سگا



ما بهش میگفتیم بازی جوجه،تو سگا بود... اهنگ زیبای استرس بخشی هم داشت.همیشه یه چشممون باید به اون گربه لعنتی بود،یه چشممونم به ساعت،که یه ساعت وقتی که مادر تعیین کرده برای حفظ سلامتیمون تموم نشه.اما این بازیو انگار همه دوست داشتن.خودشونم بازی میکردن تازه.برای این بازی استثنا وقت بیشتر میدادن.انقدر این جوجه ها دوست داشتنی بودن انگار سلامتیشون از همه چی مهم تر بود .


اما گربه زرده هم  قوی و سریع بود.تو مراحل خیلی بالا سخت بود حریف شدنش.پس دستک به دست،چهار زانو نشین جلو اون تلویزیون قدیمییا کوچیک ،به عشق جوجه ها از دست گربه فرار میکردم.یه زمانی یادمه خیلی رفته بودم بالا ،خیلی جوجه هم دنبالم بود ،اون اهنگه پخش میشد و دستامم عرق کرده بود و کمرم خشک شده بود که یه لحظه گربه اومد جوجه هارو گرفت.یادمه خیلی ریختم بهم. دفعات بعدش با خودم گفتم فرار فایده نداره،باید برم سمتش. میرفتم سمتشو و میباختم.که دیدم قانونش همینه...پس باز شروع به فرار کردم و حرفه ای شدم.دیگه دست گربه نمی رسید بهم...


رسمشو تازه یاد گرفته بودم که سگا سوخت.سگایی که سال ها منتظر داشتنش بودم تو چند ماه سوخت...جوجه ها تنها موندن و من بعد این همه سال هنوز میدونم باید فرار کنم.




از طعم گیلاس می‌خوای بگذری؟

نگذر! من می‌گم... رفیقتم ...نگذر!

Powered by Bayan