چشم های پینه بسته


من با زیاد کتاب خوندن مخالف نیستم .اما حس میکنم هر قدر زیاد تر بخونی ؛ کمتر زندگی میکنی.انگار با این زیاده خوانیِ زندگی دیگران ، از زندگی منحصر بفرد خودت جا میمونی.پس ملالِ خودساخته ؛ توهم هست و رنج عین واقعیت.بعضی چیزا رو‌فقط کوره راه های زندگی خودت ، بهت تزریق میکنه.اما صرفا خوندن ؛ توهم رو .توهم رنج ، زندگی و دانایی. چشماشون میگن.آخه چشم ها نوار فیلم آدماست.مال اینا شلوغِ اما دست نخورده س.اینارو‌میگم ! چقدر زیادن. اَه.تهش یه تیکه گوشتن که‌یه جا افتاده ان .با ناز و‌ادا اطوارای منحصر بفرد ! با افتخارم میگن منزوی ام و بیزار  از آدما و‌زندگی ! اما دهن خودشونم با خوندن زندگی آدمای دیگه سرویس کردن.کاش از کافه ها یا کتاب فروشی ها و‌آپارتمان های خوش رنگ و‌لعابشون در نمی اومدند.


+ من آدمم ! حق دارم حالم از یه عده بهم بخوره (:


گِردالی



داشتم تو‌خلیج فارس شنا میکردم که خستم شد و‌ اومدم لب دریا و خودمو لم دادم به تکه سنگی بزرگی که بود.

موج ها آروم‌ میومدن و‌میرفتن و‌ قطراتِ خورشید و‌خاک هی عقب و‌جلو می شدن جلوی پام.درسته جز خزر دریای دیگه ای ندیده ام ؛ اما  بی کرانگی این خلیج ؛ هیاهوی منو‌ در عمقِ سکوتش خاموش میکنه.پر هیاهویی که چفت بر دهان آدم میذاره و فقط چشم ها رو به دوردست هایی که فوج فوج مرغان دریاییِ ناپیدا که به موج سواری و‌ نوعی رقص بال بال زنان سپری میکنند ؛ خیره نگه می داره.هر بار موجی میفرستد و دعوتم میکند .می گوید : « بیا » دستم رو  می برم تا بگیرمش اما پسم میزند‌.می پرسم تکلیفم چیست ؟ ساکت و خیره می شود.

سرم را پایین انداخته ام.زمان میگذرد.باز موجی می آید.چیزی در آب میدرخشد.دست میکنم در گل و بالا می آورمش و در امتداد نور روبروی چشمانم میگیرم.گرد هست و آبی رنگ.صدای خنده ای از دوردست های دریا می آید.میلرزم.مروارید است ؟! به گمانم تیله هست.نمیدانم چیست.بعد از چند سال هنوز نمیدانم.چرا تیله ؟ میتوانستی لنگ کفشی پاره یا یک ساندیس پلاستیکی لجن زده یا یک دانه ماهی مرده برایم بفرستی.من از رموز و اسرار خسته ام.بگو این چیست ؟ باز سکوت میکند.شب شده بود.آتش نفس های آخرش را میکشد.با هر وزشی از دریا هی سرخ و تیره می شود.انگار قلبش میتپد برای دریا.برای هم آغوشی تا خاموشی.پس چرا دریا میدمد تا زنده نگاه دارد ؟! گِردالی را در دست چپم فشار میدهم.چندین سال هست .تیله روزی باید برگردد.بی قرارِ آن خنده هست.



شاخه سبز خیالش




میدونی ؛ امیدم وجودی نداره.راستش هیچ وقت امیدی نبوده.فقط یه امید احمقانه کوچیک.آخه رویا ها به حقیقت نمیرسن.ساخته نمیشن.این رویا ها هستن که آدم هارو میسازند.کی میدونه ؟ کی خبر داره وقتی انسان هم ساخته بشه چی میشه ؟ این امید احمقانه ، این آخرین نورِ قرمز کوچیک توی ته سیگاری تو اون اتاق تاریک هم زیباست.اون گرگ و میش هولناک ، جایی که تو سکوت ، صدای مردن ستاره ها و بانگ سگ با هم عجین میشن رو هم باید گشت. دنبال کرد و رفت.تو اون کویرِ باور روی اون شاخه سبز خیال ، سر آخر یه کبوتر چاهی میشینه.زمین با خون آبیاری میشه و درخت خشک خیال ، لطیف و سایه انداز میشه.یک سایه کشدار تا روزی که خورشید بدمد...




