شما که غریبه نیستید





این نوشته طولانی من بر "شما که غریبه نیستید " را نخوانید ولی کتاب را یک نفس بخوانید ...

برای معرفی کتاب و دیگر قسمت هایی زیبا از آن به ادامه مطلب بروید.


قسمتی از کتاب:


#پسر کاظم و «کاظم» معنای دیگری غیر از یک «اسم» دارد. «پسر کاظم» بودن سخت است


#وقتی می‌نوشتم سبک می‌شدم. صفحه‌ی سفید کاغذ بهترین کسی بود که حرف‌هایم را گوش می‌کرد، گوش می‌کرد و گوش می‌کند. صفحه‌ی سفید کاغذ مسخره‌ام نمی‌کند. چیزهایی که می‌گویم تو دلش نگه می‌دارد. چیزی را به رُخم نمی‌کشد. آزارم نمی‌دهد. دلسوزی بیجا نمی‌کند. نیش نمی‌زند. پدر، مادر، خواهر و برادر و همه‌ کسم است.مرا به گذشته و آینده و خیال هایم میبرد.به رنج ها و شادی هایم بغض میکند و میخندد.




نام هوشنگ مرادی کرمانی شاید با "قصه های مجید " برای همه  آشنا باشه. زمستون پارسال بود کتاب "شما که غریبه نیستید "  روعزیزی بمن داد و  یادمه که اتفاقا بردمش کرمان و اونجا خوندم.خاطره ای بسیار شیرین که مرا با کودکی خودش اشنا کرد و کودکانه خودم را جلو چشمانم آورد..


هوشنگ خان تو این کتاب به سرگذشت خودش که عمده آن مربوط به دوران کودکی در روستای سیرچ  از توابع استان کرمان هست ،میپردازد.هوشنگ که (  کرمانی ها برخی  اسامی را با روش خاص خودشون کوتاه میکنند ،مثل محمد که میشه ممدو یا علی میشه علو و هوشنگ میشه هوشو ) "هوشو" نامیده میشه ، هیچ وقت مادرش رو ندیده و برای اولین بار پدرش را "کاظم" در پنج شش سالگی میبیند.کاضمی که با یک بیماری روانی ناعلاج پیش هوشو باز میگردد.هوشو در تمام سال های کودکی در خانه آغ بابا (پدر بزرگ) و ننه بابا (مادربزرگ )زندگی میکند.بعد ها که بزرگ تر میشود همه او را پسر کاظم صدا میکنند...


خب تا همینجا اگه کسی بادقت خونده باشه خودش میفهمه هوشو قصه چقدر تنها هست و سختیه زیادی کشیده.هوشنگ مرادی تمام این سختی هارو بازگو میکنه اما در عوض از زیبایی هایی هم سخن میگه  که به کمتر چشمی شاید دیده شده باشه.همینطور آنقدر زیبا با نگاهی خاص ،از دردها و رنج هایی که کشیده سخن میگه که آدمی آرزو میکنه کاش میشد جای هوشو بود !


هوشو که هیچ شما عاشق تمام شخصیت های کتاب به خصوص آغ بابا و عمو قاسم و بابا کاظم میشوید.بوی سیگار اغ بابا را استشمام میکنید و کوچه پس کوجه های سیرچ را تجسم میکنید و صدای پیچیدن عطسه های کاظم را در فضا میشنوید .از خرماها جوری میگه که منی که حتی از شیرینیجات و خرما بیزارم کنترل دهنم را از دست میدهم .حتی وقتی هوشو خانه ای را  اتش میزند ، از هول و هراس میخواهی بروی و آتش را با دست خالی خاموش کنی...


هوشو، سال‌های کودکی را که می‌توانست همانند دوستان هم سن و سالش بازی کند و لذت ببرد، دائماً با تشویش گذراند. گاوی داشت که عصرها او را می‌چراند. مدرسه که می‌رفت، گاوش را با خودش می‌برد و او را به سنگی می‌بست و کلاس که تمام می‌شد، زیر آسمان بلند کویر می‌خوابید با ابرهایی که رد می‌شدند و پرنده‌هایی که می‌پریدند، خیال می‌بافت


