در نهایت

 

 

نمیدونم چرا این عصر و شب عاشورای هر سال انقدر بی رحمه.برای من فلسفه این عصر و غروب ،جدای باقی روزهاست.جوری دلم میگیره که انگار دنیا به سر اومده...منه بی اعتقاده نماز نخونه مشروب خور چرا همیشه این موقع باید حالم اینجوری بد بشه. بیخودی اشک دویده تو چشام .همین دیشب بود که صدای دسته تو کوچه های تنگ و باریک میپیچید که :

 

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است                                  مکن ای صبح طلوع ، مکن ای صبح طلوع

 

عزاداری و زنجیر زنی شهر ما به شدت معروفه.هر سال مثل مور و ملخ میریزن اینجا.این دو روز مهمون داشتیم.مثل سالای گذشته که داشتیم.وایمیستن و نگاه میکنند.کیف میکنند.امروز مهمونه گفت خیلی باحال بود...کلی تعریف و تمجید.با اینکه در ابتدا و ظاهر منم کیف میکنم و افتخار میکنم به شهرمون،اما میخواستم شروع کنم به سر و صدا که: لعنتی ما خودمون نمیدونم تکلیف چیه و داریم چیکار میکنم تو هیات ها...تو دسته های بی دانشی و بی معرفتی  و سردرگمی ،سرما و گرما به خودمون سختی میدیم تا امثال تو بیاین و کیف کنید؟بی خیال شدم و رفتم سراغ سیگارم. بله که ترک نکردم.چرا گول بزنم اندک خواننده های اینجارو.

 

 ازخواهرم گاها دلخور میشم و در حقش کم بدی هم نکردم. با اینکه پزشک بودنش تو خونه و بیرون ،همیشه انتظارات رو از من بالا برد و سرافکندم کرد ولی هیچ وقت نذاشتم حداقل این علت مزخرف مردم ساخته رو رابطه مون تاثیری بذاره.امروز ده دقیقه فقط بغلم کرد.نمیدونم چش بود. از پزشک بودنشم حرف میزد.تا جایی که گفت شاد نیست. سر اخر بهم گفت هنوزم بهترین دوست هم هستیم ؟ گفتم نه.و الان این " نه " داره  خوردم میکنه...

 

 

 


این ایام

"و روزی میرسد که انسان از بند شک و گمان رهایی یابد و در بی کرانه زندگی از ظلمات سردرگمی ، طلوع حقیقت را با چشمان خود مشاهده کند؟"


آدمی وقتی با تضاد یا تناقصی بین رفتار هاش یا بین عقاید و اعمالش مواجه میشه ، یا باید خودشو گول بزنه یا اینکه اون تضاد رو از بین ببره.این روزا که همیشه برای من عزیز و محترم بوده به سرعت  باز فرا رسید.انگار همین دیروز بود که طفلی هفت هشت ساله با دلی پاک در انتهای صفی ، زنجیر زنی میکرد.هنوز سرمای سیاه آن محرم ها  رو به یاد دارم. گرم کردن خود میان جمعیت دسته  در کوچه های تنگ و باریک.ریختن چایی و شیر داغه سوزان رو دستان بی حس سرخ شده از سرما.


نمیدونم این حس عجیبی که به حادثه عاشورا و حسین دارم از همین کودکی نشات میگیره یا به جو فوق العاده عزاداری این شهر برمیگرده.ولی هرچه فکر میکنم میبینم از دوران قدیم با بسیاری از مسائل ارتباط ویژه داشتم که الان از هیچ یک ردی باقی نمانده.خب اگر اشتباه نکنم، اون دل پاک هنوزم در میان هست اما ذهن آشفته گاهی اجازه نمیدهد. اینکه در حین عزاداری ها مدام تمام باید های نکرده و نباید های کرده دینی و  شک و گمانها و حرف ها به ذهنم خطور میکند به مرور در چاه تضاد بیشتر سردرگمم میکند.و این سردرگمی اجازه لذت ناب سابق را در این ایام نمی دهد.