واژه ها

نه. پاک می کنم صفحه سفید را. دوباره و دوباره.بار ها و بار ها طبق معمول.واژه ها آخر کم می آورند.بارها شده است که در نوشتن و حرف زدن نا توان بوده ام.انگار بعضی چیز ها را نمی توان به واژه کشید.گاهی هم که می نویسی ، از عهده آنچه میخواهی بر نمی آیند.حتی حس می کنم بزرگ ترین نویسنده ها و واژه پرداز ها هم وقتی بهترین اثر خود را جلوی برق چشمانشان می گیرند ، حسی بهشان میگوید؛ نه این واژه ها از آنچه حس میکنم و در ذهنم میگذرد ؛ به حدی فاصله دارند.مگر می شود رنج یا حتی عشق را نوشت.من دیدن را دوست دارم.خیرگی را.چشم ها را.عشق را نمی دانم.اما رنج را نمی توان نوشت.درد بی دردی را.مچالگی و‌خرد شدن را .این ها همه صدا دارند.فقط باید بود و نگاه کرد حتی شنیدنی ها را.به مانند عکس های دوربینی که در یک ثانیه ثبت میشوند و دوربین فقط یک نسخه از آن را بیرون می دهد ؛ برخی نگریستن ها هم همین طور است.فقط مال توست . آن را میچپانی در اعماق یکی از جیب هایت.به روی انبوهی از عکس های دیگرت و این ور و آن ور میروی و در جاده بی فرجام، با آدم ها حرف میزنی.شاید به همین خاطر است که سینما تمام من است.


غم تراشی


همیشه گفتم، نه تنها شاد بودن رو یاد ندادن بلکه غصه خوردن رو هم خیلی تمیز و حرفه ای یادمون دادند.خب همیشه برام سوال بوده چرا نمی خوان یا نمی خوایم هورمون های دوپامین و سرتونین و اکسی توسین داخلمون ترشح بشه ؟ در مقابل غصه خوردن هم فلسفه خودش رو داره. بلدی میخواد. غم و شادی از هم جدا نیستن.آخر سالی به عنوان یه چالش برای خودم، فکر میکنم تو این بیست اندی سال برای چه چیزایی و چه کارایی غصه خوردم !

طبق معمول ؛ یه درصد گیری ذهنی پس از هر بررسی و تحقیق : 78درصد غم و غصه های بنده الکی بودن ! از موارد روز مره تا برخی اشتباهاتی طی این چند سال که فکر میکردم زیاد فجیع بودند ! نکته جالب مطالعات من بر روی شخص خودم این بود که وقتی درگیر این غم و غصه هایی اشتباهی بودم ، از غم و غصه خوردن های نسبتا اساسی که احتمال به رسیدنِ نتایج ملموس یا فکری رو دربر داشته، غافل موندم !غصه خوردن اشتباهی خیلی بدتر از غصه منطقی خوردنِ.از نتایج دیگه تحقیقاتم اینکه اگر و اگر و باز هم اگر کسی به اندکی خودشناسی برسه و اگر غرق در غم منطقی هم بشه اون آدم ممکنه از پا دربیاد.از بررسی هایی که روی افراد دیگه انجام دادم این بود که غرق در  غصه شدن چقدر وجود انسان رو از هم میپاشونه.این غصه ها با یه سری دروغ های ساختگی تبدیل به یک باور در اعماق آدم میشه. دقیقا مثل جمله پول پول میاره باید بگم غم ،غم میاره.

پس باید کم تر و حداقل منطقی تر غصه خورد !خیلی چیز ها و شخص ها و اعمال اصلا ارزش فکر کردن و ندامت و غصه رو ندارن.حالا چرا اونا نمیخوان شاد باشیم؟ چون آدمای همیشه درگیر غم توانایی زندگی روزمره و سیستمی  تعریف شده رو هم به زور دارند.ربطی نداره زندگی چی هست، بی معناست یا بامعنا، غصه خوری مزخرف ترین و مخرب ترین شیوه تلف کردن عمرهست.

