاها فوری صدایم میکنند : "ممد، اتیش رو راه بنداز" البته از این که به انبار چوب هایشان رحم نمی کنم کمی حساس اند. اما همیشه بهشان گفته ام :" هیچ وقت آتشت را به خاموشی نسپار"

اتش مرا جادو میکند.میتوانم ساعت ها به رقص شعله ها نگاه کنم .می توانم نواها و ناله هایش رو به گوش جان بسپارم.می توانم بوی خاکستر داغ را از چندصدمتری استشمام کنم.آه که صدای "فس و هیس" سوختن رطوبت چوب های تر ، "جز و تز" چوب های خشک و "هو هو" حرارت شعله ها چه نغمه های با معنایی را برایم میسازند.

حتی اگر من در زمان یونانیان باستان بودم ، از مخالفین سرسخت عقیده "اب، هوا ،خاک و اتش " میشدم.گرچه به ابن سینا که  آتش و هوا را عنوان عنصر سازنده روح معرفی کرد احترام میگذارم.سخن را کوتاه کنم. آن همه وقت را انقدر با آتش و هیزم های نیم سوز و خیره گی هایم گذراندم که فقط توانستم از عهده پیش گفتار بر بیایم.اما از پیش گفتارش معلوم بود اثر نابی است.یک اثر ناب کارگری


فندکم کو

زمستان و پاییز زمان مناسبی برای ترک سیگار نیست.جدا از اینکه ذات سیگار در فصل سرد بیشتر میچسبد، تمام آن چیز ها و اعمالی که سیگار پس و پیش آن ها کشیدنی است، در این فصل ها بیشتر سیگار میطلبد.از لذت ها یا هرچه که اسمش هست بگذرم، سیگار دردها را تسکین میدهد.هجوم افکار را آرام میکند و پس از هر پک ، اندیشه ای شاید نو را در ذهن پر و بال میدهد.حال "این مسکنه عمر کوتاه کن" در هوای سرد به اعماق وجودت سفر میکند ، رنج و غم و افکار اشفته ات را در بوی توتون خود میپیچد و در نوار هایی باریک به سردی زمین باز پس میدهد.هرچه سردتر ، نوار هایی نمودارتر.از این ها هم که بگذرم ، میتوانی سیگار را در جیب داخل کت یا کاپشنت بگذاری و از ازدیاد جیب ها ، حیران و لرزان ،جیب به جیب با ذکر زمزمه گونه "فندکم کو فندکم کو "به دنبال فندک باشی و اخر سر هم در اخرین جیب  محتمل پیدایش کنی.این هم جنبه جالب قضیه میتواند باشد.

حتی این سوز وحشی ، سیگار به دستان متفکر و خودنما که سیگار را جز اجزا زینتی و افتخارآمیز خود میدانند، به سوراخ های گرم و نرمشان میکشاند.چه خوب که نیست می شوند و ادمی را از سیگاری بودن شرمنده خود نمی کنند.نه که سیگار خوب است و شخصیت دارد نه، اما بی حرمت هم نیست.تحمل این ها از ملامت گران خیرخواه دانای کل که با رمز "سیگار نکش " از جبهه های خود بر ادم هجوم می آورند  بسیار سخت تر است ،اما دسته کمی  از آن هایی که لفظ "سیگاری " را نژادپرستانه طور به کار میبرند هم ندارند. این دو دسته هم از سرما و سرما زده بیزارند و با نبودشان کام تلخ سیگار را تلخ تر نمی کنند.

راستی حرف از سیگار شد، فندکم کو ؟


دکارت

فلسفه "من می اندیشم پس هستم "رنه دکارت برای آن هایی هست که به رویاهایشان رسیدند.برای آن کافه نشین شمال تهران که خیره به افق سیگارش را دود میکند یا کتابش را ورق می زند .چرا خیلی دور برویم؟ برای آن هایی که تابحال از وعده های غذایشان کم نشده.بی شام سر بر بالین نگذاشته اند.از درد یا سرما به خود نپیچیده اند. در حسرت ساده ترین چیزها تباه نشده اند.در نرسیدن ها و شکست ها از زندگی جا نمانده اند.تلاش های جان سوز بی فایده نکرده اند. روح و برق زندگی از چشمانشان کوچ نکرده اند...

حکیم ابن سینا میگوید اگه کسی گفت دنیا توهمه ، انقدر باید او را زد تا زندگی را درک کند.

بنابراین  "من درد میکشم پس هستم"  از تاتسویا ناکادای پسندیده است.

