چهره اش

بر چهره اش نگر که بود سرد و‌ بی فروغ

بر چهره اش نگر که ندارد نشاط و‌ روح

اما بود به چهره هنوز از زمان پیش

وی را اثر ز نیت و‌همت نه کم نه بیش


اینک که منجمد شده آن سیل پرخروش

بر ورطه ای معلق وباشد دگر خموش

عاری بود ز غرش ترس آفرین پیش

جاری بود به ظاهر و ساکن درون خویش


'' یه وگه نی باراتینسکی شاعر روس ''


Amon Hen

حلاقیلاقتا دلار دولارالان تیلا رلاه ولا سخلاتیلا زنلا دلا  گلای میلا کلانم .دلا  للام تلا نلا گلاه.چلاند ملا الاه دلای گلاه؟ ملایتلا ولانم ؟ گیلا جلام  یلاالا تنلاهلاالام؟ کلام کلا ...سکلاولاتلا...

 
 
یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط به اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است عزیز
در سایه کوه باید از دشت گذشت 

سررشته یا رشته؟

 

خیلی وقت پیش بود که مکانیکی کار می کردم.چون همیشه دوست داشتم دستای روغنیه سیاهمو با یه پارچه با یه ظرافت خاص تمیز کنم.باغبونی و کشاورزی هم میکنم ولی میدونم انقدر اینکار فلسفه داره که عمرم برای حرفه ای شدن توش جواب نمیده. بنایی هم یه مدت میرفتم. از سفید کاری تا کلفت کاری ! کار دلچسبی بود فهمیدم کارگری یعنی چی(شاید جان اشتاین بک فهمیده باشه)کتاب فروشی بسیار حرفه شیرینی بود.اینکه بتونی سیگار کشیدنتو با صاحب کار فیلسوف تنظیم کنی خیلی سخت بود ولی.فست فودی رو دوست داشتم چون دیدن سلایق  و نحوه غذا خوردن مردم خیلی غرق کننده بود. تو سوپر مارکتی بهترین چیزهارو یاد گرفتم ! فهمیدم با درک ترین ادمای ایران شوفرا هستن!با ادمای کاملا مختلف آشنا شدم و یاد گرفتم ازشون و چقدر قصه ها و زندگی های متفاوت! هیچی بی ارزش تر از پشت میز نشینی به عنوان مهندس تو کارخونه برام نبود ! ولی کار تو کارخونه هم به خاطر قطعات مکانیکی رو دوست داشتم.ماشین ها حقیقتا موجودات جالبی ان!

 
خوبی سر رشته داشتن اینه بیشتر بدرد بقیه میخوری.یه مشت مهارت نصف و نیمه .نمیدونم کی برسم به جایی که استاد رشته خودم بشم.ولی فعلا درگیر دوتا کار جالب جدید شدم! یکی دلالی و دست فروشی با وانت بار، کولی وار از این شهر به اون شهر سفر کردن و روستا گردی ! یکی هم میخوام کل خونمون رو خودم رنگ بزنم و نقاشی کنم! ببینم از تو اینا چی در میاد...
 
هرچه بیشتر میرم جلو رویاهام بیشتر میشه! شاید بگی چقدر شیک و ایده آل ! اخه اکثرا عکس قضیه هستن. اما فکر کنم کسی که رویاهاش کمتر میشه ، بهشون به نحو ایده آلی میرسه. اما وضعیت یکی مثل من معلوم نیست.ولی خب، مگه زندگیه رویایی تو واقعیت، نمیتونه دلچسب باشه؟ 
یه تصنیف از استاد بنان تا طی الاعرض کنید به بهار یا تابستون یا اصلا هرجا دوست دارید (:
 
 

 

 

ای خوشا پس از لحظه ای چند آرمیدن  همره دلبران خوشه چیدن

از شعف گهی همچو بلبل نغمه خواندن ، گه از این سو به آن سو پریدن

برپا بود جشن انگور ، ای افسون گر نغمه پرداز

در کشور سبزه و گل ، با شور و شعف نغمه کن ساز

 

 

 

 


آندومیل

 

O môr henion i dhu

Ely siriar, el síla

Ai! Aníron Undómiel

Tiro! El eria e mor

I 'lir en el luitha 'uren

Ai Aniron

 

 

از تاریکی است که معنی شب را درک میکنم

رویاها جریان مییابند

یک ستاره میدرخشد

آه...!