پ.ن: مسلما غم تراشی با درد های زندگی و درد مند بودن آدما فرق داره.
الان که دارم لیست غصه های الکی خودمو نگاه میکنم خنده ام میگیره (:


ناقوس جدایی

 

خسته از نبودن در عین بودن و  بیزار از بودن های در عین نبودن.از همان بچگی هم عاشق تاریکی بودم.انگار تنها وجودی بود که خالی نبود. سرشار بود.وجودی که در بود و نبودش به همه چیز معنا میداد.اما خیلی وقته اسیر سایه ها شدم.توهمات خود ساخته ناشی از وجود نور.مثل شعبده بازی که در نمایش سیرک خودش، سردرگم تر از تماشاچیست.حتی دلقک سیرک هم نیشخند تلخی را تحویلش میدهد. انگار باز باید با تاریکی عجین شد .با سکوت مطلق ش.تا در سکوت ، ساخته شد از نو.گم شوم در فضا و حل در زمان تا شاید حل کنم معمای سبز درخت نیمه جان را و پیدا کنم سرچشمه فراموش شده درّه زعفران را.دیر وقتیست گم شده ام در میان سایه های کش دار و توهم دنیا تب زده و من چیزی جز هذیانش نیستم.شاید به دور از تب و تاب توان فهمید سرّ درخت سرو را. که چرا انتخاب کرد به جای خواب، در زمستان هم باید سبز و تازه بود و درد کشید.اما دیر وقتیست که نمی دانم کجام.

گم گشته ام. ندیده ای مرا ؟

 

 


Beyond the horizon of the place we lived when we were young
آن سوی افق، افق جایی که در جوانی ساکنش بودیم
In a world of magnets and miracles
در دنیای شگفتی ها و معجزه ها
Our thoughts strayed constantly and without boundary
افکارمان همه جا پرسه می کشید،‌ مدام و مرزی هم نمی شناخت
The ringing of the division bell had begun
نواختن ناقوس جدایی شروع شده بود
Along the long road and on down the causeway
درطول جاده طولانی و پایینتر از گذرگاه
Do they still meet there by the Cut
ایا اونا هنوز از اون لا همدیگر رو میبینن ؟
There was a ragged band that followed our footsteps
آنجا گروه ناهمگونی وجود داشت که قدمهای ما را تعقیب کردند
Running before time took our dreams away
میدوییدن تا قبل اینکه زمان آرزو هامون رو ببره
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
ترک کردن موجودات بیشمار کوچکی که سعی در بستن ما به زمین دارند
To a life consumed by slow decay
برای یک زندگی از پا در آمده با یک فساد تدریجی

 


توی باغ خودمون انار دزدی بخورم


من بچه تر که بودم عادت داشتم از باغ های همسایه دزدی کنم. همه چی دزدی میکردم . سیب و زردآلو و انار و بادمجون و گوجه و ...حتی یادمه یبار هوس مرغ زده بود به سرم و از بی پولی تا مرغداری هم رفتم. ولی یه شب سر پسته دزدی مچمو گرفتن. اخه از باغی که دزدیده بودم تا پناهگاه، از هیجان پسته میخوردم و صاحب پسته هم پوستای پسته رو دنبال کرده بود.وقتی مچم رو گرفت، یه نگاهی به منو و گونی پسته کرد .  اومد کشید زیر گوشم و گفت : حداقل تو راه نمی خوردی پدرسگ ! و رفت که رفت ...

جزای اون همه دزدی من یک سیلی بود. اما گاهی نمیدونم جزای چیدن یک سیب چرا انقدر نامنصفانه و بی اندازه ست! تا کی باید وارث درد چیدن سیب تو آسمونت باشیم ؟




هی تو !؟

 
مگه فرار نبود پستات کوتاه باشن ؟!
به خاطر کریم بچه طولانی شد. به خاطر کریم ...
 
 
 
 

در پناهگاه پارک رو به رویه شماری عظیم از چوب های بلند که کاج سوزنی به حساب می آیند و هیچ وقت برگ و شاخه های آن ها از بالا بودنه زیادی پیدا نیست، نشسته ام.زمستان پارک زیباست. خالی از آدم های تو خالی.سیگارم را زیر شعله فندکم گرفتم و با اولین پک، تلخی دود آمیخته با شیرینی بوی خاک و نم را به اعماقه حفره هایه ریه هایم می سرانم. صدای یک کلاغ ، کلزیک و دو نوع گنجشک را که در هیاهوی جمع کردن سیخ کاج اند را می شنوم .در یک لانگ شات ، فقط من هستم و  تنه های مور مور کننده درختان،دودی سرکش و سیگاری که در انتهای عمر خویش ، با هر پک سرخ میشود. باز این جمله سراسر ذهن من میشود : یک دانه سیگار دارم و هزار معمای لاینحل.

