خیال

دو کار مهم تو زندگیم باید انجام بدم.یکیش به شدت سخت و زمان بر و هزینه بره.یکیش هم احتمال از دست دادن جونم یا به نحوی نابود شدنم توش زیاده. اما وقتی این دوتا کارو کردم ، طبق محاسباتم میشم یه ادم چهل پنجاه ساله! و این خیال اصلی من است ... یک خیال دو بخشی !



یک مزرعه داشته باشم که از صفر تا صدش طبق مهندسی ذهن خودم باشه.یه ساختمون داشته باشه که  یه انبار هیزم و یه انبار زیر زمینی و یه اتاق زمستونه و یک اتاق تابستونه داشته باشه.با یه پشت بوم دنج!چه مزرعه ای حالا؟یک مزرعه انگور قرمز رو میگم! از بهترین نوعش ! که یه درخت گیلاس داشته باشه و چهارتا درخت زرد آلو و باقیش فقط تاکستانی یک دست. تابستون ها که انگور ها میرسن، صبح زود بلند شم و انگور های قرمز برداشت کنم و طبق سلیقه خودم اونارو بریزم تو بشکه های چوبی و بذارم تو انبار.میخوام یه روزی بهترین شراب ایرانی هم اگر نشد یه شراب مخصوص ایرانی خودمو داشته باشم.صبح تا عصر زمستون و تابستونم رو میخوام در حال کشاورزی و باغبونی و شراب ریختن بگذرونم ...

بخش دومش مربوط میشه از عصر تا شب! باید یه خیابون با صفا پیدا کنم و توش یه کافه فیلم بزنم .تو اون کافه یه نمایشگر بزرگ برای پخش فیلم بذارم. رو همه میزای قلم و برگه باید باشه.همچنین چند صفحه خوندنی از هر چیزی! رو چنتا میز ها هم صفحه شطرنج بذارم. با یه قفسه کتاب بزرگ که یه سمت کافه رو به کل بپوشونه . کافه باید مثل کافه های غربی یه در پشتی هم داشته باشه.یه میز گرد مخصوصم تو قسمت پشت برای محافل کاملا دوستانه! در ورودی هم باید مثل هتل کافه های وسترنی باشه ! در نزدکی های کافه یه خانوم قناد خوش پختم هم باید باشه که کیک های خوش مزه و متنوع درست کنه و من هر روز ازش برای کافه خرید کنم .دوست دارم تو اون خیابون هر کی رد میشه شاد باشه ...و اواخر شب باز برگردم به میکده ام و تا فقط من باشم و باده ناب و دوستان یک دلم ...

پ.ن : پست خیال به احترام یکی از دوستان عزیز.اهل دعوت به چالش نبودم و نیستم ولی اگه کسی خواست بنویسه ، بنویسه ! فکر کنم جالبه  الان بنویسیم و چند دهه دیگه ببینیم چی شدیم !جدا از اون همه خیالای زیبای خودشونو دارن... خلاصه بله! تو اون خیابونه همیشه مردم شاد، هنوز مغازه خالی زیاده (:


آندومیل

 

O môr henion i dhu

Ely siriar, el síla

Ai! Aníron Undómiel

Tiro! El eria e mor

I 'lir en el luitha 'uren

Ai Aniron

 

 

از تاریکی است که معنی شب را درک میکنم

رویاها جریان مییابند

یک ستاره میدرخشد

آه...!

دلم آندومیل را آرزو میکند

نگاه کن...!

یک ستاره از دل تاریکی طلوع میکند

آواز ستاره قلبم را دربر میگیرد

آه...!

دلم آرزو میکند....

 

 

 


