جا مانده از غافله

اون قدیم ندیما یه ذره اهل علم نو بودم.کتاب و مقاله علمی میخوندم.مستند از کیهان و کرمچاله  میدیدم تا داستان خدا با مورگان فری من.مثلا میدونستم کاوشگر ووجر کی از منظومه شمسی خارج میشه.یبار یادمه ناسا فراخوان زد هرکی که میخواد اسمش بره تو فضا ثبت نام کنه.الان شاید اسم و فامیلم رو یه تیکه کاغذ یه جایی تو فضا معلق باشه.اما امروز تو باغ سر آبیاری ، از پسرِ مشدی غضنفر که از شرکا هست شنیدم که درباره بزرگ ترین رخداد نجومی قرن صحبت میکرد.همینجور که چونه ام رو ته چوب بیل گذاشته بودم ؛ راجع به اولین تصویر از افق رویداد یک سیاهچاله می شنیدم.امان از انحطاط...

استیون هاکینگ خدابیامرز یه صبحت استعاری از سیاهچاله ها داشت.می گفت "امکانش هست که توی سیاهچاله ناامیدی بری.ولی شک نکن که سیاهچاله هی بزرگ و بزرگ تر میشه تا تو رو به یک دنیای دیگه ببره و وارد جهان های موازی بشی." جهان های موازی !چه ترکیب جالبی ! همونی که یکی مون دلش میخواست توش خرس باشه و یکی گل نرگس و یکی هم سرباز اس اس نازی !البته من هیچوقت حرف یه کافرو قبول نمیکنم ولی خب دیگه عکس سیاهچاله هم که اومد بیرون.بی مزه نباشم ؛خلاصه خیلی دلم تنگ شد .دنیای علم رو شاید بیشتر از این چیزی که الان درگیرش هستم دوست داشتم اما جا موندم دیگه !

من از اونجایی علاقمند به نجوم شدم که فهمیدم وقتی به آسمون نگاه میکنیم داریم به گذشته نگاه می کنیم.پدر هم به علم علاقه داشت.یه روزی رفته بود پشت بوم تا یه عکسی رو تو یه جرم آسمونی ببینه .انگار علم طلبی تو ما موروثی بود ! گرچه بعد ها فهمیده بود کارِ مارکوپولو بوده و نهایتا از علم بیزار شد.

اسم هاوکینگ اومد.یه کتاب معروف داره بنام تاریخچه زمان .از ارسطو و افلاطون شروع میکنه تا بطلیموس و کوپرنیک و کپلر و گالیله و انیشتین.حتی ترکیب هایی جالب از نظریه نسبیت با نظریه های هایزنبرگ.یک کتاب علمیِ روان که از مرتد شدن کوپرنیک توسط کلیسا تا مباحث خداشناسی از طریق فیزیک رو توش داره.خواننده با ماهیت زمان و مکان و ابعاد کیهان اشنا میشه.خلاصه از بیگ بنگ تا سیاهچاله ها.خیلی موثر و مفید میتونه باشه به معنای واقعی.

ادوین هابل معتقد بود جهان در حال گسترشه .هاوکینگ تو کتاب نوشته بود : یک جهان در حالِ گسترش منافاتی با وجود آفریننده نداره ، اما میتونه محدودیت هایی بر زمان آفرینش هستی قرار بده.



ابله !


تابلوی بدن بی جان مسیح ،اثر نقاش آلمانی هانس هلباین

داستایوفسکی درمسیر فرانسه، برای دیدن این تابلو در شهر بازلِ سوئیس توقف میکند.به هنگام دیدن این تابلو در شهر بازل ، داستایوفسکی به همسرش میگوید "چنین تابلویی میتواند سبب از میان رفتن ایمان گردد " و خیره به تابلو می نگرد.تاریخ این سفر نزدیک به یک سال قبل از انتشار رمان ابله بوده.در رمان ابله پرنس میشکین با این تابلو مواجه میشود و در آنجا نیز پرنس میشکین نظری منفی درباره تابلو دارد.