 
کریم بچه ، چهل و خورده ای سال دارد .نزدیک میشود. بچه ، لقبی یادگاری از دوران کودکی اش هست. کریم ، باغبان پارک است. همیشه در رویا و رویا پردازی به سر میبرد.در خیال خویش یک خوار بار فروش است . بی شک مهارتش در اجرا، ستودنی ست.
 
به من نزدیک میشود. نگاهی به ته سیگار بر زمین افتاده که اخرین نفس هایش را بیرون میدهد میکند و به من میگوید: محمد خان سلام ! برنجه ایرانیه خوب گیرم آمده.پدرت نمی خواهد ؟ کسیه را در دنیای خودش جوری بر زمین میگذارد که متوجه شوم سنگین است. با چاقوی خیالی خود کیسه را پاره میکند و مشتی برنج را به سمت صورت من میگیرد. چشمانش برق می زند و دندان های پس و پیشش که هر رنگی جز سفیدی در آن هست را نمایان میکند.میگوید : عطرش را بو بکش.چاره ای ندارم بو میکنم و جز بوی کود شیمیایی چیزی از دستان خالی اش به مشامم نمی رسد.می گویم : تازه برای خانه برنج گرفته ام.با شوق کیسه سنگین را به گمانم ، بر گاریه خیالی اش می گذارد و این بار کیسه ای سبکتر را جلوی من ول میکند.میگوید : تخمه نمی خواهی ؟ مغزش درشته. برای عید عالی ست. خودم نمیدانم چقدر است که خیره بهش نگاه میکنم. سری تکان می دهد و میگوید : باشه ! خبری نیست که! و مشتی تخمی را به زور در جیب من می چپاند. پشتش را به من میکند و جوری ادا میکند که انگار در حال بستن بار و بندیلش است. بلند می گوید یک نخ سیگار بده دود کنیم لا اقل! می گویم ای بروی چشم !
 
پاکت سیگار را باز میکنم و از دیدن پاکت خالی غم بر جانم می نشیند.بلافاصله دست در جیب دیگرم میکنم و پاکت سیگار نوعه وینستون را بیرون می آورم. نوار دورش را میکنم و پاکت را باز میکنم. طبق عادتم، دو نخ را نیمه بیرون می آورم و به سمتش میگیرم و صدا میزنم کریمخان بفرما.می گویم بو کن ! بوی توتون تازه را ! یک نخ بر میدارد و پشت لبش میگذارد و بو میکشد. کیفور ، با اشاره به من میگوید یک نخ هم تو بردار.سیگار را بر لبان خشک و پوست پوستیه سیاهش میگذارد و منتظرانه مرا نگاه میکند.با خود می گویم چی شده یعنی ؟ یکهو میگوید : بیچاره سیگار است. نمی داند باید خودش را روشن کند. فندکت را بده احمق جان.متوجه میشوم و فوری فندک روشن را زیر سیگارش میگیرم.سه نیم پک، برای روشن کردن سیگار میزند و دستش را به نشانه تشکر تکان میدهد.سیگار خودم را روشن میکنم و هر دو بر تن درختان خیره می شویم.کلاغ ها صدا نمی دهند دیگر.فقط صدای فس سوختن توتون تره سیگار تازه به گوش می رسد.جوری سیگار را لای انگشتانش گرفته است که چار انگشتش ،صورتش را پوشانده. یکهو با خنده میگوید : چه مرگت شده ؟ با هر پک ،پنج بار خاکستر سیگارو می تکونی ؟ سرخ میشوم و کامی عمیق میگیرم و خودم را پشت دود مخفی میکنم.خداحافظی میکند و می رود . در انتهای پیچ مسیرش میگوید : ممد ! این دفعه بیشتر چسبید ! و می رود.
 
سوویچ ماشین را می چرخانم .نم باران شیشه ها را مواج کرده. نم تلخ چشمانم با لبخند شیرینم در تعارض است. نمیدانم کدام را پاک کنم؟ کاش بیشتر با خودم سیگار داشتم و اون پاکته وینستونه واقعی بود. این ترانه پخش میشود و ماشین را روشن میکنم و از آنجا دور میشوم.
 
 
 
 
 
 

خشتی دیگر در دیوار

 
خب این کلمات بر آمده از ذهن آشفته مطمئنا تحت تاثیر آثار پینک فلوید و یا هر جریانی هم فکر دیگه مثلا رمان " جز از کل " استیو تولتز نیست. این جریان بوده و هست . من لمس کردم و دیده ام.با چند مثال شروع کنیم .
 