من و تاتسویای عزیزم به راحتی فلسفه دکارت را رد میکنیم.اما فیلسوف نمی شویم چون باید به دردهای تمام نشدنیمان برسیم...

 



در نهایت

 

 

نمیدونم چرا این عصر و شب عاشورای هر سال انقدر بی رحمه.برای من فلسفه این عصر و غروب ،جدای باقی روزهاست.جوری دلم میگیره که انگار دنیا به سر اومده...منه بی اعتقاده نماز نخونه مشروب خور چرا همیشه این موقع باید حالم اینجوری بد بشه. بیخودی اشک دویده تو چشام .همین دیشب بود که صدای دسته تو کوچه های تنگ و باریک میپیچید که :

 

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است                                  مکن ای صبح طلوع ، مکن ای صبح طلوع

 

عزاداری و زنجیر زنی شهر ما به شدت معروفه.هر سال مثل مور و ملخ میریزن اینجا.این دو روز مهمون داشتیم.مثل سالای گذشته که داشتیم.وایمیستن و نگاه میکنند.کیف میکنند.امروز مهمونه گفت خیلی باحال بود...کلی تعریف و تمجید.با اینکه در ابتدا و ظاهر منم کیف میکنم و افتخار میکنم به شهرمون،اما میخواستم شروع کنم به سر و صدا که: لعنتی ما خودمون نمیدونم تکلیف چیه و داریم چیکار میکنم تو هیات ها...تو دسته های بی دانشی و بی معرفتی  و سردرگمی ،سرما و گرما به خودمون سختی میدیم تا امثال تو بیاین و کیف کنید؟بی خیال شدم و رفتم سراغ سیگارم. بله که ترک نکردم.چرا گول بزنم اندک خواننده های اینجارو.

 

 ازخواهرم گاها دلخور میشم و در حقش کم بدی هم نکردم. با اینکه پزشک بودنش تو خونه و بیرون ،همیشه انتظارات رو از من بالا برد و سرافکندم کرد ولی هیچ وقت نذاشتم حداقل این علت مزخرف مردم ساخته رو رابطه مون تاثیری بذاره.امروز ده دقیقه فقط بغلم کرد.نمیدونم چش بود. از پزشک بودنشم حرف میزد.تا جایی که گفت شاد نیست. سر اخر بهم گفت هنوزم بهترین دوست هم هستیم ؟ گفتم نه.و الان این " نه " داره  خوردم میکنه...

 

 

 


این ایام

"و روزی میرسد که انسان از بند شک و گمان رهایی یابد و در بی کرانه زندگی از ظلمات سردرگمی ، طلوع حقیقت را با چشمان خود مشاهده کند؟"


آدمی وقتی با تضاد یا تناقصی بین رفتار هاش یا بین عقاید و اعمالش مواجه میشه ، یا باید خودشو گول بزنه یا اینکه اون تضاد رو از بین ببره.این روزا که همیشه برای من عزیز و محترم بوده به سرعت  باز فرا رسید.انگار همین دیروز بود که طفلی هفت هشت ساله با دلی پاک در انتهای صفی ، زنجیر زنی میکرد.هنوز سرمای سیاه آن محرم ها  رو به یاد دارم. گرم کردن خود میان جمعیت دسته  در کوچه های تنگ و باریک.ریختن چایی و شیر داغه سوزان رو دستان بی حس سرخ شده از سرما.


نمیدونم این حس عجیبی که به حادثه عاشورا و حسین دارم از همین کودکی نشات میگیره یا به جو فوق العاده عزاداری این شهر برمیگرده.ولی هرچه فکر میکنم میبینم از دوران قدیم با بسیاری از مسائل ارتباط ویژه داشتم که الان از هیچ یک ردی باقی نمانده.خب اگر اشتباه نکنم، اون دل پاک هنوزم در میان هست اما ذهن آشفته گاهی اجازه نمیدهد. اینکه در حین عزاداری ها مدام تمام باید های نکرده و نباید های کرده دینی و  شک و گمانها و حرف ها به ذهنم خطور میکند به مرور در چاه تضاد بیشتر سردرگمم میکند.و این سردرگمی اجازه لذت ناب سابق را در این ایام نمی دهد.


به هر حال اعتراف به تضاد و از این جمله مشکلات شخصیتی خود کار بی ارزشی نیست. امسال هم باز سنت گذشته را پیش میگیرم. عرض تسلیت و التماس دعا از کسانی که به هر نحوی به شخصیت و منش حسینی احترام میگذارند...