نیچه یک جمله دارد که میگوید : بزرگترین کشف زندگی من ، داستایوفسکی بود.من میگویم ابله بزرگترین کشفی هست که میتوان از او کرد.البته این تنها یکی از اتقافات بسیاری بود که هنگام نوشتن ابله ، داستایوفسکی دچار آن بود .وقتی آن موقع ها  ابله را میخواندم ، میدانستم این رمان رویه و مقصودی متفاوت از باقی اثار او دارد.این مطلب و واقعه شهر بازل به عنوان نمونه بیشتر میتواند نشان بدهد که وجه تمایز ابله داستایوفسکی در چیست.نمی دانم چرا جنایات و مکافات و یا باقی اثار داستایوفسکی، هم محبوب تر و هم قوی تر از ابله معرفی شد ، اما هنوز که هنوز است کتابی به زیبایی ابله نخوانده ام . نظر شما درباره تابلو ویا ابله چیست ؟

ب.ا : تقدیم به هالی هیمنه که میدانم منش فئودور را دوست دارد (:



یادداشت های زیر زمینی





باقی به کنار. خواندن این کتاب "ممکن است" شما را ابتدا دچار تزلزل شخصیتی کند.به طوری که پس از انجام هر کار نیک حال به هر درجه ای و مرتبه ای، حالتان از خودتان و کرده تان بهم بخورد.حالا این شناخت در نهایت خواننده را به کجا میکشاند آن دیگر به خودش بستگی دارد.

چه چیز ممکن است برای من خیال انگیز تر و لطیف تر از نفس واقعیت باشد ؟
وقتی از داستایوفسکی میخونم ، مطمئنم که دارم از داستایوفسکی میخونم و این حس با هیچ نویسنده دیگه ای انگار برام تکرار شدنی نیست.اگر شاهکارش ( البته از نظر من شاهکار ) رمان ابله را کنار بگذارم ، یادداشت های زیر زمینی حتی بیشتر از جنایات و مکافات برایم تکان دهنده بود.اما عموما این رمان را اثری کهنه که خواندنش لذت بخش هم نیست ، خطاب کرده اند.ترکیب عجیبی از اگزیستانسیالیسم و آبزورد که شاید دل هیچ سمت را بدست نیاورد.اما از نظر من بازهم درون مایه اصلی کتاب ،فلسفه اگزیستانسیالیسم هست و آن را به نوعی کمی غیر قابل هضم میدانم تا کهنه و نا معین.


این رمان روایت مردی است منزوی با سیلابی از تفکرات فرد گونه که دائم مشغول غرغر کردن در گوش خواننده است.اعترافات این مرد کینه توز و تنها که خودش را یک مرد فهمیده و تربیت شده اعلام میکند ، گرچه تلخ و رخوت انگیز اما تماما صادقانه هست. به طوری که هر خواننده می تواند یک یا چند صفت ناپسند و فراموش کرده خویش را در دریای بدی  این مرد زیر زمینی پیدا کند.او همراه با این اعترافات و کنکاش های شخصیتی خویش ، نظر مستقل خود، از جهان پیرامون را، راجع به قوانین طبیعی و مصالح انسان و تمایلات انسان و ثمره تمدن و فرهنگ با ذکر مثال های بی بدیل ، بیان میکند.خود را مرتبا یک شخصیت دانا و فهمیده اعلام میکند اما این فهم را چیزی جز رنج و زجر بیشتر نمی داند.رمان تنهایی و پوچی  و ملال و رنج و شکست های متعدد و به بیان کلی طعم تلخ در جهان بودن را در دایره رذایل اخلاقی بازگو میکند. انسان را به تامل درون خویش وا میدارد و  این تامل بر رنج آدمی اضافه میکند.همان گونه که میبینم مرد زیر زمینی با اینکه غرق در رنج می باشد ولی باز به دنبال درد و رنج بیشتر می رود.انگار تنها چیزی که سیرش نمیکند همین درد و رنج دانسته است. اما رگه های اگزیستانس بسیار ماهرانه و ظریف طبق تفکر فرد گونه شخصیت اصلی در داستان جاری است.می توان گفت در نهایت سعی دارد ، با تمام آنچه هست به زندگی ادامه و به دنیا و اطراف خویش ،هویت مورد نظر خود را بدهد.حال اینکه این مفهوم در اواخر رمان ناملموس و پیچیده و بسیار درک نشدنی میشود.