به هر حال اعتراف به تضاد و از این جمله مشکلات شخصیتی خود کار بی ارزشی نیست. امسال هم باز سنت گذشته را پیش میگیرم. عرض تسلیت و التماس دعا از کسانی که به هر نحوی به شخصیت و منش حسینی احترام میگذارند...


همیشه غایب


نمیدونم زیاد غرق در نبودن یه "همدل و همراه تکمیل کننده " شدم و اجازه دادم همیشه غایبم نابودم کنه یا واقعا جریان همینه ،حداقل برای شخص من. 

یه چند وقتی هم وبو چک نکردم ولی منتظر کامنتام باشید (:



و من نمی فهمم

افسرده هستم.نه افسرده اونا.حالتی از خودم که چند سال دچارش شدم و حوصله ندارم براش اسم جدیدی بذارم.پس همون افسرده اونا خوبه.شاید یه روز اسمی هم براش گذاشتم یا گذاشتن.


باید بگم دلم نمیخواد اینجوری باشه.ولی هست.پیش هیچ روان شناسی هم نمیرم.چرا؟چون این ادمای لعنتی بودن که اینکارو کردن.باقیشونم نیازی به لباس سفید و لم دادن به مبل و تلاش برای کنکاش کردن من ندارن تا کمکم کنند.


خوشمم نمیاد ازش.داره خوردم میکنه.عقبم میندازه.از چی؟یادم نمیاد.اگه مهم بود مگه یادم میرفت؟اما دوسشم دارم ،یعنی حتما یه چیزی هست که نمی کنم بندازمش دور.شایدم ول کن من نیست و منم یه گول خورده خالی ام...از اولش تا تهش.


هرچی هست فکر نمیکنم که بفهمم یا فهمیده ام.چون قاعدتا نتیجه فهمیدن نباید این باشه.گفتم قاعده.چه کلمه مسخره ای.خب بحث فهم بود.یعنی اونا  درست فهمیدن که مثلا حالشون خوبه؟یا واقعا خوبن؟اصلا کی گفت که باید بفهمییم؟.هرچند فرقی نمی کنه و هیچی معلوم نیست و حقیقتی در کار نیست.یا هست و من نمیفهمم...



از نبرد های شبانه

فکر کنم نصف شغال های ایران تو شهر ماست.یعنی گربه تک و توکی هست ولی هیچی جونور دیگه ای نیست.ما و شغال ها فقط.جدا از اینکه صبح دقیقا ساعت سه و چل دقیقه چی میخوان که اون جوری صدا میدن و نمیذارن کله بذارم،این نبرد های حول ساعت یکمون هم جالبه.چنتا میشن میان نزدیک صدا میدن و میرن.صداشون انگار از یه ترس کهنی از گذشته میاد. یعنی انقد بده.نمیدونم شایدم تلافی وقتایی هست که برتری واقعی با ماست، وقتی که  سوار موتوریم.حالا کدوممون اول شروع کردیم نمیدونم ولی سناریویه جالبی داره:

 

"داری رد میشی با موتور میرسی بهشون وایمیسی.اونام وایمیسن.هر دو طرف میدونیم چه خبره.قراره دهن شغالای لعنتی سرویس بشه.اون چشای درخشان گرگ مانند که وقتی دسته دسته صدا میدن الان شده یه مشت نقطه مبهم.نورو میندازم تو چشمشون.پا پس میکشن .گازو میدم و مثه چی فرار میکنن.اما چه فایده ،این دوچرخ خوش ساخت بشر کجاها که نمیتونه بره"

 

گستاخیشونم به جایی رسیده که خودشون رو تو فرهنگ مردم شهرم جا کردن. مثلا :

"مثل شغال فرار میکنه" یا " چیزی لجبازیه مثه شغال " و ...

واقعنم لجبازن.همین لجبازی بود که اینارو نوشتم و گرنه من که راز دل فاش نکنم.دیشب دورم کرده بودن.و باز تولید اون صدای نامرغوب و رعب آور.منم شروع کردم صدا دادن.اثر نکرد.دمپایی رو در اوردم و پرت کردم سمتشون.نامردای لجباز برداشتن بردنش.حالا کدوم سوراخی هم قایمش کرده معلوم نیست.

