این دو روز



قرار بود تا غیبت بعدی ام بیشتر پست بذارم ولی خیلی حرف داشتین که نمیتونستم ازشون ساده بگذرم.خب تقریبا چهل روز حرفتون که روی هم جمع شده بود رو خوندم.بسی لذت بردم و به فکر رفتم و ...
این دو سه روز که گذشت جالب بود ، تو چند پرده کوتاه اش میکنم 

پرده اول :
جوری صحنه سازی کرده بودم برا خانواده که من چند ماه از دانشگاه بر نمیگردم.پریشب که رسیدم دیدم کسی خونه نیست. رفتم داخل و منتظر شدم. رفته بودند مهمونی که رسیدند.اول مادرم اومد.پشت در اماده بودم و درو برش باز کردم .داشت سر پدرم غر غر میکرد. یهو منو دید و یه لبخند گرم افتاد روی لباش و یه چیزایی مثه این اومد تو دهنش : توعه بع اع کی او اع عه.... جام کرد طفلی (:
پدرم مثه همیشه داشت به سری ادما فحش میداد و می اومد تو . منو که دید گفت : "عه " و  انقدر هول کرد که اول رفت اشپزخونه  چایی اورد بعد که بیست دقیقه گذشت اومد روبوسی و دست داد باهام (: 
ابجی کوچیکم که منو مجبور که شب رو پیش بابا و مامان بخوابیم. اجبارش بهانه خوبی بود .دلم برای خوابیدن پیش پدر و مادرم تنگ شده بود.

پرده دوم :
میدونستم چه ساعتی و کجا سیگار میکشه.اخه همیشه با هم جلو اون درخت خاص میشستیم. صبر کردم تا سوپرایزش کنم.نیومد. زنگش زدم و گفت : هی  حالا دیگه شبا کدوم گوری میری ؟ و از اینا ... گفت حاجی من رفتم مشهد. بعدش کلی سر و صدا کرد که چرا نگفتی دارم میام...بله گاهی سوپرایز نتیجه عکس میدهد (:

پرده سوم :
یکی از رفیقای دانشگاه رو اوردیم به شهرمون.اخرای شب بود که رسیدیم.انقدر سرد بود که بازدم ها نمودار می گشت.بردیمش خونه باغی به دور از شهر.درو باز کردیم و باغ رو نشونش دادیم. داخل که رفتیم انگار کف و دیوار ها از یخ ساخته شد بود.
بهش گفتم : این تبر و اره اینم کنده و هیزم. بلدی اتیش کنی ؟ اینم بخاری هیزمی 
رنگ پریده گفت : اتیش؟ اره 
کلی خندیدم و بهش انبار چوب بریده رو نشون دادیم و اتیشم روشن کردیم ولش کردم به امون خدا و اومدم خونه 
دو روزم هست ازش خبر ندارم .میدونم میزبان باحالیم (:


سلام
رسیدن بخیر :)
از غافلگیری خوشم میاد، کار خوبی کردی :)
سلام چاکرم ممنونم منزوی جان (:
چهارشنبه ۹ آبان ۹۷ , ۱۴:۱۰ حـ . آرمان (استاد بزرگ)
سلام.
چه میزبانی هستین شما؟؟🤔🤔🤔
آدم رو ول میکنین به امون خدا 😂😂😂😂😂
سلام. ها دیگه اینجوری هم خودش راحت تره و البته ما ((:
خیلی باحالین شما!
خیلیییی! :))
خوشحال شدم سر حال اومدین (:
شواهد این جور نشون می ده :)))
اینجوری چند تا کارم یاد می گیره نه ؟! :)
حتما بهش خوش می گذره.
اره به درد خودش میخوره . من صلاحشو میخوام (((:
غافلگیرش نکنین قبلش بهش یه زنگ بزنین حالا شاید یه چیز دیگه ای هم نیاز داشت :)
انقدر فکر میکنید به غافلگیر کردن علاقه دارم ؟(((:
نه حواسم بهش هست .میخوام یکم باغ بکنه و بره دنبال هیزم (:
کاری میکنم بهش خوش بگذره ((:
به به... چه قشنگ غافلگیرشون کردین :)
یکی از غافلگیری هاتون گرفته یکی نه!
شما دیگه مرز باحال بودن رو جابه جا کردین :دی برین یه سر بهش بزنین خب تا پشیمون نشده از اومدنش ؛)
راه زیاده ولی باشه امروز قراره ناهار براش ببرم (:
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !

موضوعات آرنور
Powered by Bayan