نقد فیلم "مهر هفتم 1957"

                                           

                                             

                                           


نقد فیلم مهر هفتم اولین اثر اگزیستانسیالیسم تاریخ سینما به کارگردانی اینگمار برگمان ساخت 1957 را میتوانید در ادامه مطلب مشاهده کنید.

اگر به سینمای فلسفی و سوالات بنیادی بشر مانند خدا ،زندگی و مرگ علاقه دارید این فیلم معناگرا در عین حال جذاب گزینه بسیار مناسبی است.

در این مطلب از نقد  رضا جهانگردی نیز استفاده شده است.

 

 

مهر هفتم فیلمی در رابطه با دغدغه های انسانی در رابطه با اثبات وجود خدا و مرگ و جهان بعد از مرگ و حتی قیامت (اشاره به مفهوم مهر هفتم)است.ولی در این وادی به جوابی خواهیم رسید که دربرگیرنده مفهومی فلسفی و بالاتر از مطرح کردن سوال زیر است.

 

اگر مرگ تنها قطعیت ممکن است،پس جایگاه خداوند در این میان چیست؟

مهر هفتم یا مهر و موم هفتم بیان یک رستاخیز است که نامش از بخش مکاشفه کتاب انجیل اخذ شده است.

فیلم با روبرویی شوالیه و مرگ اغاز میشود و درسکانس بعد شوالیه و مرگ بر سر زندگی به بازی شطرنج مینشینند و حرکات این بازی در طول سفر شوالیه که راهی خانه خود است،نجام میشود.در طول این سفر شوالیه با افرادی برخورد میکند که تعداد از این افراد با او همسفر میشوند.

اگر بخواهیم فیلم را بچند محور که افکار برگمان میباشند تقسیم کنیم ،مهم ترین محمور فیلم بازی شطرنج میباشد.محور دیگر گفت و گوی شوالیه با مرگ،و دیگری گفت و گوی شوالیه با همراهان خود،و همچنین کنکاش های ذهنی شوالیه در مکان های مختلف مسیر مانند کلیسا و مراسمات مذهبی و ...است.این افکار هم در تضاد و هم در تایید یک دیگر اند به اینگونه با خرد شدن زیاد شاید نتوانست به یگانه مقصد موردنظر برگمان رسید.

برگمان در مصاحبه ای میگوید: در آن زمان هنوز در ایمان مذهبی شک و تردید بسیاری داشتم.دو باور متضادم را دوشادوش یک دیگر قرار دادم و گذاشتم هر یک حقیقت خود را بیان کنند.

 

حال اگر از دیالوگ های عمیق تکان دهنده فیلم بگذریم میخواهیم به مرور چند سکانس ویژه بپردازیم.

سکانس اول،شوالیه با اطمینان و حتی تمسخر و بدون ترس مرگ را دعوت به بازی شطرنج میکند.در همین سکانس وقتی مرگ میپرسد چرا شطرنج؟شوالیه جواب میدهد به خودم مربوط میباشد 

سکانس دوم،ان طرف کاراکتر شوالیه ما، خانواده هنرمند را داریم. که مرد هنرمند در تضاد با شوالیه میباشد. شاید این همان تضاد مورد نظر برگمان میباشد.مرد هنرمند در سکانسی مریم مقدس را میبیند که به او لبخند میزند.اون این الهام را برای همسر خود تعریف میکند و هر دو سرشار ازلبخندو محبت میشوند.

سکانس سوم،نگاره های کلیبسا و صحبت های نقاش و ملازم شوالیه،و در اخر کلک زدن مرگ به شوالیه در هنگام اعتراف و نقشه شوالیه برای مرگ در بازی شطرنج

سکانس چهارم،خانواده هنرمند در حال اجرای یک برنامه شاد برای مردم میباشند.فضا سرشار از زندگی میباشد،اما با ورود مذهبین و انجام مناسک مذهبی خود ،چهره مرد هنرمند درهم میشکند،رخوت بر زندگی چیره میشود و زندگی از فضا نیست میشود.

سکانس پنجم،اولین برخورد شوالیه و با مرد هنرمند،که شوالیه از او میخواد تا با او هم مسیر شود،اما مرد هنرمند در جواب میگوید باید فکر کند  چون او هست که کارگردان هست...مطمنا برگمان از این دیالوگ قصد و منظوری داشته است.

سکانس ششم،در صحنه بازی مرگ و شوالیه،مرگ میپرسد ایا خانواده هنرمند را تو همراهی میکنی؟

سکانس هفتم،شوالیه از زن گناهکار که گویی با شیطان رابطه دارد،سراغ شیطان را میگیرد،وقتی زن میپرسد چرا میپرسی؟شوالیه جواب میدهد باید راجع به خدا ازش بپرسم

نکته مهمی که اینجا دریافت میشود،این است که شوالیه در کشف خدا و ایمان به او عاجز است ولی به نوعی شیطان را باور دارد و می خواهد از شیطان به خدا برسد.

دیالوگ بعدی در این سکانس بسیار عمیق میباشد.زن گناه کار در جواب شوالیه که در جست و جو است میگوید،باید به چشمان من نگاه کنی تا او را در یابی...

اما این او ،از نظر ببینده ،دختر،شوالیه،یا برگمان میتواند شیطان یا انچه در اینجا به دور از ذهن است یعنی خدا باشد.

سکانس هشتم،به هنگام اخرین قسمت بازی شطرنج بین مرگ و شوالیه،مرد هنرمند آن دو را میبیند و با همسر و بچه خود فرار میکنید.

سکانس اخر،در این قسمت میبینم که خانواده هنرمند که از دست مرگ فرار کرده اند.مرد هنرمند شوالیه و همراهان او را میبیند که روی تپه ای، مرگ آن ها را روی خطی مجبور به رقص پشت سرش خودش می کند.

 

در اخرین قسمت از بازی شطرنج،مرگ در پایان بازی میگوید،اکنون می روم تا جان تو و همران تو را در جای دیگری بگیرم.در حالیکه هدف بازی شطرنج تنها خود شوالیه بود،لذا احتمالا این شش نفر،کالبد های وجودی و اصلی برگمان هستند.که هر کدام کاراکتر و تفکر خود را دارند،مانند ملازم شوالیه که از دیالوگ های ان میتوان متوجه شد که او یک فرد متریالیسم و دنیاپرست میباشد.و اگر به حرکت کالبد های وجودی برگمان که در حال رقص روی تپه هستند،میتوان با کمی دقت شاید نتیجه گرفت که شوالیه که نفر اول است،به زور دارد بقیه را نیز به دنبال خود یعنی مرگ میکشد.چیزی که از ابتدا تا پایان در فیلم نیز قابل مشاهده بود.

 

در جواب به سوالی که در ابتدا مطرح شد،این فیلم در حرکت به سوی مرگ است.ولی مقصد زندگی مباشد.اگر مرگ تنها قطعیت ممکن است،پس جایگاه خداوند در این میان چیست؟ شما خدا را در زندگی بیاب..


کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
اینجا بوی بد می دهد.
بوی دود٬بوی الکل.
بوی اعتراض٬بوی فریاد.
شاید روزی هم فقط بوی خون بدهد...
مراقب باش کجا آمده ای !

موضوعات آرنور
Powered by Bayan