ته مانده پاییز

+ صاب کارم زیاد حرف میزد.فست فودش بد نبود اما تمییز نبود.روزی بیست تومن که از غذای کثیف دادن به مردم باشه رو هم نمی خوام.البته تو این مدت کلی تغییر کرد و تمیز تر شد.خیلی هم دلش میخواست بمونم.در ضمن اون هم هر روز از جلو‌ مغازه رد میشد...

اما دلیل اصلی رها کردن کار این ها نبود.باید زودتر خودمو به شهرمون برسونم.ابجیام و مادرم اونجان.باید تو این دو هفته درس و دانشگاه جمع کنم و زودتر به فرجه برم.جدا از اون دی ماه نزدیکه.باید خودم رو آماده کنم و نباید اینجا باشم.زمستون کویرم نزدیک هست.

+ اگه بشه اسمشو بذاری کار یه کار جدید پیدا کردم.پیش یک دوست فرهیخته نانوا که دستفروشی کتاب داره.اونم چه کتابایی.پولی توش نیست ولی بهش نیاز دارم.از شنبه قرار برم .تازه عاشق سینمای ایتالیاست.

+ دیشب پیاده از سرکار برگشتم خوابگاه.با ادمای زیادی حرف زدم.مثلا الکی سر میدادم تو مغازه ها میگفتم مانتانا طلایی داری؟ زیاد جواب نگرفتم.تا رسیدم به یه میوه فروش کنار بلوار.گفتم راست دو تومن موز و سه تا نارنگی میخوام.خندید.از این چراغ نفتی هاداشت.گفتم باید خودمو گرم کنم.گفت بفرما.گفتم چند سالته ؟ گفت ۱۷ .سیگار تعارفش کردم نگرفت.کلی حرف زدیم.بلند شدم برم.گفت بیشتر سرم بزن باشه ؟ گفتم ای بروی چشم.میوه زیاد چسبید.شاید به خاطر این بود که یه ماهی بیشتر بود نخورده بودم.نمیدونم شاید یه روزی کل این شهر منو بشناسن.من که عاشقشونم...چقدر زیبا دستای کوچیکش رو‌ شعله اتش گرم میکرد...



امیدوارم بالاخره یه شغل درست حسابی پیدا کنین که علاوه براینکه پول خوبی توشه عاشقش هم هستین.
اون روز میرسه اما دیر! یه روز راجبش می نویسم (:
ممنونم.
سلام
ان شاءالله روزگار بر وفق مراد باشه :)
موفق باشی
سلام علیک
همچنین شما دوست عزیزم 
از همه متن ذهنم گیر کرد به "اون" که هر روز از جلو مغازه رد میشد :))

همیشه جزو فانتزی های ذهنم کار کردن توی یک کتابفروشی بوده....دستفروشی کتاب هم شاید خوب باشه اما سردی هوا رو چه میکنی؟
من عادت دارم گاهی اوقات تو حرفام به یه سری چیزای مهم خیلی ریز اشاره کنم...شاید کمی مرموز.معلومه خوب دقت میکنید و جزییات رو درک میکنید.ممنونم ازت.

فانتزیات رو عملی کن خب.
ای بابا ما تو سوز سیاه بزرگ شدیم (: وسایل گرمایشی خیابونی هست بالاخره 
به جای این کارا هر روز که درای میری یا میای یکی دو تا میوه بخور ... مثل اون روز
یکم ذهنت رو باز میکنه و نمیذاره چیزای دیگه ای بخوری و بکشی!!
اون خوردن ها و کشیدن ها افراطی دوره ای کوتاه هست.
ولی چه بگویم جز بروی چشم؟ بروی چشم
انشالله سراغ هرکارى که میرید توش موفق باشید و دوستش داشته باشید :)
شمام همچنین دوست گران قدرم.مچکرم
دست فروشی کتاب می‌تونه خیلی هیجان انگیز باشه اما سرما...
مواظب خودتون باشید.
هیجان انگیز و مفید (:
سرما رو دوست دارم...
مچکرم بی نهایت
دوست داشتم اولین مشتری شما باشم.
شاید باورتون نشه اما هستید (:
چه‌طور
شاید متوجه شدید (:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Taxi driver 1976

اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !!!


موضوعات آرنور
Powered by Bayan