وقتی چاپلین ناجی میشود

خونه ما هم مثله هم خونه ها توش بحث و اختلاف بیداد میکنه.امشب بالاخره یکی دورهمی کامل از همه اعضا تو خونه رخ داد.قرار شد همه با هم فیلم ببینیم و من پیش خودم گفتم خدا رحم کنه !شاید شروع دعوا امشب سر من بود.وقتی دامادمون 11 تا فیلم پخش کرد و من گفتم هیچ کدومو حاضر نیستم ببینم.بعد انگار جرقه آزادی بیان زده شد.مادر گفت اره منم این فیلمای عجق وجق بی ایمونی را نمی بینم.ابجی بزرگه گفت اره حتما باید غفوریان یا قریشی تو فیلمات باشن؟ از اونور دامادمون پرید و در جوابش گفت : نه یک ساعت نیم شهاب حسینی و لیلا حاتمیه تکراری تو یه اتاق خوبن حتما؟ پدر هیچی نگفت ولی معلوم بود دلش گنج قارون یا کوه دالاهو میخواد... همینجوری گذشت و من نگاهشون میکردم اومدم حرفی بزنم همه با انگشت اشاره و تهدید گفتن هیس !! از سیاه و سفیدای تو هم خبری نیست (: طبق معمول بلند شدم از خونه برم بیرون که یادم افتاد به چیزی...همینجور که بحث جریان داشت، فلشمو به تلویزیون زدم. فیلم عصر مدرن چارلی چاپلین پخش شد... همه تا آخر دیدن و خندیدن و غرق معنا شدن! حتی ابجی کوچولو هم از خواب بیدار شده بود و نگاه میکرد...





فیلم عصر مدرن (modern times) محصول 1936 به کارگردانی و نویسندگی و آهنگسازی چارلی چاپلین می باشد.عصر جدید وداع چاپلین با سینمای صامت است.فیلم میخنداند و میخنداند و طعنه میزند و می ترساند و یاد میدهد و با یک لبخند تمام میشود.چاپلین هفت تیر خود را به انسان ماشینی ،سرمایه داری، ،جبر حاکم بر فقیر ،زندگی ماشینی، ساده لوحی انسان انقلابی، فقدان معنویت در زندگی و عادت گرایی نشانه میگیرد و بی شک پیشانی هر هفت هدف را سوراخ میکند. سراسر فضای فیلم آکنده از هشدار است.هشدار به افول بشریت و بی رنگ شدن معنای آزادی!






اما در تمامی این سیاهی های ماشینی و چرخ دنده ها و انسان های ربات وار لبخند سفید چارلی محو نمیشود تا فیلم ما سیاه خالی نباشد.فیلم پایان بندی زیبایی دارد و آن خنده ای دو نفره هست که تقدیم زندگی میشود.


زن : مزیت تلاش کردن چیه ؟

کارگر کارخانه : شجاع شدن ، تسلیم نشدن ، ما از پسش بر می آییم...

 




چند گانه دانشگاه ( یک)

اینکه چیشد یا چرا دارم از دانشگاه انصراف میدم ( شایدم دارن بیرونم می کنند ) اونم بعد از چهار سال که به هر روشی بود از سخت ترین واحد هاش هم گذر کردم ، نمیتونم توچند جمله حتی توضیح بدم.این پست چند گانه دانشگاه به آنچه گذشت من در رشته مهندسی مکانیک و دوران دانشجویی من می پردازد.اول از شکست ها یا پروژه های ناموفق شروع کنم.

یادمه یک ترم وقت گذاشتم تا کانون کتاب و کتاب خوانی رو تاسیس کنم که نذاشتن موفق بشم.

در طول هفت ترم یک بار به مقام مربی گری و دوبار به کاپیتانی تیم فوتبال "بی نوایان" در اومدم که در کل یک برد هم نصیب تیم نشد.

از اون  جایی که مسئول خانه شطرنج دانشگاه بودم ( اوایل به علت کمبود علاقه مندان به این رشته و سطح پایین مسابقات ) تصمیم گرفتم هرطور شده سالن شطرنج ، تمرین ها و مسابقات بانوان و اقایان رو یکی کنم اما به خاطر انجمن های اسلامی و باقی انجمن های شبه اسلامی و مافیای دانشگاه و قوانین موفق نشدم و از خانه شظرنج بیرون آمدم.( جدا از نظر تخصصی فقهات ، به نظرم امکان انجام  کار های خلاف عرف و دین ، مخصوصا بین فیل بازیکن مرد و اسب بازیکن زن روی صفحه شطرنج ، علت مخالفت بود)

سعی کردم در تمام فضای آزاد مناسب( منظور مناسب جایی که افراد غیر سیگاری از دود سیگار اذیت نشوند) دانشگاه دخانیات استعمال کنم تا حق فراموش شده دانشجوی سیگاری رو باز پس بگیرم.که به علت عدم حمایت انجمن علمی توتون و تنباکو موفق نشدم  و تنها انقلاب خودم رو به پایان رسوندم.