دلم آندومیل را آرزو میکند

نگاه کن...!

یک ستاره از دل تاریکی طلوع میکند

آواز ستاره قلبم را دربر میگیرد

آه...!

دلم آرزو میکند....

 

 

 


پشت این سوز

 

رپ فارسی رو موسیقی نمیدونستم اگر بهرام و سورنایی وجود نداشت.اگر به این ترک دکلمه مانند گوش دادید و لذت بردید ،شما هم از پشت جنگ هایتان برایم بنویسید.

 

پشت این جنگ ها ، پشت این رنگ ها

پشت این زندگی ها ، پشت این سنگ ها

پشت این عشق لعنتی بی خبر

پشت این لبخند های تلخ بی اثر

پشت این لرزیدنای دست که نونشو میده

پشت این خطای مداده که جونشو میده

من با هر خط که مینویسم له میشم داداش

دارم نقب میزنم به یک بنا به نام من بجنگ

نقب میزنم به سنگ آب میکشم ازش

لاشه های دیروز من که قلدرن

امروز یه باورن که لاشخور خورن

من اون تختم به روی من به گچ زدی به خط

ریه های امروزم از همون گچا پرن

من خُلم یا این همه خلق بی خبر

 

**********

 

من که مست الکلم أ پرت و پلا پرم

من همون نگارم که گیسومو به دندون کشیدم أ توو دست این تبر

تموم من موند زیر چرخ جامعه

قرصم دودم الکلم سقوطم

با تموم مادرای این شهرم این همون پسر بود

به خاطر درد ، رگ سرد ،توو تن لت و پاره ـَم

من پسر صلحم اما ننم سر زا رفت

 

********

آخ که نمیدونی این پشتم چه بیوه ـَس

پشتم چه بیوه ـَس ، چه بی سند چه تلخ

این جهان چه رنگینه آخ که نمیدونی

چقد دلم خالیه و راه رفتن با دل خالی چه سنگینه

شدم یه شاعر از دست تو از دست تو تو ها

شدی یه شعر به دست من به دست من منا

پشت این سوز باد تازیونه رو صورت کتک خورده ی این همه خونه

 

*********

 

پشت این دل چه دل دلیه اهل دل

پشت پر پروازم بازار داسه

تلخه که تیغا میخونن لا لای لاله

پشتم چه بیوه ـَس

کجا بزارم پشت کدوم ابر ها خدا بزارم

 

*******

 

منم که میام از پشت قبر آرزو

پشت این عشق لعنتی بی خبر

پشت موی بلندت که دزدیده شد به شعر

یه تیکه ام با صورت رفت توو ناکجا

منم ترددم منم فوت منم منم یه مردم

منم تلخ به رنگ الکل

منم یه صورت با چند هزار چشم و گوش

منم یه قامت با چند هزار دست و پا

من هم کورم ، هم لالم ، هم کرم ، هم خیالم

 

 

 

 "پشت این جنگ ها" 

از مجموعه "کویر" علی سورنا

 


عطر آویشن

اگر حوصله خواندن این شعر  را داری با صدای خود حسین پناهی با ان همراه شو



حرمت نگه دار دلم

گلم

که این اشک ، خون بهای عمر رفته من است

میراث من!

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

کتیبه خوان قبایل دور

این,این سرگذشت کودکی است

که به سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است

هرشب گرسنه می خوابید

چند و چرا نمیشناخت دلش

گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

و آوار میخواند ریاضیات را

در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

دودوتا چارتا چارچارتا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت

با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

آری دلم

گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

دلم گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

میراث من

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است

تا بدانم و بدانم و بدانم

به وار

وانهادم مهر مادریم را

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم

و می رفتم و می رفتم و میرفتم

تا بدانم و بدانم و بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط

مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یک جا

همه را به حرمت چشمان تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

بر این مقصود بی مقصد

از کلامی به کلامی

و یکی یکی مردم

بر این مقصود بی مقصد

کفایت میکرد مرا حرمت آویشن

مرا مهتاب

مرا لبخند

و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟

پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای

که آویشن را میسرود

مسیح به جُلجُتا بر صلیب نمی شد!