بلند شو مترسک


چی ؟ سیگار میخواهی ؟مگر نمیدانی ادم سیگاری باید پاکتش همراهش باشد؟ آه ببخشید. راست میگویی حق با توست ، تو در دنیای ادم ها نیستی ... بیا بگیر .ولی میدانی ،مترسک انگار تو هم خسته ای ! یادم می آید که آن روز ها پدرم کاپشن چرم دوران دبیرستان مرا برداشت برای تو ! برای کمرت، بهترین چوب را انتخاب کردیم تا لحظه ای در مقابل کلاغ ها خم نشوی . چوبی بلند که بالاتر از هر درختی باشی ! حال نگاه خودت را چگونه بر خاک نشسته ای ! میدانم تو هم خسته ای ! انگار نشسته ای تا سیگارت را دود کنی ، نظاره گر به دوره افول ، خشکیده شدن ... بیخیال تو دیگر غصه ادم ها را نخور !بیا درخت ها را در یابیم! راستی هیچ وقت فکر نمی کردم کسی را سیگاری کنم. فقط کاری به آن سیگار های کمل خشک شده جیب داخل کاپشنم نداشته باش ،بگذار یادگاری بمانند.فقط مراقب باش کسی متوجه حلقه های دودت نشود، نمی خواهم تو هم مثله من پدر را نا امید کنی... سیگارت که تمام شد بلند شو، که تو کلی کلاغ و پرنده نما داری و من  لشکری کرم و آفت برای جنگیدن ... کاری به باقی پرندگان نداشته باش لطفا ، بگذار صحرا را طنین انداز کنند




مکافات خالی

به کلمه هام دقت کن.اگه دقت نمیکنی، توجه نکن چرت و پرته خالیه!

نه شوخی میکنم نه جدی ام. از رنگ خون بیزارم ولی تجربه رو دوست دارم.اهل خشونتم نیستم.اما وجودم پر از نفرته اما گفتنیه اهل انتقامم نیستم. بی عرضه هم نیستم اتفاقا ادم کله خریم.حالا با خودت میگی داره از خودش تعریف میکنه!هیچی نیست یارو.. هیچی که نیستم درست، اما ادم عملگراییم حالا بگو آنارشیسته ! هووم! بگم ترسی زیادی از پلیسم ندارم.پرونده دارم با تعهد تو کلانتری. بهم میگفتن اوباش.اخلال گر امنیت ملی.( وای که خدا وقتی بخوای یه چیزی رو بگی باید انقد چیزای دیگه بگی تا  کمتر قضاوت شی (: ! خب بذار ادامه بدم ) تو کل عمرم خلاف زیاد کردم.بوده مغازه اتیش زدم. دزدی فراوون کردم. بمب زدم یعنی بمبا. ماشین پلیش خراب کردم. ماشین اتش نشانی سیاه کردم.در ضمن قلدرم نیستم یه ادم باریک 65 کیلیویی ام !حالا بگو اووه افتخارم میکنی به این گند کاریات ؟ چی بهت بگم اخه .فقط میگم جوونی بود با یکم ادویه نفهمیه زیاد!حالا درست شدم ولی نگرانم نباش!هدف این اعترافات این بود که بگم هم سابقه و جربزه اش رو دارم.از طرفی یه ادم قانون شکنم که کلا به قانون اعتقاد ندارم. ادم احساسی ام ولی همین الانم از پشت اپیزود وایکینگ بلند نشدم که اینارو بلغور کنم.نه تبر دارم و نه مجذوب جنایات مکافات  داستایوفسکی ام. اصلا یادم نیست چند سال پیش خوندمش.روانیم خودتی (: زیاد دنیا نذاشت اروم و سالم زندگی کنم اما عقلم مریض نیست ! حالا اینارو گفتم که چی که اینو بگم !

دلم میخواد بکشمش.یعنی بعد پنجاه روز اومدم خونه دیدم رو هم شیش سال پیرتر و شکسته تر شدن!پدر و مادرمو میگم! بعد فهمیدم ما اولین قربانی ها نبودیم. 53 تا قربانی دیگم داره ! اقا راست به راستم راه میره و قانونم طرفشه!اتفاقا خودشم ادمه قانونه !کله گنده قانون! میکشمش ولی! یعنی میدونم این حرف از اوجه فشارها و درد های مختلفه که الان به این اندیشه مسخره تبدیل شده !شانس آوردی که با الکل سرگرمم تا مثه موش برم تو سوراخم و هی فرار کنم از واقعیت هام!

خدا یه چند سالی بهت فرصت میدم!قانون که ولش کن! توهم که زیادی امیدی به اجرای عدالتت ندارم تو این دنیا البته! ولی یادمه میگفتی صبر کن!باشه اقا من شیش سال ، ده سال صبر میکنم ! ولی حواسم بهش هست! اگه من زنده موندم و اونم بی جزا موند ، حالا نمی کشمش که ولی بد بلایی سرش میارم.راستی الانم نمیتونم چون همین فردا دستگیر میشم خیلی ضایعس ! صبر !