همیشه غایب


نمیدونم زیاد غرق در نبودن یه "همدل و همراه تکمیل کننده " شدم و اجازه دادم همیشه غایبم نابودم کنه یا واقعا جریان همینه ،حداقل برای شخص من. 

یه چند وقتی هم وبو چک نکردم ولی منتظر کامنتام باشید (:



و من نمی فهمم

افسرده هستم.نه افسرده اونا.حالتی از خودم که چند سال دچارش شدم و حوصله ندارم براش اسم جدیدی بذارم.پس همون افسرده اونا خوبه.شاید یه روز اسمی هم براش گذاشتم یا گذاشتن.


باید بگم دلم نمیخواد اینجوری باشه.ولی هست.پیش هیچ روان شناسی هم نمیرم.چرا؟چون این ادمای لعنتی بودن که اینکارو کردن.باقیشونم نیازی به لباس سفید و لم دادن به مبل و تلاش برای کنکاش کردن من ندارن تا کمکم کنند.


خوشمم نمیاد ازش.داره خوردم میکنه.عقبم میندازه.از چی؟یادم نمیاد.اگه مهم بود مگه یادم میرفت؟اما دوسشم دارم ،یعنی حتما یه چیزی هست که نمی کنم بندازمش دور.شایدم ول کن من نیست و منم یه گول خورده خالی ام...از اولش تا تهش.


هرچی هست فکر نمیکنم که بفهمم یا فهمیده ام.چون قاعدتا نتیجه فهمیدن نباید این باشه.گفتم قاعده.چه کلمه مسخره ای.خب بحث فهم بود.یعنی اونا  درست فهمیدن که مثلا حالشون خوبه؟یا واقعا خوبن؟اصلا کی گفت که باید بفهمییم؟.هرچند فرقی نمی کنه و هیچی معلوم نیست و حقیقتی در کار نیست.یا هست و من نمیفهمم...



از نبرد های شبانه

فکر کنم نصف شغال های ایران تو شهر ماست.یعنی گربه تک و توکی هست ولی هیچی جونور دیگه ای نیست.ما و شغال ها فقط.جدا از اینکه صبح دقیقا ساعت سه و چل دقیقه چی میخوان که اون جوری صدا میدن و نمیذارن کله بذارم،این نبرد های حول ساعت یکمون هم جالبه.چنتا میشن میان نزدیک صدا میدن و میرن.صداشون انگار از یه ترس کهنی از گذشته میاد. یعنی انقد بده.نمیدونم شایدم تلافی وقتایی هست که برتری واقعی با ماست، وقتی که  سوار موتوریم.حالا کدوممون اول شروع کردیم نمیدونم ولی سناریویه جالبی داره:

 

"داری رد میشی با موتور میرسی بهشون وایمیسی.اونام وایمیسن.هر دو طرف میدونیم چه خبره.قراره دهن شغالای لعنتی سرویس بشه.اون چشای درخشان گرگ مانند که وقتی دسته دسته صدا میدن الان شده یه مشت نقطه مبهم.نورو میندازم تو چشمشون.پا پس میکشن .گازو میدم و مثه چی فرار میکنن.اما چه فایده ،این دوچرخ خوش ساخت بشر کجاها که نمیتونه بره"

 

گستاخیشونم به جایی رسیده که خودشون رو تو فرهنگ مردم شهرم جا کردن. مثلا :

"مثل شغال فرار میکنه" یا " چیزی لجبازیه مثه شغال " و ...

واقعنم لجبازن.همین لجبازی بود که اینارو نوشتم و گرنه من که راز دل فاش نکنم.دیشب دورم کرده بودن.و باز تولید اون صدای نامرغوب و رعب آور.منم شروع کردم صدا دادن.اثر نکرد.دمپایی رو در اوردم و پرت کردم سمتشون.نامردای لجباز برداشتن بردنش.حالا کدوم سوراخی هم قایمش کرده معلوم نیست.

احتمالا ادامه داره ... مدیونید منو حیوون ازار بدونید.دوستی اینارم داره دیگه.حالا شاید با دمپایی زیاده روی کردم ولی شغالا نمیدونن دمپایی یه لنگه دیگم داره.اره  یه موتور سوار روانی با یه دمپایی تو دستش برای بار اول دیدن ،ترس عجیبی رو توجونشون میندازه ...


۱ ۲

وقتی ما آمدیم
اتّفاق اتفاق افتاده بود!
حال هرکس به سلیقه خود چیزی می‌گوید
و در تاریکی گم می‌شود
موضوعات آرنور
Powered by Bayan