من در عشق و عشق‌ورزی ناتوانم. تکرار می‌کنم، چراکه عشق‌ورزیدن برای من با مستبدبودن و نمایش برتری‌ معنوی‌ام معنا پیدا می‌کند (از متن کتاب )
 قسمت برخورد با لیزا در میکده از قسمت های  به شدت مجذوب کننده بود.رمان دو بخش دارد. از بخش "تاریکی" شروع میشود و با بخش "بر برف نمناک" به پایان می رسد. ترجمه ای که من خوندم از رحمت الهی هست که بی نظیر بود .


چشم هایش



خب چرا چشم هایش؟اصلا چشم های چه کسی؟ راز مرگ استاد ماکان؟

اگر آدم دلش یک رمان عاشقانه ایرانی بخواهد ، چشم هایش از بزرگ علوی میتواند انتخاب خوبی باشد.داستان  در زمان حکومت رضا شاه اتفاق می افتد و همه چیز از یک تابلو نقاشی مبهم از نقاشی چیره دست ، به نام استاد ماکان شروع میشود.همان طور که مونالیزا راز هایی دارد ، پرده چشم هایش نیز رازی درون خود پنهان کرده است.

رگه های چپ گرایی علوی در سراسر کتاب موج میزند اما کتاب بیشتر عاشقانه و روان شناختی هست تا سیاسی و اجتماعی.کتاب از معدود کتاب هایی در رمان فارسی هست که به توصیف شخصیت و درونیات یک زن میپردازد.در کل ، چشم هایش جذاب و آموزنده میتواند باشد اما انتظار یک چیزی به مانند یک کتاب عالی به سلیقه خواننده بستگی دارد. شاید تا آخر ماجرا هم نتوان به راز چشم ها پی برد.


به من می‌گفت :

چشم‌های تو مرا به این روز انداخت! این نگاهِ تو کارِ مرا به اینجا کشانده
تاب و تحمل نگاه‌های تو را نداشتم 
نمی‌دیدی که چشم بر زمین می‌دوختم؟


به او گفتم :

در چشم‌های من دقیق‌تر نگاه کن
جز تو هیچ چیزی در آن نیست


دمی با خیام



علاقه من به حکیم عمر خیام ، از تمامی شعرا چند سر و گردن بالاتر است. البته احترام من به فردوسی ، گرچه شاهنامه خوان هم نیستم بی نظیر است .خیام را بیشتر دوست دارم چون خیام نه تنها  صرفا یک شاعر یا یک فیلسوف در لباس شاعر نبوده ، بلکه او یک همه چی دان هست. از نجوم و ریاضی گرفته تا فلسفه و انسان شناسی.بس اشعار او نمود تمام هویت و افکار او بوده است نه صرفا کنار جوی آب و طبیعت سبز نشستن و شعر گفتن. دیگر آنکه ، خیام هر چه میگوید، غالبا تحت اثر تفکر منحصر بفرد خویش هست. تاثیر پذیریی مستقیم از دیگر شعرا و یا مکاتیب مذهبی یا فکری دیگر نداشته است.یعنی تفکر خیام ، تفکر خیام است. تک و خود گونه. در حالی که برای مثال حافظ شیرازی اینچنان خالص و خود گونه نبوده.این دو علت اصلی بود و باقی بماند برای بعد

ما علاوه بر خدمات بزرگ صادق هدایت به این مرز و بوم ، باید قدر دان زحمات وی بابت جمع کردن رباعی های خیام در کتابی به نام ترانه های خیام باشیم.به قول خودش هر کس روزگار را به باده خواری می گذرانده و دو بیت شعری میگفته ، آن را به نام خیام ثبت میکرده. پس از هدایت ، محمد علی فروغی نیز کتابی تحت عنوان رباعیات حکیم خیام نیشابوری منتشر کرد. اما برای خیام شناسی بهتر است با کتاب دمی با خیام از شادروان علی دشتی شروع کرد هرچند معتبر تر از ترانه های خیام از هدایت موجود نمی باشد.


علی دشتی در سه بخش در جست و جوی خیام، در جست و جوی رباعیات و اندیشه سرگردان دایره فکری خیام را اینگونه فرض میکند و شروع به آوردن ابیات و پاسخ گویی به سوالات میکند.