دلم میخواست سمبل افول و پستی گرایی یعنی کانون هنر و اعضای توش که توهین به هنر بودند رو هم آتیش بزنم .

متاسفانه خیلی دلم میخواست شیشه بخش مکانیک یا سلف پایین بیارم اما جرات نکردم.

از اونجایی که نگهبان خوابگاه به خود دانشجو و حقوق دانشجو تجاوز میکرد سعی کردم یه گروه 40 نفری جهت گوشمالی شبانه وی تدارک ببینم که متاسفانه چند نفر بیشتر نتونستم اجیر کنم...

اگر  مورد اخر رو ناگفته باقی بذارم  فقط می مونه نزدیک به چهار سال عقب افتادن.عقب افتادن از چه ؟ نمیدانم .فقط عقب افتادن...


همه به یه "سم" نیاز دارند



شک نکن که منم میدونم.از نرسیدن ها.از زمین خوردن های متوالی.از قصه های درهم عشق.از این گیر کردن بین مرگ و زندگی! از گاهی یکهو مثل فارست گامپ ایستادنو از خود پرسیدن : چرا من دارم میدوم؟ از تمام نتوانستن  ها و ندانستن ها...

اما در این بیست اندی سال زندگی ( واقعا زندگی ! ) یک چیز برایم ثابت شد.دوستی و رفاقت .وقتی میبینم این حجم گله و ناله از عالم رفاقـت،نداشتن دوست به معنای حقیقی ، افتخار به تنهایی ، طعنه ها و کنایه ها به فلسفه دوستی وجود داره، ناامید میشم.نگو دوست پیدا نمی شه.نگو رفاقت بی معناست! مطمن باش ، در این روزگار بی وفا و رو به زوال، حتی در این جامعه گرگ صفت ، میتونی رفیق لمس کردنی خودت را داشته باشی.اگر نداری مقصر تویی ! که کوچه و خیابان و بازار را به دنبالش نگشته ای!ادم های غریبه کنار دستت،در مترو، اتوبوس،دانشگاه،پیاده رو و ... بی تفاوت گذشته ای!معنای دوستی در واقعیت و جریان زندگی پیدا میشه!همه تنها پشت لنز ها و مانیتور ها نشسته ایم و می نالیم از تنهایی...حتی یه بار از شدت توهم و ترسم سعی نکردی یه دوست بلاگیت رو ببینی !

شاید چند تجربه من جالب باشه. من یکی از بهترین دوستانم را وقتی پیدا کردم که غریبه ای بود در حال تمیز کردن دست شویی!دیگری ، غریبه ای بود احمقانه منو زد و من با او رفیق شدم  الان چندین ساله بهترین دوست همیم !یکی دیگر معتادی بود دست فروش که کلاه سرم گذاشت! الان پاکه و منو تنها رفیقش صدا میکنه.بچه تر که بودم غریبه ای بود که  قصد تجاوز بمن رو داشت. الان سالم ترین رفیق چند ساله من است! و قصه های زیاد دیگر و به شدت باور نکردنیه کلید اسرار گونه طور (:

در گوشه ای از این جهان ، سم وایز گمجی ات تنها نشسته! شایدم داره سیگار میکشه .پیداش کن لعنتی !

پ.ن:حالا اگه قصه اون تجاوز براتون جالبه ، باید بگم بعداز  نیم ساعت گلاویز شدن و زد و خورد های بسیار ، موفق نشد !یادمه عینکم شکست و کاپشنمم پاره شد ولی می ارزید (: خیالت تخت ((:


شرمنده ببخشید !

نه به سان آن ایام قدیم، اما هنوز رگه های ورزش در من وجود دارد.از تمام آن همه دوندگی و ورزش های سخت ، هنوز فوتسال و شنا و شطرنج بازی میکنم.هم ریه هایه هم تاب و توان ندارد ،هم وزنم به شدت کم شده و بدنم زیاد کم می آورد.گاهی اوقات با خودم فکر میکنم شطرنج چه بازی خوبی است نه نفس میخواد نه قوه ! اما می بینم انگار در وجود من چیزی دیگری هم در حال زوال هست که آن طفل،  آن زمان ها، شاگرد های استادان بزرگ شطرنج اسپانیا را شکست میداد ولی الان در شطرنج با رهگذر های خیابان هم به عرق کردن می افتد.بگذریم تا از اصل دور نشوم ....