به همین تاریخ تا یادم نره !بره بایگانی شه تو بخش" از یک ذهن آشفته" 



این زمستان را می گویم


 

 

بالاخره رسید.زمستون رو میگم.همیشه ازم سنگین و عجیب پرسیده میشه چرا زمستون رو بیشتر دوست داری مرداد آمده ؟

ساده جواب میدهم .به خاطر گل نرگسش.آخر میدانی زمستان پاییز را هم در خود دارد.هنوز برگ هایی جنگنده بر تن درختان ، خشک و باوقار میرقصند.باقی برگ های ریخته هم زیر درختان را فرش طلایی انداخته اند.از طرفی هم دیگر فصل عاشقان دلخسته تمام شده.دیگر کسی خیال نغمه ای عاشقانه ندارد.فقط من هستم و سوز سرد ناجوان مردانه با چند تکه چوب زردآلو زیر بغل ، تا بخاری هیزمی ام را روشن کنم و دل هجران زده سردم را با آتش خیالم ، امید وصال دهم.

حتی نمیدانی شبانه های زمستان حیرت آورتر هست.انگار آسمان و زمستان با هم پیوندی دارند.خوشه خوش رنگ پروین را ببین چقدر زیبا تر و دیدنی تر میشود.اگر باغبان هم بودی میدانستی درختان لخت و سرما زده تو را میطلبند و از تو میخواهند همراه با هو هو صحرا ، با صدای بیل و کنده کاری ات برایشان نغمه سرایی کنی تا آسوده به خواب روند.انقدر بکنی زمین سخت را تا عرقت بیرون بریزد و یک دست به بیل سیگارت را برافروزی حساب کنی چقدر دیگر باید بیل بزنی...

خیابان ها را نگاه کن.پیرمرد موتور سوار کلاه عزیزش را تا کجا کشیده.میتوانی لذت هدیه دادن یک کلاه ساده و یک شال گردنی را تجربه کنی و‌گرمای وجودت  را تقسیم کنی. دیگر از آن مردمان خنثیِ بی درد هم خبری نیست. در سوراخ های گرمشان میلولند به گمانم.اگر خوش شانسم باشی میتوانی جای پایت را بر برف نمناک تماشا کنی.

اصلا لذت موتورسواری در زمستان هست و بس .از شدت سوز برای آنکه زودتر به خانه برسی یار دبستانی را بلند بلند بخوانی و گرمای رفیق یک دلت را که پشتت کز کرده به تن بکشی.به خانه برسی و بی درنگ‌ روی بخاری بشینی و مادرت بخواهد میل بافتنی اش را به چشمانت فرو‌کند.تسلیم می شوی و فقط انگشتان سرخت را روی بخاری میگیری در حالی که به ژاکت قدیمی زیبای پدرت خیره ای...

 

پ.ن : آهنگ از زنده یاد افشین مقدم.


صد کم است و یک زیاد


عشق یک هست.واحد هست.چیزی به نام انواع عشق نیست.چندبار عاشق شدن هم معنا ندارد.همه اش وهم هست و خیال.ارور مغزی.حس دروغین قلب که همه از مرداب عدم شناخت بیرون می جهند.عشق یک طرفه هم یک زاده بی معنای دیگر بشریت است.بهتر است گویند حس یک طرفه.
اما به راستی چگونه می توان عشق را نوشت ؟

عشق را باید تجربه کرد.و من آدمی هستم که فقط از آنچه تجربه و لمس کرده ام می نویسم.حاضرم در رویای عشق غرق شوم.در حسرت احساس های خالص یک طرفه ام که توان تبدیل به عشق ناب را داشت امانشد بسوزم اما جای خالی عشق را با هیچ چیز پر نکنم.منی که سراسر حفره های وجودم را درست و غلط پر کرده ام.و چه درد دارد جای خالی چیزی‌و مردِ عاشقِ بی عشق چه ساده زوال میرود.

اما تا کجا می توان‌مقابل حفره پر کن های زیبا یا فریبنده که در لباس هایی از مهر یا حتی عشق می آیند ایستاد؟ در این کشش و فشار ها مسلما تنش تسلیمی وجود دارد.من که هرچه میگردم نمی شود .پس یکبارم تو بیا٬  زودتر  ...تا آن یکی حقیقی ام  به چند های موهومی تبدیل نشود.