احتمالا ادامه داره ... مدیونید منو حیوون ازار بدونید.دوستی اینارم داره دیگه.حالا شاید با دمپایی زیاده روی کردم ولی شغالا نمیدونن دمپایی یه لنگه دیگم داره.اره  یه موتور سوار روانی با یه دمپایی تو دستش برای بار اول دیدن ،ترس عجیبی رو توجونشون میندازه ...



ذهن بیکار

از معضلات ذهن بیکار


یه مدته مشتریه یه سوپری شدم.دو تا داداشن شیفتی.یکیشون سیگار رو میده نخی 300 یکی دیگه میده 400.من الان یه ماهه صبر کردم دیدم نه مثل اینکه واقعا جریان همینه.الان این کرم کنجکاوی هی داره وول میخوره.من تا این تناقض های کوچک و شاید بی اهمیت رو حل نکنم اروم و قرار ندارم.


باید بفهمم چرا یکی ارزون تر میده یکی گرون تر. شاید بگین حالا این 100 تومن چیه. من تو سوپری کار کردم،بخشی از سود  از فروش سیگار و مخصوصا همین 100 تومن ها هست.جدا از اون برای منه خریدارم همین 100 تومن ها زیاده.منم تکلیفم باید مشخص باشه.حتی اگه قضیه ادامس شیک رو نپرسم ،که چرا اون همیشه خدا شیک نعنایی میده و اون یکی دارچین ،این سیگارو باید بپرسم.حالا نمیدونم از کدوم جویای جریان بشم ،اون ارزون فروشه یا اون بندازه.اینم خیلی مهمه /:



تنهایی


بر خلاف نقاط ضعفی اجتماعی که داشتم و دارم ،تو عالم رفاقت و رفیق داشتن موفق بودم.حتی نتیجه چندین سال رفیق بازی ،داشتن یه چنتا رفیق به معنای واقعی، با طرز تفکر مختلف و اخلاقای خاص خودشون برام بود.اما سال ها گذشت و یه رفتار نوپا تو خودم دیدم.دیدم هرزگاهی دوست دارم برای خودم خلوت کنم.زمان بیشترگذشت و شد یه عادت روزانه.نه خونواده و رفیقی ، دور از فضای مجازی و هرچیزی ؛ باید خودمو تو باغ ، بیابون ،پارک و خیابون، خلاصه یه جای ساکت میبردم وخلوت میکردم.


اونجا فکرم به هر ستمی و جهتی میره. 90 درصدش چیز جدیدی نیست.همونایی بوده که با همون دور بری هام ، بار و بار ها فکر میکردیم و صحبت میکردیم راجبشون .انگار نوعی مرور و جمع بندی میکنم .اما بعضی چیزا رو هم بهتر میبینم یا دقیق تر.حس خوبی میده و نمیدونم حتی مفیدم شاید هست.اما ، بنظرم یه چیزی بیشتر از این هاست.انگار اطمینان ندارم بهش.از سرعت رشدش و علاقه روز افزونی که بهش دارم یه خورده میترسم(:



فکر و رنج


پیوسته در رنج و تفکر،آخر نفهمیدیم این رنج بودکه ما را به تفکر وا داشت 


یا بالعکس...



عاشق شدن



اینگونه در امد که 

 شب های تاریک ،آسمان را میچرخی

و نظاره گر تمامیه ستاره های چشمک زن هستی

اما در دوردست ترین کهکشان ها 

به دنبال کم فروغ ترین ستاره ناپیدا میگردی


دروغ

دروغ هایی که در طول زندگی به خودت میگی 

تبدیل میشه به بزرگترین باورای زندگیت...



وقتی ما آمدیم
اتّفاق اتفاق افتاده بود!
حال هرکس به سلیقه خود چیزی می‌گوید
و در تاریکی گم می‌شود


موضوعات آرنور
Powered by Bayan