چرا زنده ایم؟چرا آمده ایم؟چرا می رویم؟اساس هستی چیست؟


یک قطره آب بود با دریا شد              یک ذره خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست        آمد مگسی پدید و ناپیدا شد



جز و فس



برنامه این بود که به باغ یکی از دوستانم بروم.پیش خود گفتم موش و ادم های بک را ببرم  .اخر چند روز بود که هیچ نخوانده بودم.گذشته من و اموزش های پدرم و تجربه های یک دوست که 10 سال از خودم بزرگتر بود، من را تبدیل به "آتش کن" خوبی کرده بودند.میتوانستم در غیر ممکن ترین جاها و در نهایت کمبود آتش درست کنم.می دانم تداوم اتش کدام چوب بیشتر است و خاکستر کدام داغ تر.خب اینم تبدیل شد به علاقه و استعداد من...که برای این جور جاها فوری صدایم میکنند : "ممد، اتیش رو راه بنداز" البته از این که به انبار چوب هایشان رحم نمی کنم کمی حساس اند. اما همیشه بهشان گفته ام :" هیچ وقت آتشت را به خاموشی نسپار"

اتش مرا جادو میکند.میتوانم ساعت ها به رقص شعله ها نگاه کنم .می توانم نواها و ناله هایش رو به گوش جان بسپارم.می توانم بوی خاکستر داغ را از چندصدمتری استشمام کنم.آه که صدای "فس و هیس" سوختن رطوبت چوب های تر ، "جز و تز" چوب های خشک و "هو هو" حرارت شعله ها چه نغمه های با معنایی را برایم میسازند.

حتی اگر من در زمان یونانیان باستان بودم ، از مخالفین سرسخت عقیده "اب، هوا ،خاک و اتش " میشدم.گرچه به ابن سینا که  آتش و هوا را عنوان عنصر سازنده روح معرفی کرد احترام میگذارم.سخن را کوتاه کنم. آن همه وقت را انقدر با آتش و هیزم های نیم سوز و خیره گی هایم گذراندم که فقط توانستم از عهده پیش گفتار بر بیایم.اما از پیش گفتارش معلوم بود اثر نابی است.یک اثر ناب کارگری


نه تر و نه خشک

نه تر و نه خشک


هوشنگ خان عزیزم.همه گفتن قصه.همه جا نوشتن افسانه.ولی تو بودی که راست میگفتی و کسی دقت نکرد. تو آن پرنده را  دیده بودی ...و من نمی دانم از کی ، ولی هنوز به دنبال چوبی هستم که "نه تر باشد و نه خشک ، نه کج باشد و نه راست"


پرنده در چشم و خیال کودکی‌ام پرید. بابابزرگ! اسم این پرنده چیست؟ نه تر و نه خشک قصه‌ای دارد. هشت سالم بود. قصه کوتاه بود. هشت جمله، مثل سالهای عمر من. از آن به بعد، پا به پای من دوید. پنجاه سال. مثل پیچک بر درخت. با قصه‌ها آمیخت. مثل شاخه بر درخت. جوانه زد توی ذهن من. و در خیال من رشد کرد.


از کتاب کوتاه بسیار دوست داشتنی " نه تر و نه خشک" هوشنگ مرادی عزیز



شما که غریبه نیستید





این نوشته طولانی من بر "شما که غریبه نیستید " را نخوانید ولی کتاب را یک نفس بخوانید ...

برای معرفی کتاب و دیگر قسمت هایی زیبا از آن به ادامه مطلب بروید.


قسمتی از کتاب:


#پسر کاظم و «کاظم» معنای دیگری غیر از یک «اسم» دارد. «پسر کاظم» بودن سخت است


#وقتی می‌نوشتم سبک می‌شدم. صفحه‌ی سفید کاغذ بهترین کسی بود که حرف‌هایم را گوش می‌کرد، گوش می‌کرد و گوش می‌کند. صفحه‌ی سفید کاغذ مسخره‌ام نمی‌کند. چیزهایی که می‌گویم تو دلش نگه می‌دارد. چیزی را به رُخم نمی‌کشد. آزارم نمی‌دهد. دلسوزی بیجا نمی‌کند. نیش نمی‌زند. پدر، مادر، خواهر و برادر و همه‌ کسم است.مرا به گذشته و آینده و خیال هایم میبرد.به رنج ها و شادی هایم بغض میکند و میخندد.