طبق برنامه همیشگی با دوستان قدیمی در حال فوتسال بودم. بنا بر سوزش ریه ها تعویضی کردم تا نفسی " چاخ " کنم.همان طور که نفس نفس میزدم ،خودم را روی نیمکت ول کردم و غرق در تماشای بازی شدم.عادت بدیست ! غرق شدن در چیزا و کس ها ... دوست جدیدی این بار همراه ما بود. معلوم بود ایشان  به سبک بازی خشن علاقه زیاد دارد.در همان چند دقیقه ، یک مچ پا ،دو عدد زانو ،انگشت اشاره  دست چپ دروازه بان را مورد عنایت قرار داد.اما فردی کاملا خوش اخلاق بود و بلافاصله خیلی گرم عذر خواهی میکرد.یکهو ، مثل برگ های پاسور بر خوردم و آمدم به زندگی.دیدم در زندگی ،چقدر این ادم ها را دیده ام.آدم هایی که با خنجر های خود انواع و اقسام زخم ها را میزنند و بلافاصله طلب بخشش میکنند.در خیال خود احتمالا ، گمان میکنند که :چه انسان فرهیخته و فهمیده ای هستم !بابت کار غلط خودم عذر خواستم و آن هم بخشید و همه چی تمام .گفتنی هست که عذرشان بدرد سقوط آزاد بر فرق سرشان میخورد و بس !بر منکرش لعنت که بدن انسان مکانیزم شاهکاری دارد و روح ادمی قدرتی برتر ! اما جای این زخم های فراوان چه ؟ انسان که کیسه شنی تمرین بوکس نیست...


پس بیایید در فوتسال های دوستانه زندگی ، به هر دلیلی، پا نزنیم و کسی را مصدوم نکنیم .کسی معذرت خواهی ما را نمی خواهد !


به وقت فرگی


یادمه اون تلویزیون های بزرگه سیاه الجی بود یه دستگاه ویدیو زیرش داشت و روی دستگاه ویدیو یه آتاری و سگاهم بود. ابتدایی بودم فکر کنم. یادمه یه روز خسته  بعد از طی کردن مسیر کیلومتریه مدرسه ( از بس مسیر دراز بود همیشه تو خودم دستشویی میکردم، دقیقا هم اخرای راه ، سر کوچه (: ولی این دفعه کسی  نبود تو خونه که کتکتم بزنه ) پس اومدمو همونجوری با شلوار خیس مستقیما تلویزیون رو روشن کردم  و نشستم.دیدم کنار یه مستطیل خوشگله سبز که بهش میگفتن الدترافورد یه نفر با خشم داره آدامسشو می جوه. شنیدم که گزارشکر میگفت : 

وندر سار بازی رو شروع میکنه. فردینالد میده به اسکولز .اسکولزی به گیگز میرسونه توپ رو ، پاس به وین رونی و توی دروازه...

و من نه میدونستم منچستر چیه و فرگوسن کیه و رونالدو کدومه.فقط با تمومه الترافورد پریدم بالا...قریب به یازده سال میگذره و من هنوز به سادگی همان روز بعد از هر گل به بالا میپرم ! هفتاد و هفت سالگی ات مبارک پدر فوتبال ، سر الکس فرگوسن عزیز !


این زمستان را می گویم


 

 

بالاخره رسید.زمستون رو میگم.همیشه ازم سنگین و عجیب پرسیده میشه چرا زمستون رو بیشتر دوست داری مرداد آمده ؟

ساده جواب میدهم .به خاطر گل نرگسش.آخر میدانی زمستان پاییز را هم در خود دارد.هنوز برگ هایی جنگنده بر تن درختان ، خشک و باوقار میرقصند.باقی برگ های ریخته هم زیر درختان را فرش طلایی انداخته اند.از طرفی هم دیگر فصل عاشقان دلخسته تمام شده.دیگر کسی خیال نغمه ای عاشقانه ندارد.فقط من هستم و سوز سرد ناجوان مردانه با چند تکه چوب زردآلو زیر بغل ، تا بخاری هیزمی ام را روشن کنم و دل هجران زده سردم را با آتش خیالم ، امید وصال دهم.