هوشو، قلم خیلی خوبی دارد. انشاهای خوبی می‌نویسد. انشاهایش بیشتر داستان است. داستان‌هایی از گذشته خودش. از آنچه که می‌دید و دیده بود یا دیگران برایش تعریف می‌کردند. آقای محزونی مدیر مدرسه به او گفته مثل جمالزاده می‌نویسی. و هوشنگ رفته بود و همه‌ی کتاب‌های جمالزاده را خوانده بود


هوشو، عاشق خواندن کتاب و مجله است. به بچه‌ها خرما می‌فروشد. خرماهایی از شهداد، از نخل‌های مادرش. با پولش کتاب و مجله می‌خرد. البته گاهی هم حلوا ارده می‌خرد. گاهی هم کتاب از کتابفروشی سر بازار کرایه می‌کند. موی دماغ روزنامه فروش‌ها و کتابفروش هست


برخلاف میل عموهایش کتابفروشی می‌کند. کتابفروش می‌گوید: کتابفروشی نون نداره. کار ما درآمدی نداره. اما التماس می‌کند تا شاگرد کتابفروش شود


هوشو دوست دارد رشته ادبیات بخواند. اما عمو قاسم مخالف است. عمو می‌گوید: «باید رشته‌ی به دردخوری بری. هرچه آدم تنبل و ورزشکار و زیر کار دررو است می‌رود ادبیات می‌خواند که آخر و عاقبت ندارد.


هوشو دلش می‌خواهد عاشق شود. دلش می‌خواهد کسی هم عاشق او بشود. دوست دارد گوینده رادیو شود. دوست دارد نمایشنامه رادیو بنویسد. دوست دارد نویسنده رادیو بشود. دوست دارد کتاب چاپ کند و قصه بنویسد.


قسمت هایی زیبا از کتاب:


#وقتی می‌نوشتم سبک می‌شدم. صفحه‌ی سفید کاغذ بهترین کسی بود که حرف‌هایم را گوش می‌کرد، گوش می‌کرد و گوش می‌کند. صفحه‌ی سفید کاغذ مسخره‌ام نمی‌کند. چیزهایی که می‌گویم تو دلش نگه می‌دارد. چیزی را به رُخم نمی‌کشد. آزارم نمی‌دهد. دلسوزی بیجا نمی‌کند. نیش نمی‌زند. پدر، مادر، خواهر و برادر و همه‌ کسم است.مرا به گذشته و آینده و خیال هایم میبرد.به رنج ها و شادی هایم بغض میکند و میخندد.


#پسر کاظم و «کاظم» معنای دیگری غیر از یک «اسم» دارد. «پسر کاظم» بودن سخت است


#عمو می‌گوید: باید رشته‌ی به دردخوری بری. هرچه آدم تنبل و ورزشکار و زیر کار دررو است می‌رود ادبیات می‌خواند که آخر و عاقبت ندارد.


#این از کتاب های مزخرفی که میخونی،اینم از فیلم دیدنت.بعید میدونم چیز بدرد بخوری بشی


#حرف های گنده میزدم،هی نویسندگان و کاگردان های خارجی به رخ طرفم میکشیدم.سارتر، کامو، همینگوی، چخوف، هیچکاک ،دسیکا ،جان فورد، بلغور میکردم


#دنبال اتوبوس دویدم. اتوبوس رفت. پشت سرم را نگاه می‌کردم. از همه کس می‌ترسیدم. پشت سرم را نگاه می‌کردم و می‌دویدم. یاد تعریف‌های نصر ا... خان «آغ بابا» به خیر! چه قدر پشت سرم را نگاه کنم و بترسم؟ چه قدر با خودم حرف بزنم، برای شنونده‌های رادیو، تماشاگران سینما و خواننده‌هام حرف بزنم. تا کی قصه بگویم؟ شما که غریبه نیستید. خسته شدم. نه، خسته نشدم. ادای خسته‌ها را در می‌آورم.


پست روان و جذابی بود. راستش اولش می خواستم ادامه ی مطلب رو نخونم اما اونقدر خوب نوشته بودید که تا آخر ادامه دادم :)
باز هم مچکرم (:
به نظر میاد کتاب خوب و جالبیه. تا حالا از این نویسنده کتابی نخوندم. ان شا الله سر فرصت.
حتما بخونید..خیلی ممنون وقت گذاشتید پست رو خوندید (:
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !

موضوعات آرنور
Powered by Bayan