 در دوران دبیرستان ، با دوستی در قهوه خانه ای بودم. این دوست من ، همراه با تحصیل در بهترین مجتمع جوشکاری شهر کار میکرد.یک دفعه ، صاحب کارش با حالت تضرع و التماس آمد و گفت تو را به جون هر کسی که دوست داری بیا سر کار! هرچی میخوای بهت میدم! کم پیش می آید که شاگردی آن هم با این سن کم انقدر کارش خوب باشد که استاد دنبالش بیفتد . خب سرانجام دوست ما این بود که باید درس میخواند و از اونجایی که به درس علاقه نداشت الان در دستشویی های شهرداری موش جمع میکند.( از اهمیت جوشکاری در صنعت غرب بیشتر بدانیم ).خب ،یک نمونه دیگر. از همان ابتدایی یاد دارم که در نقاشی و طراحی اعجوبه بود. در دوران راهنمایی کار های خود را به جشنواره های مختلف می فرستاد. اماهمان طور که میدانید ، بایددرس میخواند . پس از چند سال پشت کنکور بودن و دانشگاه الان افسرده شدید است به طوری که چند سال است از خانه بیرون نیامده .حتی یک مرتبه!مورد دیگر جالب بود.وقتی میخواند حس میکردی با یک خواننده دهه 50 طرفی! وقتی 16 ساله بود ، از خانه فرار کرده بود و ترکی آمریکایی از توپاک را در استودیویی اجرا کرده بود.  پیشنهاد های  کم نظیری بهش شده بود. اما باید مهندسی میخواند. حال کجاست ؟ دنبال مواد. احتمالا سر کوچه منتظر ساقی!ساقی مواد کیست حالا ؟ باز هم دوست بنده ، که علاقه زیادی به ورزش داشت اما باید پزشکی اش را تمام میکرد. نکرد و خب الان ساقی محل شده !
 
 
میدانم اگر ذهن خود را مرور کنید احتمالا جز اطرافیان ، خودتان هم به نوعی قربانی سیستم آموزشی بوده اید! به راحتی میتوان فهمید چه درصد عظیمی از معتادین، افسرده ها، دزد ها و باقی خلافکار ها از دل این سیستم بیرون آمده اند.از طرف دیگر ،پزشک های بی سواد و نامسئول،مهندسین ناتوان ،معلمین بی عاطفه و هنرمندان دوزاری...اگر کمی فکر کنیم ، میبینم میتوانیم روی این لیست صدها نوع محصول نامرغوب و مخربی که سیستم آموزشی به جامعه تحویل داده است اضافه کنیم! 
 
اما مخرب ترین اثر سیستم های آموزشی چیست؟
از بین بردن فردیت .نابود کردن افکار منحصر به فرد  . از همان ابتدا ، وقتی کودک وارد این سیستم می شود با این صحنه ها مواجه هستیم !
 
کودکی پشت صندلی سخت نشسته.معلمی وارد میشود.همه باید جلوی آن بی سوال بلند شوند.معلم میگوید و همه یک صدا تکرار میکنند.معلم میکشد همه میکشند.معلم اشاره میکند همه همان نقطه را نگاه میکنند.در تمام برنامه ها  هم برنامه همین است. از صف صبحگاهی اول ابتدایی گرفته تا هنگام دفاع دانشجویی.همیشه یکی بوده که چیزی بگوید تا بقیه تکرار کند یا دنبال آن بروند.آن طفل معصوم در طول 15 سال با کتاب هایی بزرگ میشود که پر شده از عقاید و اندیشه ها به شدت برنامه ریزی شده ی تحمیلی .مرتبا انسان به کار و اندیشه گروهی ، طبق عرف و سنت پیش رفتن و سیستمی بار آمدن تشویق می شود و این یک ارزش نهادینه میشود.
نتیجه این سیستم جامعه ای اشباع از انسان ها با اذهان گروهی ، تفکر انعتطاف ناپذیر و پیرو تمام سیستم ها می باشد.از یک مامور شهرداری تحصیل نکرده عزیز تا دکتر و مهندس و هنرمند و اندیشمند و سیاست مدار ،هر گروه به نوعی و درجه ای دچار ذهنیت جمعی هستند و این یعنی هیچکدام فردیت و تفکر یکتا خودشون رو بدست نیاوردند. حال هرچند شخصیتی ممتاز و حرفه ای و فهمیده باشد.حال این وضعیت چه بلایی به انسانیت و اجتماع می آورد خود قصه ای دراز است.
 