حتی نمیدانی شبانه های زمستان حیرت آورتر هست.انگار آسمان و زمستان با هم پیوندی دارند.خوشه خوش رنگ پروین را ببین چقدر زیبا تر و دیدنی تر میشود.اگر باغبان هم بودی میدانستی درختان لخت و سرما زده تو را میطلبند و از تو میخواهند همراه با هو هو صحرا ، با صدای بیل و کنده کاری ات برایشان نغمه سرایی کنی تا آسوده به خواب روند.انقدر بکنی زمین سخت را تا عرقت بیرون بریزد و یک دست به بیل سیگارت را برافروزی حساب کنی چقدر دیگر باید بیل بزنی...

خیابان ها را نگاه کن.پیرمرد موتور سوار کلاه عزیزش را تا کجا کشیده.میتوانی لذت هدیه دادن یک کلاه ساده و یک شال گردنی را تجربه کنی و‌گرمای وجودت  را تقسیم کنی. دیگر از آن مردمان خنثیِ بی درد هم خبری نیست. در سوراخ های گرمشان میلولند به گمانم.اگر خوش شانسم باشی میتوانی جای پایت را بر برف نمناک تماشا کنی.

اصلا لذت موتورسواری در زمستان هست و بس .از شدت سوز برای آنکه زودتر به خانه برسی یار دبستانی را بلند بلند بخوانی و گرمای رفیق یک دلت را که پشتت کز کرده به تن بکشی.به خانه برسی و بی درنگ‌ روی بخاری بشینی و مادرت بخواهد میل بافتنی اش را به چشمانت فرو‌کند.تسلیم می شوی و فقط انگشتان سرخت را روی بخاری میگیری در حالی که به ژاکت قدیمی زیبای پدرت خیره ای...

 

پ.ن : آهنگ از زنده یاد افشین مقدم.


اندکی بیشتر با نهایت تاریکی

داشتم ازشهر بر میگشتم به خوابگاه.غرق در افکار ناشی ازشهر گردی با خودم گفتم حالا یلدا بی هندونه چی میشه .یه شبم اینجوری بره.که رسیدم به سوپری نزدیک خوابگاه. ف.ف گفت ممدو هندونه خوب آوردم.گفتم دمت گرم نمی خوام.بیرون مغازه داشتم سیگارمو دود میکردم که زد پشتم.برگشتم دیدم یه هندونه و یه بطریه عرقِ دستگیرِ کشمشِ اعلا به طرفم دراز کرده.گفت مهمون منی.یعنی کنسیه ف.ف و بی اعتمادیش به دانشجو و کلا انسان دیدنیه.بعدا ازش میگم اما ناگفته نمونه که هنوز به انسان و آیین مهرم ایمان دارم.


 با دست پر رفتم خوابگاه و برق رو انداختم تو چشای بچه ها.چی تو ذهنم بود و چیشد... با اینکه اکثر اوقات تا سه و چهار صبح بیدارم ، این صبح بعد چله رو تا سپیده دم بیدار موندم.چرخه زیبایی بود.طی کردن تاریک ترین شب و رسیدن به اولین صبح زمستون.دیدن این که ستاره ها دونه دونه تو اغوش اولین پرتوهای خورشید گم میشن لذت بخش بود.ستاره هایی که نود روز پاییز دنبالشون میکردم.امیدوارم یلدای شما هم دلچسبتون بوده باشه.اولین صبح زمستون و یلدا ( با تاخیر ) مبارکتون.


ته مانده پاییز

+ صاب کارم زیاد حرف میزد.فست فودش بد نبود اما تمییز نبود.روزی بیست تومن که از غذای کثیف دادن به مردم باشه رو هم نمی خوام.البته تو این مدت کلی تغییر کرد و تمیز تر شد.خیلی هم دلش میخواست بمونم.در ضمن اون هم هر روز از جلو‌ مغازه رد میشد...

اما دلیل اصلی رها کردن کار این ها نبود.باید زودتر خودمو به شهرمون برسونم.ابجیام و مادرم اونجان.باید تو این دو هفته درس و دانشگاه جمع کنم و زودتر به فرجه برم.جدا از اون دی ماه نزدیکه.باید خودم رو آماده کنم و نباید اینجا باشم.زمستون کویرم نزدیک هست.

+ اگه بشه اسمشو بذاری کار یه کار جدید پیدا کردم.پیش یک دوست فرهیخته نانوا که دستفروشی کتاب داره.اونم چه کتابایی.پولی توش نیست ولی بهش نیاز دارم.از شنبه قرار برم .تازه عاشق سینمای ایتالیاست.