کتاب جنایات و مکافات



جنایات و مکافات داستایوفسکی  از اون کتاباهاش نبود که  تعریفشو بکنم یا بگم چی ازش گرفتم. وقتیخوندمش یه صفحه سوال فقط ازش داشتم،  با این حال خوندش بسیار شیرین و غرق کننده هست.


راسکولنیکوف چه حقیقتی رو پذیرفت؟

به چه حقیقتی رسید؟چرا اون پایان رو برا خودش ساخت؟

چرا خود کشی نکرد؟

انگیزه اصلیش برای قتل چی بود؟

 و ...


مضمون و درون مایه کتاب تحلیل انگیزه‌های قتل و تأثیر قتل بر قاتل است که داستایفسکی 

مسئله رابطه میان خویشتن و جهان پیرامون و فرد و جامعه را در آن گنجانده است.

معرفی عشق به عنوان نیروی رستگاری بخش.

 بررسیو روانکاوی چند شخصیت داستان ، سرنوشت این اشخاص و تاثیر اعمال ان ها در این سر نوشت.

تسلیم شدن و یا خودکشی یا حتی در طرف مقابل تسلیم نشدن و ادامه زندگی.

جایگاه و تاثیر مذهب و عشق بر شخصیت ها .


داستان:

جنایت و مکافات داستان دانشجویی به نام «راسکولنیکف» را روایت می‌کند که مرتکب قتل می‌شود؛ بنابر انگیزه‌های پیچیده‌ای که حتی خود او از تحلیل‌شان عاجز است.

زن رباخواری را همراه با خواهرش، که غیرمنتظره به هنگام وقوع قتل در صحنه حاضر می‌شوند، می‌کشد و پس از قتل خود را ناتوان از خرج کردن پول و جواهراتی که برداشته می‌بیند و آنها را پنهان می‌کند.



کتاب بار دیگر شهری که دوست میداشتم

                                      

                                         



کتاب بار دیگر شهری که دوست میداشتم

عاشقانه ای متفاوت از نادر ابراهیمی



این کتاب در کنار کتاب " یک عاشقانه آرام " از زمره عاشقانه ترین کتاب های نادر ابراهیمی است که با توجه به حجم کمی که دارد از تاثیرگذاری چشمگیری برخوردار است.

بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، داستان عاشقی پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که عشقش (هلیا) پس از گذر روزها از فرارشان از شهری که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند ، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود.مرد عاشق به شهری باز می گردد که...

 

بخش هایی زیبا از کتاب:

 

  کجا هستی؟
ــ توی باغ، خانم! دنبال پروانه می‌گردم.
ــ برو بیرون سراغ پروانه‌هایت! تو هیچ‌وقت چیزی نخواهی‌شد. آنچه هنوز تلخ‌ترین پوزخندِ مرا برمی‌انگیزد «چیزی‌شدن» از دیدگاه آنهاست__ آنها که می‌خواهند ما را در قالب‌های فلزّی خود جای بدهند. آنها با اعدادِ کوچک به ما حمله می‌کنند. آنها با صفرِ مُطلقشان به جنگ با عمیق‌ترین و جاذب‌ترین رؤیاها می‌آیند 

 

 یاد تو هر لحظه با من است؛ امّا یاد، انسان را بیمار می‌کند. 

 

 در آن لحظه‌یی که تو یک «آری» را با تمام زندگی تعویض می‌کنی،
در آن لحظه‌های خطیر که سپر می‌افکنی و می‌گذاری دیگران به‌جای تو بیندیشند،
در آن لحظه‌هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می‌کنی،
در آن لحظه‌یی که تو از فراز، پا در راهی می‌گذاری که آن‌سوی آن اختتامِ تمامِ اندیشه‌ها و رؤیاهاست،
در تمام لحظه‌هایی که تو می‌دانی، می‌شناسی و خواهی‌شناخت،
به‌یاد داشته‌باش
که روزها و لحظه‌ها هیچ‌گاه باز نمی‌گردند. 


۱ ۲
Taxi driver 1976

اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !!!


موضوعات آرنور
Powered by Bayan