یادداشت های زیر زمینی





باقی به کنار. خواندن این کتاب "ممکن است" شما را ابتدا دچار تزلزل شخصیتی کند.به طوری که پس از انجام هر کار نیک حال به هر درجه ای و مرتبه ای، حالتان از خودتان و کرده تان بهم بخورد.حالا این شناخت در نهایت خواننده را به کجا میکشاند آن دیگر به خودش بستگی دارد.

چه چیز ممکن است برای من خیال انگیز تر و لطیف تر از نفس واقعیت باشد ؟
وقتی از داستایوفسکی میخونم ، مطمئنم که دارم از داستایوفسکی میخونم و این حس با هیچ نویسنده دیگه ای انگار برام تکرار شدنی نیست.اگر شاهکارش ( البته از نظر من شاهکار ) رمان ابله را کنار بگذارم ، یادداشت های زیر زمینی حتی بیشتر از جنایات و مکافات برایم تکان دهنده بود.اما عموما این رمان را اثری کهنه که خواندنش لذت بخش هم نیست ، خطاب کرده اند.ترکیب عجیبی از اگزیستانسیالیسم و آبزورد که شاید دل هیچ سمت را بدست نیاورد.اما از نظر من بازهم درون مایه اصلی کتاب ،فلسفه اگزیستانسیالیسم هست و آن را به نوعی کمی غیر قابل هضم میدانم تا کهنه و نا معین.


این رمان روایت مردی است منزوی با سیلابی از تفکرات فرد گونه که دائم مشغول غرغر کردن در گوش خواننده است.اعترافات این مرد کینه توز و تنها که خودش را یک مرد فهمیده و تربیت شده اعلام میکند ، گرچه تلخ و رخوت انگیز اما تماما صادقانه هست. به طوری که هر خواننده می تواند یک یا چند صفت ناپسند و فراموش کرده خویش را در دریای بدی  این مرد زیر زمینی پیدا کند.او همراه با این اعترافات و کنکاش های شخصیتی خویش ، نظر مستقل خود، از جهان پیرامون را، راجع به قوانین طبیعی و مصالح انسان و تمایلات انسان و ثمره تمدن و فرهنگ با ذکر مثال های بی بدیل ، بیان میکند.خود را مرتبا یک شخصیت دانا و فهمیده اعلام میکند اما این فهم را چیزی جز رنج و زجر بیشتر نمی داند.رمان تنهایی و پوچی  و ملال و رنج و شکست های متعدد و به بیان کلی طعم تلخ در جهان بودن را در دایره رذایل اخلاقی بازگو میکند. انسان را به تامل درون خویش وا میدارد و  این تامل بر رنج آدمی اضافه میکند.همان گونه که میبینم مرد زیر زمینی با اینکه غرق در رنج می باشد ولی باز به دنبال درد و رنج بیشتر می رود.انگار تنها چیزی که سیرش نمیکند همین درد و رنج دانسته است. اما رگه های اگزیستانس بسیار ماهرانه و ظریف طبق تفکر فرد گونه شخصیت اصلی در داستان جاری است.می توان گفت در نهایت سعی دارد ، با تمام آنچه هست به زندگی ادامه و به دنیا و اطراف خویش ،هویت مورد نظر خود را بدهد.حال اینکه این مفهوم در اواخر رمان ناملموس و پیچیده و بسیار درک نشدنی میشود.

من در عشق و عشق‌ورزی ناتوانم. تکرار می‌کنم، چراکه عشق‌ورزیدن برای من با مستبدبودن و نمایش برتری‌ معنوی‌ام معنا پیدا می‌کند (از متن کتاب )
 قسمت برخورد با لیزا در میکده از قسمت های  به شدت مجذوب کننده بود.رمان دو بخش دارد. از بخش "تاریکی" شروع میشود و با بخش "بر برف نمناک" به پایان می رسد. ترجمه ای که من خوندم از رحمت الهی هست که بی نظیر بود .

پست رو نخوندم
چون تازگی شروع کردم به دوره کردن آثار داستایوسکی بزرگ:)