نبودن

 


با نگاه اول فهمیدم حالش بدتر شده.شب اولی که بعد از چهل روز دیدمش ، سرش رو گذاشت رو شونه هام گریه کرد.در این بیست سال گریه اش رو ندیده بودم تا بحال. با اون روحیه شوخ و لب خندون همیشگی،چجوری اشک میریخت.مرد خوشتیپ و خوش هیکل از غم خشک شده بود.موهاش به کل ریخته بود.انگار منتظر بود من بیایم و اشک هاش رو نشونم بده.ولی این دفعه نتونستم یه کلمه به زبون بیارم. من چم شده بود؟ منی که همیشه بودم. منی که چه ادم هایی باهام چه درد ودلایی میکردند. آدمایی ده  سال حتی بزرگ تر از خودم.ادمایی که مردونگی شون زبون زد بود.زن و مردایی که فقط سرشون رو میذاشتن رو شونه های نحیفم و اشک می ریختن.صورتم خیس میشد و حالم از همه چی بهم میخورد.حتی خودم. ولی باز ارومش میکردم. حالش رو خوب میکردم.حرف هایی رو میدادم تحویلشون که نه میدونستم از دلم میاد یا از عقلم.اصلا انگار مال خودم نبودن.

ولی دیگه نمیتونم. دیگه  نمی کشم انگار. کل کاری که اون شب تونستم بکنم این بود که سیگار روشن نصفه ام رو گذاشتم رو لباش خودمم کز کردم اون ور تر.انگار منم ادمم و کم میارم.خودم که هیشکی رو نداشتم. با کسی هم از این همه راز و غم دیگران که رو دوشم بود حرف نزدم .تا سنگینی نکنه.اما حالمم از خودم بهم میخوره وقتی نمیتونم دیگه تکیه گاه باشم.دیگه نمیتونم مرهم باشم.از نبودنم متنفرم.

 

 

آ تنها دل من

آ خدا دل من

دلم تنگو دلم تنگ دلم با لاله همرنگ

بنالم تا بسوزه مگر بحال من دل سنگ

بنالم تا بسوزه مگر بحال من دل سنگ

زتنهایی مثال بیا بون دل من

سرا سر پرگل ماتمه یه زندونه دل من

چنان گیسوی سر در گم پریشونه دل من

دله من - منوچهر سخایی

 


جایی برای یک انزوای زیبا


 


 بالاخره داره تموم میشه. نیمه ای از طبقه بعدی.چند ماه دیگر که اثاث کشی کنم به این اتاق، میتونم توش روز ها و ساعت ها دراز بکشم پیش خودم بگم: طرحشو خودم ریختم.پنجره هاش.جای تخت. جای کمد. جای کتاب خونه .تو اون گرمای تابستون خودم ماسه و سیمان رو ملات کردم .اجر هاش رو خودم بردم بالا و گذاشتم تو دست بنا. سقفش رو با کمک به "پدرم و حبیب" زدم.گچ و گلش رو خودم درست کردم .میتونم هی به پینه های دستمو هی به در و دیواراش نگاه کنم.یادم بیفته به حمالی هام .تشنگی هام و عرق ریختن هام. 

چند ماه صدای شوخی ها و خنده هام با استا ها و کارگرها، با جسم و جونه آجرهای دیوار آمیخته شده. حرف ها و دردهای قشر کارگری و رعیتی ،بغض ها و ناله ها،  در و دیوار اتاق رو آب بندی کرده.تا "یادم نره"،که بودم و که هستم.پدرانم که بودند .دوستانم و رفیقانم.تا هیچوقت وارد دنیای " آن ها " نشوم.میتوانم همه چهره هایم را در تمام سفیدکاری و نقش و نگارهایش ببینم.

 بالکن دلبازش، مشرف به زیباترین قسمت های شهر هست.به کوچه های خاطراتم. یک پشت بوم کوچک را کنار بالکن در نظر گرفتم تا خشت و گلی اش کنم.اجاقی گلی برایش بسازم برای شبانه های زمستان. تا پیچش بوی خاک و نم و عطر آتش مستم کند.با داشتن سرویس و خواب و پذیرایی و آشپز خونه میتونم از این به بعد بسیار راحت تر مهمون بگیرم.

شاید این همان چند دیواری بود که میخواستم. یک جایی خیلی نزدیک و خیلی دور به خانواده.خلوت کده ای با دوستانم. میکده ای با هم پیاله هایم و سر آخر جایی برای یک انزوای زیبا.