خب حالا ،گوش دادن به پینک فلوید رخدادی نیک تلقی می شود. از البوم دیوار 1979
پ.ن: خب این نتیجه رو بحث نکردم چون طولانی میشد.به شخصه خودم بیهوده ترین دوران زندگیم رو مدرسه میدونم.یه مدت بود یه صندوق میذاشتم زیر پام ، از عصر تا شب مردم و خیابون رو فقط نگاه میکردم.خیلی لذت بخش تر و یاد دهنده تر بود (:
 
 
 
we dont need no education  
 
ما به آموزش نیازی نداریم

We don't need no thought control

ما به کنترل ذهنی نیاز نداریم 
No dark sarcasm in the classroom

نمیخوایم که تو کلاس به ما ریشخند بزنین
Teachers leave them kids alone

 معلم(ها)  دست از سر اون بچه ها بردار 
Hey teacher leave them kids alone

هی! معلم! دست از سر اون بچه ها بردار

All in all it's just another brick in the wall

همه اینا روی هم رفته مثل آجر دیگه ای در دیوار می مونه 
All in all you're just another brick in the wall 

روی هم رفته همه شما مثل آجر دیگه ای در دیوار می مونین

 

 

 

خیال

دو کار مهم تو زندگیم باید انجام بدم.یکیش به شدت سخت و زمان بر و هزینه بره.یکیش هم احتمال از دست دادن جونم یا به نحوی نابود شدنم توش زیاده. اما وقتی این دوتا کارو کردم ، طبق محاسباتم میشم یه ادم چهل پنجاه ساله! و این خیال اصلی من است ... یک خیال دو بخشی !



یک مزرعه داشته باشم که از صفر تا صدش طبق مهندسی ذهن خودم باشه.یه ساختمون داشته باشه که  یه انبار هیزم و یه انبار زیر زمینی و یه اتاق زمستونه و یک اتاق تابستونه داشته باشه.با یه پشت بوم دنج!چه مزرعه ای حالا؟یک مزرعه انگور قرمز رو میگم! از بهترین نوعش ! که یه درخت گیلاس داشته باشه و چهارتا درخت زرد آلو و باقیش فقط تاکستانی یک دست. تابستون ها که انگور ها میرسن، صبح زود بلند شم و انگور های قرمز برداشت کنم و طبق سلیقه خودم اونارو بریزم تو بشکه های چوبی و بذارم تو انبار.میخوام یه روزی بهترین شراب ایرانی هم اگر نشد یه شراب مخصوص ایرانی خودمو داشته باشم.صبح تا عصر زمستون و تابستونم رو میخوام در حال کشاورزی و باغبونی و شراب ریختن بگذرونم ...

بخش دومش مربوط میشه از عصر تا شب! باید یه خیابون با صفا پیدا کنم و توش یه کافه فیلم بزنم .تو اون کافه یه نمایشگر بزرگ برای پخش فیلم بذارم. رو همه میزای قلم و برگه باید باشه.همچنین چند صفحه خوندنی از هر چیزی! رو چنتا میز ها هم صفحه شطرنج بذارم. با یه قفسه کتاب بزرگ که یه سمت کافه رو به کل بپوشونه . کافه باید مثل کافه های غربی یه در پشتی هم داشته باشه.یه میز گرد مخصوصم تو قسمت پشت برای محافل کاملا دوستانه! در ورودی هم باید مثل هتل کافه های وسترنی باشه ! در نزدکی های کافه یه خانوم قناد خوش پختم هم باید باشه که کیک های خوش مزه و متنوع درست کنه و من هر روز ازش برای کافه خرید کنم .دوست دارم تو اون خیابون هر کی رد میشه شاد باشه ...و اواخر شب باز برگردم به میکده ام و تا فقط من باشم و باده ناب و دوستان یک دلم ...

پ.ن : پست خیال به احترام یکی از دوستان عزیز.اهل دعوت به چالش نبودم و نیستم ولی اگه کسی خواست بنویسه ، بنویسه ! فکر کنم جالبه  الان بنویسیم و چند دهه دیگه ببینیم چی شدیم !جدا از اون همه خیالای زیبای خودشونو دارن... خلاصه بله! تو اون خیابونه همیشه مردم شاد، هنوز مغازه خالی زیاده (:

۱ ۲ ۳
Taxi driver 1976

اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !!!


موضوعات آرنور
Powered by Bayan