خریدن بهشت


در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آنخود می‌کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...

به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدر است؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش روی کاغذ پاره ای جهنم را به نام فرد کرد و سند را به او داد. مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.

به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم را خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم، بروید و خوش باشید...!

نام آن مرد مارتین لوتر بود



سهراب



من سالها نماز خوانده ام

بزرگترها میخواندند، 

من هم میخواندم

در دبستان 

ما را برای نماز به مسجد می بردند


 روزی در مسجد بسته بود.

بقال سر گذر گفت:

نماز را روی بام مسجد بخوانید 

تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.


 مذهب شوخی سنگینی بود 

که محیط با من کرد 

و من سالها مذهبی ماندم 

بی آنکه خدایی داشته باشم ...!


سهراب سپهری

هنوز در سفرم




veni vidi amavi

   



ما آمدیم 

ما دیدیم

ما عشق ورزیدیم



بهشت

                                                       

                                                                  


میگویند ادم های خوب به بهشت میروند،اما من میگویم ادم های خوب

هرکجا که باشند

بهشتم انجاست..


نسل بدبخت


ما نسل بدبختی هستیم 

دستمان به مقصر اصلی نمیرسد

از یک دیگر انتقام میگیرم



بشر

در حقیقت همه ما بشر بودیم

تا اینکه "نژاد" ارتباطمان را برید 

"مذهب"از یک دیگر جدایمان ساخت

"سیاست" بینمان دیوار کشید

و "ثروت" از ما طبقه ساخت...


صادق هدایت


صادق هدایت


سیگار

سیگار های تلخ مرا به خواب های شیرین برد

سلطان غم ،بگو مسکنت چیست؟

فرزندت از پای در امد..


وقتی ما آمدیم
اتّفاق اتفاق افتاده بود!
حال هرکس به سلیقه خود چیزی می‌گوید
و در تاریکی گم می‌شود
موضوعات آرنور
Powered by Bayan