از کدوم اثرش شروع کردین ؟
بدون شک به قلمش ایمان میارید !
فعلا از داستان کوتاه هاش
هر بار که رفتم سراغ کله گنده هاش کم آوردم
البته اون سال ها جوان و خام بودم
الان تقریبا کمی فقط کمی پخته شدم
فکر میکنم آمادگی پذیرشم بالاتر رفته:)
نه به غیر یکی دو تا کارش بقیش به قول دوستی راحت الحلقومه (: 
شاید شما سخت گرفتین تو خوندنش! اتفاقا من  داستانی کوتاهشو نخوندم. دیگه زدم به جیره بندی
بخونید بعد  راجبشون بحث کنیم حتما!
اون سالهایی که خوره ادبیات روس گرفته بودم همه رو یه دور دست گرفتم ولی لامصب جلو نمی‌رفت. اما این بار شاخشو میشکنم:) 
میدونید چیه حالا جدا از باقی ادبیات ها و ویزگی های خودشون، این ادبیات روس عجیب اعجاب آوره.
اینی که میگید جلو نمیره. مثلا من الان یه ماهه دارم آناکارنیا تولستوی رو میخونم و هنوز سیصد صفحه از هزار تارو خوندم. اصلا پیش نمیره.نمیدونم چرا !
ولی شما بشکنید شاخشو ! (:
من عاشق ادبیات روسم، آناکارنینا رو دوبار خوندم، جنگ و صلح رو تو دو هفته خوندم.
یا آبلوموف، پدران و پسران، دن آرام و...
مشکلم فقط با داستایوسکی بود. اونم حل شده شکر خدا:) 
دقیقا بر عکس هم !
من کارای داستایوفسکی رو تو یه هفته میخونم ((:
جدا آناکارنینا داره اذیتم میکنه.هرچی میرم جلو بهتر میشه اما ، بازم کند پیش میرم.ولی اون اعجاب رو از این باب گفتم که یه نیرویی هست که نمیذاره آدم خوب پیش بره ، یه نیرویی هم هست که میگه حتما باید اینو خوب بخونی هضمش کنی . نمیشه کار روسو گذاشت کنار (:
چرا تنهایی و انزوا و دیدن زندگی مردم عادی و اعتقاد به پوچ بودن و بی هدفی جهان، بیشتر به صورت منفی و پر از درد و رنج و مالیخولیا تو رمانا میاد؟ عجیبه
مگه غیر از اینه؟
و اینکه چیزی که اونا میگن، شاید به چیزی امروزه که مردم عادی ازشون به اینایی که گفتین تعبیر میکنند، متفاوته.حتی از چیزی که واقعیت نفسه.
درسته شاید دیدشون کاملن با ما فرق کنه ولی حرف من اینه که وقتی من تنهایی و انزوا رو دوست دارم و انتخابش می کنم. وقتی دارم خودمو از عادی ها کنار می کشم چرا باید رنج ببینم؟ چرا ازش نمی تونم لذت ببرم؟ چرا همون چیزی که از دید آدم عادی بده از دید اینام بد و رنج و آوره؟
چرا وقتی من تصمیم می گیرم از همه کنار بکشم و تو چیزی دخالت نکنم بازم از دیدنش حرصم می گیره و رنج می کشم؟
قبول کنید عجیبه :/
این تنهایی که ( بهتره بگیم انزوا چون با معنی تنهایی مغایرت داره ) شما میگید کاملا فرق داره. این انزوایی که ما خودمون انتخاب میکنیم کی باشه و چقدر طول بکشه و به نوعی تنوع سازی میکنیم در جریان زندگی مون تا دوباره به اجتماع برگردیم ، این با طرد شدن متفاوته . کما اینکه اصلا انزوای ما با این نوع انزوا ها قابل مقایسه نیست !
مثلا  به قول شما ، از انزوایی که به خاطر دور شدن از آدماست لذت میبرید و ولی گروهی هم هستن از انزوایی که دقیقا به خاطر دور شدن از آدماست رنج میبرن.با اینکه اینتخابیه یا مجبور به این انتخاب شدند ، اما رنج می برند.در کل بنظرم اینه که تنهایی و انزوا هر کدوم جلوه های متفاوت و زیادی دارند با رویکردهای متفاوت.نمیشه گفت این باشه تعریف تنهایی و این هم تعریف انزوا

قبول کنید عجیب نیست ؟ (:

فقط شبهای روشنشو خوندم! 

آناکارنینا رو هم خیلی وقت پیش خوندم. اون ترجمه ای که من خوندم دو جلدی بود. یادمه تازه اواخر جلد اولش جذابیتش شروع شد. توصیفات و توضیحاتش از زمین و کار و اینجور چیزا خیلی زیاد بود. اون موقع چیزی از جملات کتابها یادداشت نمی کردم و تنها چیزی که از ترجمه این کتاب یادمه یه بیت شعر بود :)
یابوی چموش خود ز داغش پیداست     راز دل عاشق از نگاهش پیداست
کلا از نویسنده های روس خیلی کم خوندم. حس می کنم یه جورایی فضای کتاباشون سرده! احتمالا کشورشون این حس رو بهم تلقین کرده!
ای بابا ! شما اگه درست یادم باشه قرار بود ابله رو بخونیدا ! 
من که وفای عهد کردم و اشمیت رو بلعیدم ولی شما دارید اذیت میکنید (:

درست میگید سرده. منم به همین خاطر شاید علاقه دارم، نمیدونم باز !

+ تاحالا تنها جذابیتش برای من لوین و زمین و کارش بوده. خوبه باز امیدوار شدم  تا به آخر جلد اولش برسم ((:
آره ابلهو می خوام بخونم یادمه :) ولی هنوز فرصتش پیش نیومده ؛) بالاخره می خونمش! 
آفررررررین! [آیکون دست زدن :)] خب کدوم کتاباشو خوندید؟! خوب بود؟
 
+کاملا مشخص بود از این شخصیته خوشتون خواهد اومد :))

اره من هیچی یادم نمیره (: البته من قول نمیدم خوشتون بیاد ازش !
حالا میگم سر فرصت سر یه پست. خیلی وقته سه تاشو گرفتم .دوتاشو خوندم که واقعا معرکه بود (:

+  چطور مگه ؟ 
اینجاست که میگن از آدمایی که حافظه‌اشون قویه باید ترسید :))) 
حالا می خونم ببینم چی پیش میاد :)
به به عجب تعریفی؛ من جای اشمیت ذوق زده شدم :) منتظر پستتون هستم.

+ همین تشابهی که دارین با هم برای کار کردن روی زمین :)
اره جدا بدم باید ترسید ((:
امید خدا خوب باشه !

+ اره حالا تا آخرش برم ببینم سرانجامش چی میشه (:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Taxi driver 1976

اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !!!


موضوعات آرنور
Powered by Bayan