و تیر باران نمی شد لورکا

در گرانادا

در شب های سبز کاجها و مهتاب

آری یکی یکی مُردم به بیداری

از صفحه ای به صفحه ای

تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ

به ته رودخانه <اوُوز> همراه با ویرجینیا وُولف

تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد

حرمت نگه دار دلم گلم

دلم

اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین

نه , نه

به کفر من نترس

نترس کافر نمی شوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

انسان و بی تضاد؟!

خمره های منقوش در حجره های میراث

عرفان لایت با طعم نعنا

شک دارم به ترانه ای که

زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!

پس ادامه میدهم

سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود

با این همه

تو گوئی اگر نمی بود

جهان قادر به حفظ تعادل نبود

چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..

نگاهش کن

چون آن کلاغ

چون آن خانه

چون آن سایه

ما گلچین تقدیر و تصادفیم

استوای بود و نبود

به روزگار طوفان موج و نور و رنگ

در اشکال گرفتار آمدم

مستطیل های جادو

مربع های جادو

من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام

دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام

عرفات در استادیوم فوتبال

در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم

در همین پنجره گله به چرا بردم

پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن

سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر

زلف به چپ و راست خواباندم

تا دل ببرم از دختر عمویم

از دیوار راست بالا رفتم

به معجزه کودکی

با قورباغه ای در جیبم

 

حراج کردم همه رازهایم را یک جا

دلقک شدم با دماغ پینوکیو

و بوتهّ گونی به جای موهایم

آری گلم

دلم

حرمت نگه دار

که این اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گریه می کرد

بی مجال اندیشه به بغض های خود

تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!

و به کدام مرام بمیرد

آری گلم

دلم

ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند

با سلام

و عطر آویشن..



کاش




     گفت 
     از دست من کاری بر نمی آید
     کاش گفته بود
      از دلم 

        "عباس کیارستمی    

                                    

 این تابلو رو هم نمیدونم خالقش کیه ولی زیباست 



تو باغ خودمون انار دزدی بخورم

 

 

 

و چه شب هایی  صدای تو و شعر تو همراهم بود...

 

 

 

دکلمه ای زیبا از حسین پناهی عزیز:

 

که می خواستی برگردی به کودکی؟

آره , خوب , پشت سوال

کی تا حالا برگشته به کودکیش؟

کی ؟ کجا ؟

کی ؟ کجا ؟

می خواستم , میخواستم اما مقدورم نشد

باید مقدورم بشه

 

 

آه!

خنده های بی دلیل

گریه های بی دلیل

خیره گی ها , خیره گی ها , خیره گی

خیره گی ها و سکوت

خیره گی و افق سرخ غروب

خیره گی و علف ترد بهار

خیره گی و شبح کوه و درختان در شب

خیره گی و چرخش گردن جغد

خیره گی و بازی ستاره ها

خنده بر جنگ بز و گیوه پهن مادر

گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر

خنده بر عرعر خر

 

من!

من باید برگردم ,

تا تو قبرستون ده , غش غش ریسه برم

به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم

توی باغ خودمون انار دزدی بخورم

وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم

 

آخه!

تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده

کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه

راز خاموشی فانوس کجاست؟

گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست

چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه,

 

 

من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب ,

شیربرنج سحریتو خوردم

من بودم , من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم.

تا به بابا بگم , باشه باشه , نمی خواد کولم کنی !

گندوما رو تو ببر , من به دنبالت می آم

قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ

دنبال مارمولکا , نرم تا اون ور کوه !

من می خوام برگردم به کودکی !!

 

 

 


خسروی خوبان

 

 

 

یک دهه شد...که خسرو خوبی ها رفت... 

 

 

از شعر "افتاب میشود" فروغ فرخزاد با صدای خسرو شکیبایی عزیز:

 

 

 


 

 

 

 

 

 

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود، چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود ،نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود.شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام  می کشد، نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود.

 

 

 

 


روز جهانی بوسه


در لباسی مندرس اهسته بعد از بوسه از سیگار تلخم

با خودم نجوا کنم یار بی رحمم کجاست


شعر از احمد قادری


۱ ۲
Taxi driver 1976

اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !!!


موضوعات آرنور
Powered by Bayan