جز و فس



برنامه این بود که به باغ یکی از دوستانم بروم.پیش خود گفتم موش و ادم های بک را ببرم  .اخر چند روز بود که هیچ نخوانده بودم.گذشته من و اموزش های پدرم و تجربه های یک دوست که 10 سال از خودم بزرگتر بود، من را تبدیل به "آتش کن" خوبی کرده بودند.میتوانستم در غیر ممکن ترین جاها و در نهایت کمبود آتش درست کنم.می دانم تداوم اتش کدام چوب بیشتر است و خاکستر کدام داغ تر.خب اینم تبدیل شد به علاقه و استعداد من...که برای این جور جاها فوری صدایم میکنند : "ممد، اتیش رو راه بنداز" البته از این که به انبار چوب هایشان رحم نمی کنم کمی حساس اند. اما همیشه بهشان گفته ام :" هیچ وقت آتشت را به خاموشی نسپار"

اتش مرا جادو میکند.میتوانم ساعت ها به رقص شعله ها نگاه کنم .می توانم نواها و ناله هایش رو به گوش جان بسپارم.می توانم بوی خاکستر داغ را از چندصدمتری استشمام کنم.آه که صدای "فس و هیس" سوختن رطوبت چوب های تر ، "جز و تز" چوب های خشک و "هو هو" حرارت شعله ها چه نغمه های با معنایی را برایم میسازند.

حتی اگر من در زمان یونانیان باستان بودم ، از مخالفین سرسخت عقیده "اب، هوا ،خاک و اتش " میشدم.گرچه به ابن سینا که  آتش و هوا را عنوان عنصر سازنده روح معرفی کرد احترام میگذارم.سخن را کوتاه کنم. آن همه وقت را انقدر با آتش و هیزم های نیم سوز و خیره گی هایم گذراندم که فقط توانستم از عهده پیش گفتار بر بیایم.اما از پیش گفتارش معلوم بود اثر نابی است.یک اثر ناب کارگری


فندکم کو

زمستان و پاییز زمان مناسبی برای ترک سیگار نیست.جدا از اینکه ذات سیگار در فصل سرد بیشتر میچسبد، تمام آن چیز ها و اعمالی که سیگار پس و پیش آن ها کشیدنی است، در این فصل ها بیشتر سیگار میطلبد.از لذت ها یا هرچه که اسمش هست بگذرم، سیگار دردها را تسکین میدهد.هجوم افکار را آرام میکند و پس از هر پک ، اندیشه ای شاید نو را در ذهن پر و بال میدهد.حال "این مسکنه عمر کوتاه کن" در هوای سرد به اعماق وجودت سفر میکند ، رنج و غم و افکار اشفته ات را در بوی توتون خود میپیچد و در نوار هایی باریک به سردی زمین باز پس میدهد.هرچه سردتر ، نوار هایی نمودارتر.از این ها هم که بگذرم ، میتوانی سیگار را در جیب داخل کت یا کاپشنت بگذاری و از ازدیاد جیب ها ، حیران و لرزان ،جیب به جیب با ذکر زمزمه گونه "فندکم کو فندکم کو "به دنبال فندک باشی و اخر سر هم در اخرین جیب  محتمل پیدایش کنی.این هم جنبه جالب قضیه میتواند باشد.

حتی این سوز وحشی ، سیگار به دستان متفکر و خودنما که سیگار را جز اجزا زینتی و افتخارآمیز خود میدانند، به سوراخ های گرم و نرمشان میکشاند.چه خوب که نیست می شوند و ادمی را از سیگاری بودن شرمنده خود نمی کنند.نه که سیگار خوب است و شخصیت دارد نه، اما بی حرمت هم نیست.تحمل این ها از ملامت گران خیرخواه دانای کل که با رمز "سیگار نکش " از جبهه های خود بر ادم هجوم می آورند  بسیار سخت تر است ،اما دسته کمی  از آن هایی که لفظ "سیگاری " را نژادپرستانه طور به کار میبرند هم ندارند. این دو دسته هم از سرما و سرما زده بیزارند و با نبودشان کام تلخ سیگار را تلخ تر نمی کنند.

راستی حرف از سیگار شد، فندکم کو ؟

۱ ۲ ۳
اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !!!


موضوعات آرنور
Powered by Bayan