+ دیشب پیاده از سرکار برگشتم خوابگاه.با ادمای زیادی حرف زدم.مثلا الکی سر میدادم تو مغازه ها میگفتم مانتانا طلایی داری؟ زیاد جواب نگرفتم.تا رسیدم به یه میوه فروش کنار بلوار.گفتم راست دو تومن موز و سه تا نارنگی میخوام.خندید.از این چراغ نفتی هاداشت.گفتم باید خودمو گرم کنم.گفت بفرما.گفتم چند سالته ؟ گفت ۱۷ .سیگار تعارفش کردم نگرفت.کلی حرف زدیم.بلند شدم برم.گفت بیشتر سرم بزن باشه ؟ گفتم ای بروی چشم.میوه زیاد چسبید.شاید به خاطر این بود که یه ماهی بیشتر بود نخورده بودم.نمیدونم شاید یه روزی کل این شهر منو بشناسن.من که عاشقشونم...چقدر زیبا دستای کوچیکش رو‌ شعله اتش گرم میکرد...




منه پسر و تو پدر

تلفنم زنگ می زند.

- الو

+سلام 

- علیک سلام ٬ چه خبر ؟

+ خبری نیست.تو چه خبر خوبی؟

- چاکرم.هیچی بیرونم .خوبه٬ بد نیست.چرا صدات باز گرفته ؟

+صدام نگرفته.یکم سرما خوردم.

-سرما خوردی باز ؟ همیشه سرما خوردین شما؟ بگو بابا چی شده هر قدرم مخفی کنی من آخر ته و توش رو در میارم.

+حکم جلب نهاییم اومد بالاخره . شنبه قراره بازداشت شم.

- (با خنده تلخ ) خوب که تو انقلاب کردی.جنگم رفتی .سی سالم شرافت مندانه کار کردی.حالا یه حبسم بکش روش.

+ (با خنده تلخ تر ) این هم یه تاوان دیگه از اشتباهم ها ؟


دلم میخواست یکبارم من تجربه ای از زندگی را برایش بگویم.بگویم وفتی آمدند چه کنی.چه بگی .در کلانتری چه جور باشی. اما ناپسند به نظرم آمد. او‌خودش استاد  زندگی من بوده.می داند باید چه کند.

با همه مشکلات و اختلافات فکری که با او دارم  و حتی شب ها خانه نرفتنم هایم ٬عجیب دوستش دارم. معلم مملکت که هیچگاه ذره ای ناپاکی  در شرافتش ندیده ام دارد با چه ها که نمی جنگد .

ای فرشتگان این بار شما را صدا میزنم.آیا دستانتان از این همه ظلم نگاری به ستوه نیآمده؟




منو مخسره میکنی ؟

تو یه سوپری  به صورت خیلی پاره وقت کار میکنم.یه مدت پیش یه مشتری خانوم داشتم یه سری جنس و بعلاوه یه پاکت سیگار خرید و گفت بذار خودم بذارمشون تو کیسه.حساب کرد و رفت.

ده دقیقه شد ٬ دیدم سرخ کرده و از شدت غضب جای ردیف دندون های بالا و پایینش عوض شده و داره میاد تو مغازه و فریاد میزنه :

منو مخسره میکنی ؟ (به لهجه کرمونی) چرا پاکت سیگار برام نذاشتی.گفتم : خانوم خودت جنسارو گذاشتی تو کیسه!

دیگه حرف نزد.دیدم یه مشت سنگین زد تو سینم.جا خوردم.اومد بزنه تو گوشم چون قدش کوتاه تر بود ٬کشیده هاش تبدیل به مشت میشد و میخورد تو کتفم.بنازم دستشو خوب سنگین بود.دیدم فایده نداره الان آش و لاشمون میکنه.تو مغازه دویدم رفتم پشت قفسه ها قایم شدم.باز اومد مشت زد.هی زد و‌هی زد.کفرم در اومد.دست گذاشتم رو سینش و هلش دادم یه ذره.دیدم فایده نداره...تا دو روز همه جام درد میکرد (:

این اولین باری بود که کسی کتکم میزد و کتکی نمیخورد.در مملکت اسلامی همه ارزش ها به زن ها ختم میشه و در عمل هیچ حقی برای زن نمیمونه.فقط کافی بود یه کشیده اروم بهش بزنم تا به صلیب بکشنم و بگن چطور تونستی روی این عنصر لطافت و محبت و زنانگی دست بلند کنی؟ (: 

وی خود را از گزند فمنیسم ها و دوستداران مملکت اسلامی مخفی میکند (:

اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !!!


موضوعات آرنور
Powered by Bayan